برای تو


سادگی ایلیاتی مرا نادیده نگیر


با من ساده باش و سادگی کن!

آنقدر با خیالت روزم را به شبم رسانده ام و شبم را به روز که نمی توانم جور دیگری زندگی کنم. پشتم باش. پناه باش.

... به خاطر تو به همه کسانی که گفتی ایمان و اعتماد آوردم. هرلحظه ای دیوار اعتمادم ترک برمی دارد و قلبم درد می گیرد و اشکم سرازیر می شود. فقط این تویی ، اسم تو، لبخند تو  که آرامم می کنه و همچنان می مانم، چون تو همیشه هستی.من به خاطر وجود تو هر رفتاری رو تاب میاورم.

*

امیدوارم که حرف هایی که از سر دلتنگی و اشک های بی اراده نوشته ام باعث سوتفاهم هیچ دوستی نشود. من وقتی دست دوستی به کسی می دهم پای خوب و بدش می مانم.این ها فقط درد دل است  برای کسی که همه کسم شده . نه شکایتی است نه گله ای.. بگذارید به پای این روزهای بی قرارو دل زودرنج


سکوت؛ تحمل درد دوری را بیشتر می کند اما مگه تو می ذاری ...

 

خيلي ها مي خوان بدونن اين كيه كه همه دنيا رو از  چشم من انداخته !! وقتي مورد هجوم اين سوال قرار مي گيرم دلم مي خواد يك دفعه وارد  دنيايي شم كه هيچ تنا بنده‌اي نباشه. دلم نمي خواد اين سوال  رو كسي ازم بپرسه. دلم مي خواد همه رفتار منو طبيعي ترين رفتار دنيا بدونن.  از اخم وتخم ها زجر مي كشم. از دشمني هاي بعدش خسته ‌م. اما تنها وقتي طبيعي مي شه كه تو رو كنار من ببينن!

برام هيچ حسي شبيه تو نيست
كنار تو درگير آرامشم
همين از تمام جهان كافيه
همين كه كنارت نفس ميكشم

چه بي تابانه ميخواهمت ای دوريت آزمون تلخ زنده بگوري!

تو رو دوس دارم مث حس غریب خاک نجیب

در تاریکی چشمانت را جُستم
در تاریکی چشم‌هایت را یافتم
و شبم پُرستاره شد.*



خدا راشکر می کنم به خاطر بودنت. خدا رو شکر به خاطر لبخند همیشگی ات. خدا رو شکر که مهربونی. خدا رو شکر که بزرگی. خدا رو شکر که حتی خیالت هم ارامم می کند. خدا رو شکر که این همه قابل اعتماد واتکایی. خدا رو شکر که هستی.


*احمد شاملو


به تو سلام می‌کنم کنارِ تو می‌نشینم و در خلوتِ تو، شهرِ بزرگِ من بنا می‌شود. اگر فریادِ مرغ و سایه‌ی علفم، در خلوتِ تو این حقیقت را باز می‌یابم."احمد شاملو"

« آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم!»

من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من
این گونه گرم و سرخ

احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگ زای
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم
می جوشد از یقین

احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین

*

آه ای یقین گمشده، ای ماهی گریز
در برکه های آینه لغزیده تو به تو
من آبگیر صافیم، اینک! به سحر عشق
از برکه های آینه راهی به من بجو

*
من فکر می کنم
هرگز نبوده
دست من
این سان بزرگ و شاد:

احساس می کنم
در چشم من
به آبشر اشک سرخگون
خورشید بی غروب سرودی کشد نفس؛

احساس می کنم
در هر رگم
به تپش قلب من
کنون
بیدار باش قافله ئی می زند جرس.

*
آمد شبی برهنه ام از در
چو روح آب
در سینه اش دو ماهی و در دستش آینه
گیسوی خیس او خزه بو، چون خزه به هم.

من بانگ بر کشیدم از آستان یأس:

« آه ای یقین یافته، بازت نمی نهم!»

احمد شاملو

هزار مرغ دریایی
در سینه‌ی من گرفتارند

اگر
این پنجره باز شود




سارا محمدی اردهالی

میانِ آفتاب‌های همیشه
زیباییِ تو
لنگری‌ست،

نگاهت
شکستِ ستم‌گری‌ست،


و چشمانت با من گفتند
که فردا
روزِ دیگری‌ست.

احمد شاملو

خورشید و  روشن کن



من گم شدم و فقط تو می تونی منو پیدا کنی. تویی که حتی نمی دونی جایگاهت توی قلب من کجاست؟

اگر این قدر رفیع نبود پس این همه تنهایی و مرارت را برای که می کشم؟ هیچکس ظاهرا نمی داند تو برای من چه هستی؟گاهی که بازی بچگانه ای انجام می شود برای اینکه تو را از چشمم بندازند یا فاصله ایجاد کنند به عقل و درک  تمام دنیا شک می کنم!


به خدا ، همین کلمات هم جایگاه ابدی تو را در قلب و جانم مشخص نمی کند. یک دیوان حرف دارم...