شب آرزوها
دلم گرفته بود . بغض کرده بودم. از خدایم دلم گرفته بود . شب آرزوهاست وشب دعا. از خدا برای همه بهترین ها را خواستم. چه آنان که دوستم دارند و چه آنان که در خاطر و خاطره هایشان هر لحظه صد تکه ام می کنند. بهترین ها. آرامش را . آنقدر که ارامش را از کسی نگیرند. آنقدر که دنیایشان شیرین شود و سربه خلوت خود ببرند. بهترین را . اما این همه ماجرا نیست. اما هنوز یک سوال برایم باقی بود. خدایا، منی که با تو معامله کرده امم منی هر شب سرم را روی شانه ستبرت گذاشته چرا..... با خودم سوال می کردم . آنانی که هر لحظه مرا در ذهنشان صد تکه می کنند که هیچ.... اما دیگری چرا.... دیگری که او باشد که می شود تو .... تویی که عقل و درایت داری ... نکند تو هم مث دیگران وهم داری که با منی . منی که از دنیای تو بیرونم . منی که سر به لاک خودم دارم. تویی که از دنیایی که ساخته ای و آدم هایش راضی هستی. که می پسندی. که همانانی هستند که باید باشند. تویی که از دنیای من بدت می آید. چرا دنیای مرا بی رحمانه به نقد می کشی و به خودت امتیاز می دهی. تو چرا اینقدر بی رحمانه به شیشه ی خانه من، دنیای من سنگ می زنی . هزار بار پرسیدم.چرا . آیا دنیایت را به نقد کشیده ام. بد دنیایت را گفته ام.خط کشیدم دنیایی را که می پسندی... اما خدایا پاسخی برای این همه بی رحمی ها نیافتم. نمی یابم. خدایا پاسخی برای بی رحمی آدمی که دنیای مرا قبول ندارم...پیدا نمی کنم . من کاری با دنیای کسی ندارم ... خودمم و خدای خودم و کسانی که دنیایم را می پسندد بدون هیچ اجباری . خودم هستم و تویی که دربست دنیایم را ... زندگیم را سپرده ام بدستت ....... این سوال ها را می پرسیدیم و از خدا ارامش می خواستم برای آنانی که دوستم دارند و برای آنانی که دشمنم می دارند. بهترین ها را می خواستم... اما برای خودم نه. با که لج کرده بودم نمی دانم. من از خدایم واهمه ای ندارم. خدای من تمام قد رحمان است و رحیم . جباریت در او وجود ندارد. بنابراین هرگز نترسیده ا م.من لوس شده اویم. این را هرکسی که به خلوتم پاگذشته، می داند. من از او عزت گرفته ام و همین برای داشتن یک دنیای ارام کافی است.... اماچیزی نخواستم .... لج کرده بودم نمی دانم... با که لج کرده بودم؟؟؟؟؟؟؟؟؟.... تا پیغام تو برادر نادیده ام را دیدم ... گفتی که راهی گنبد طلایی اش هستی که پیغامم را به کبوتر هایش خواهی داد. گفتی مسافری به کربلا می رود و دل مرا چه بخواهم چه نخواهم به نینوا می کشاند.نمی شناسمت. تویی که حتی اسم واقعیت را نمی دانم. یک بار گفتید اما فراموش کرده ام .. مدت هاست که از خدایم چیزی نخواسته ام.... او معبود بوده و من بنده اما چیزی نخواسته ام.... من دویده ام ... او داده است.... من دویده ام او نه داده است. نه گله ای نه شکایتی ... من جاده ی دیگری را انتخاب کرده و دویده ام .او داده .... من دویده ام .... او داده است... او داده است... او داده است... مدت هاست این طعم را می چشم... اگر هم نداده است لای داده ها گم شده است. به خدای اش قسم یادم نیست. به اقایش اش قسم خاطرتم نیست... بنابراین قصه اشک و التماس نبوده است .قصه حرکت بود ه و برکت .... اما به ناگاه یکی می آید . یکی از بهترین هایش، در شب آرزوها ، یقه ام را می گیرد و به مشهدش می برد ... دستم را می گیرد و به کربلایش می کشاند... چه حکمتی است چه سری است. نمی دانم... اما می دانم آرامم... امشب از هر شبی آرام تر ..... پس بازهم برای آنانی که دوستم دارند ، شبی پراز دعاهای مستجاب شده دارم. برای آنانی که صد تکه ام می کنند . که نادیده بی سرو پایم می خوانند.. که دروغ می گویند... نه به یک زبان نه یک نفری ... بهترین ها را در بهترین شب ها، آرزو می کنم ..... اما برای شما برادر نادیده ام .... اشکی خریدنی و قیمتی را برایم خریده ای و به ارمغان آوردی. دنیایی لبریز از سلامتی ... شادی وشادکامی را آرزو می کنم... همیشه به این سفرها... برادر بزرگوارم.... بغضی را شکسته ای اما دلی را آرام کرده ای .... بی شک مهمان عزیزی هستی برای عزیزترین ها.....
به برادر بزرگوارم آقا رضا عکاس باشی