خدايا فاصلت تامن خودت گفتي كه كوتاهه

ازاينجا كه من ايستادم چقدرتا آسمون راهه**

               شهسوار، دریا سر- ۲۰۰۰ متر بالاتر از هرچیزی که دل آدم را تیره می کند- پاییز۸۸

جای امنی است برای آنهایی که بغض سفالی دارن. این بالا دست هیچ بدی به آدم نمی رسه. چون نفس کم میاره.                                             

.

علفزار

با موهای سبز ژولیده در باد

کوه

با موهایِ قهوه ای یک دست

رودخانه

 باگیره های سرخ ِماهي

                                       برموهاش

هيچ كدام را نديده

حق دارد  نمي خواند

                           اين پرنده‌ي كوچك

تهران كلاه بزرگي است

كه بر سر  زمين گذاشته‌ايم*

.

اگه سرعت اینترنت می ذاشت قبل از اینکه مونا برزویی  آپ کنه این گله رو می نوشتم یا حداقل قبل از اینکه من ببینم. نوشته های مونا برزویی رو بهمون اندازه دوست دارم که ترانه هاشو. حتی گاهی اوقات نوشته هاشو به ترانه هاش ترجیح می دم. هرچند چیزی از هیچ کدومش کم نمی شه.عدل می زنه رو رگ. یه زیبایی های کوچیک زندگی رو که از رو عادت فراموش کردیم یادمون میاره. همین الان می خواستم بنویسم  که مونا برزویی بنویس دیدم نوشته اما به اندازه خوردن  تکه سنگی به سطح  آب. یه لحظه حس کردم صورتم خیس شد اما فقط یه لحظه. این روزها آنقدر تشنه ام که اصلا دلم نمی خواد به برکه بسنده کنم. دلم دریا می خواد.بنابراین بنویس مونا برزویی . حالا که ترانه رو بوسیدی گذاشتی کنار. حداقل غر بزن. گله کن. یه چیزی بگو. عادت نکن  به نگفتن. ترانه علیدوستی هم که کلا انقدر مهربونی دید  که عطای وبش رو به لقاش بخشید.  نه همین الان دیدم، ترانه هم آپ کرده. اما حدیث لرزغلامی اصلا  آپ نکرده.

*گروس عبدالملكيان

**پویا بیاتی

هيچ آتشي بدون دود نيست

در اینچه بروني كه «نادر ابراهيمي» در هفت جلد به اسم «آتش بدون دود» برايمان به تصوير مي كشد  درخت بزرگی بود که سالیان سال زائران را از سراسر صحرا به اینچه برون می‌برد. «روزگار می‌گذشت که ناگهان درد و بیماری و مرض اینچه‌برون را فرا گرفت. بچه‌ها به دوسالگی نرسیده، می‌مردند. مردم به سراغ کدخدایشان رفتند اما از دستان «آق‌اویلر» کاری برای نجات جان مردم بر نمی‌آمد. اوضاع وخیم و وخیم تر می‌شد و تنها جایی که مردم برای دعا و چاره سازی پیدا می‌کردند «درخت مقدس» بود. دخیل می‌بستند و دعا می‌کردند. مرض اما بود که بود. و ناگهان آق اویلر روزی تصمیم بزرگی گرفت. «آلنی» را گفت از صحرا صدا زدند. وقتی که آمد رو به او کرد و گفت: «همین حالا، وسایلت را جمع می‌کنی و به شهر می‌روی و تا یک طبیب خوب و حاذق نشده‌ای بازنمی‌گردی. می‌خواهم روزی آمدنت را ببینم که یک گاری پر از دارو با خود آورده باشی و مردم ده را شفا دهی.» مردم اینچه‌برون تصمیم آق‌اویلر را نپسندیدند. چرا که زندگی در کنار غیر ترکمن‌ها برخلاف سنت‌های آنان بود و حرف‌های آق‌اویلر در نظرشان کفرآمیز و بی‌احترامی نسبت به درخت مقدس تعبیر می‌شد. آلنی بعد از چهارسال به اینچه برون برگشت.«جلوی چادرش ، درست روبروی درخت نشست. جامه‌دان و کیف طبابتش در کنار دستش در انتظار بیمار. و چنان سنگنانه نشست که گویی برای ابد نشسته است. مردی همراه زنش در حالی که دست‌ها را گهواره کرده بود و کودکی خفته یا سخت بیمار را حمل می کرد سنگین و   آهسته به جانب درخت رفت. آلنی برخاست، تیز به درون  چادر دوید، تبری  کنده شکن برداشت، تیز بیرون دوید و با قدم های بلند- اما نه دوان- به سوی درخت به راه افتاد. » آلنی نمی خواست  درخت را بیندازد. او می خواست مقام درخت را از درخت بگیرد. مارال اما راهی پیش پای او گذاشت. راهی که از رویایش می آمد. راهی که هم درخت را زنده نگه می دارد، هم خرافات را زمین می زند. همه به مارال نگاه کردند. یک درخت در میان صد درخت. آلنی تبر انداخت. شادمان و شگفت زده گفت: آه... درختکاری! درختکاری!  و درخت مقدس میان هزاران درخت گم و گورشد. نادرابراهیمی قصه را از میان واقعیت گرفت و چقدر قشنگ نشان داد که می توان سبزی را هزاربرابر کرد و خرافات را ریشه کن. اما هنوز هم قصه‌های تلخ ادامه دارد تا در کنار جاده سازی و پروژه های عمرانی سبزی درختان را بگیرد و  شورزار‌ها را در دل ها بنشاند. اداره اوقات براي جلوگيري از پرستش و نذر و نياز درختان قديمي از سوي مردم منطقه، سرشاخه هاي سبز را به دم تيغ سپرد. قطع 40 درخت کهنسال  گیلان به خاطر مقدس شمردن  آنها از سوی مردم، به اعتراض بسیاری منجر شد. قدمت برخی از این درختان به 1200 سال می رسید و همین مساله آه از نهاد انجمن های حامی محیط زیست درآورد. هرچند این بر سر و سینه زدن،آب رفته را به جو بازنگرداند. آن هم در کشوری که بخش بزرگي از وسعت آن  به زیست اقلیم‌های خشک تعلق دارد. اما اگر قرار باشد که برای جلوگیری از خرافه پرستی تیشه به ریشه سبزهای تاریخی بزنیم ، باید تک تک درختان جنگل‌های هیرکانی را هم به دم تبر بسپاريم. جنگل‌هاي خزري هيركان كه از منطقه هيركان جمهوري آذربايجان شروع و تا استان گلستان در ايران ادامه مي باد، با قدمت 40 ميليون سال يكي از ارزشمندترين جنگل‌هاي جهان است. همين قدمت باعث شد تا در سال 2007 كشور آذربايجان  پرونده ثبت جهاني آنها  را به سازمان يونسكو بفرستد تا به عنوان يكي از داشته هاي جهاني در فهرست ميراث طبيعي اين كشور به ثبت برسد. اما كشور ايران سر بزنگاه رسيد و اعلام كرد كه با توجه به اينكه 99 درصد از جنگل هاي هيركاني كه مساحتي در حدود يك ميليون و 848 هزار هكتار دارد متعلق به ايران است، پرونده ثبت مشترك بايد بر آن درنظر گرفت.  كارشناسان يونسكو پذيرفتند و پرونده ثبت شد تا پرونده مشترك از سوي ايران و آذربايجان به يونسكو ارسال شود. اما پرونده كه به ايران رسيد در ميان بي‌تدبيري‌ها، ناهماهنگي‌ها و... گم شد. حالا اگر مردم منطقه از قدمت طولاني  اين درختان باخبر شوند و چونان درختي مقدس به آن پارچه سبز و دخيل ببينند ، آيا اوقاف هرشهر بايد تيشه بردارد و ريشه كمربند سبز شمال كشور را بخشكاند؟ يا مي شود آنجا هم با تعبير روياي سبز مارال‌ها (غزال هاي جنگل هاي شمال)  عمر درختان اين سامان را جاودانه كرد و دست خود را به قتل درختان، نيالود.

من عادتم خیره بشم به جاده

 

یعنی که مسافرم و دارم می زنم به جاده. یه جاده سبز شمالی.


صدای من در ظلمت شب در آسمان ها پر گیرد

بیا که با تو این دل من  سرود شوق از سرگیرد**

.

توی اتفاقی که افتاده من هیچ نقشی نداشتم. من کسی بودم که می دیدم. دیدم که چند نفر تو یک موقعیت قرار گرفت و هرکدوم از آنها به یک اندازه متضرر شد از لحاظ معنوی بجز یکی از آنها. به راحتی از رودخانه رد شد بدون اینکه حتی دامنش تر شه. بدون اینکه بخواهم صفت خوب و بد به آدم ها که دیدم ، بدم . می گم معامله خدا را با یکی از بنده هاش دیدم. گاهی اوقات تو در موقعیتی قرار می گیری که نمی خواهی و ... دیدم که خدا چشم های همه  رو بست.

تومیان ما ندانی که چه می رود نهانی

البته گاهی خود ما هم نمی دانیم که بین ما  و او چه می رود نهانی. اما لطفش بیشتر از جرم ماست.

.

باز گردد عاقبت این در بلی

رونماید یار سیمین بر بلی

صاقهاي سبز چون بند و چمن 

 جفت گردد ورد و نيلوفر بلي

دامن پر خاك و خاشاك زمين 

 پر شود از مشك و از عنبر بلي

روز مولانا مبارک***

.

** "سایه لرزان"  شجریان را رو گوش بدید. هدیه خیلی خوبیه برای روز تولدش.

*** هشتم مهر