به مسافري مي مانم كه پشت پنجره اي نشستهاست. مي آيند و مي روند. گاهي سنگ مي زند و گاهي گل مي دهند. من هميشه به سفري ديگر فكر مي كنم و خيلي زود از ياد مي برم كه شيشه ام شكسته شده است. فراموش كردن گل ها را هم سنگ ها خوب مي دانند. اين همه آدم منو از كجا مي شناسن خدا مي داند. دنياي عجيبي دارم من اين روزها...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم مهر ۱۳۹۰ ساعت 0:0 توسط
|