پیش بیا!  پیش بیا!  پیشتر

تا که بگویم غم  خود  بیشتر

دوست ترت دارم از هرچه دوست

 ای که به من، از خود من...خویشتر*

فرقی ندارد مبدات کجا بوده باشد. اما مقصد که آستانه او باشد، پیش از آن که چمدانت را ببندی و دلتنگ هایت را بپیچانی و در چمدانت بگذاری. پیش از آنکه به ایستگاه قطاربرسی و خلوت خود را به یکی از کوپه هایش بکشانی دل رفته است و دور ضریحش هزار بار چرخیده و گره زده است خود را به پنجره فولادش و برگشته. برگشته است و باز رفته است و رفته است و باز برگشته است. توی این مسیر آسمان، پر از ستاره است و صبح است که پشت صبح طلوع می کند. سفری که در آن شب است که پشت شب خط می خورد...باقی این ماجرا رو می تونید توی سایت رسمی مجید اخشابی بخونید..

 

 

*قیصر امین پور

عکس اول:جاده سیاهکل به دیلمان/اول بهمن ۸۸