10بهمن
يادم نمياد در سخت ترين لحظات زندگي از زنده بودن خسته شده باشم. هرگز پاياني براي اين دفتر تصور نكرده ام هرچند براي همه پاياني است. هرچند در سالي كه گذشت لحظاتي را تجربه كردم كه مرگ مي توانست شيرين ترين لحظه زندگي باشد. و هر چند لحظاتي در زندگي همه وجود دارد كه داشتن شان با يك عمر ۱۲۰ ساله برابري دارد. همان يه لحظه است كه تو مي خواهي ۱۲۰ سال زندگي اش كني. آدم اگه روز تولدش به اين حرف ها فكر نكنه پس كي بايد فكر كنه.

بگذار اين بار وارونه زندگي كني. بيهيچ منطقي روي ابرها راه بروي، بخوابي، فصل ديگري را زندگي كني، از دريچه ديگري براي يافتن و پيدا شدن. بيشك تا گم نشوي هرگز پيدا نميشوي. بايد معني گم شدن را بداني تا بتواني معني يافتن و پيدا شدن را بفهمي. مگر غير از اين است. چه ميداني اينك گم شدهاي يا پيدا...... باقي اين نوشته رو هم مي تونيد تو سايت رسمي مجيد اخشابي بخونيد...
.
.
. . به مناسب روز جهانی «کنوانسیون جهانی رامسر» رفته بودم رامسر. 2 روزم دقیقه به دقیقه حدر شد و رفت هوا . کاش می شد این دو روز رو برگردوند. تنها زمانی که وقت کردم از هتل قدیم رامسر عکس بگيرم رو می شه گفت زندگی کردم همین. یه چیزي دیگه هتل جدید رامسر( هتل بزرگ آزادی رامسر) حالا حالا باید بدو تا برسه به هتل قدیم رامسر که درش بسته است و تنش زخم خورده. و قطعا نمی رسه.... و...دو روز رو مجبور باشی تو یک هتل سرکنی یکی از بزرگترین عذاب های طول تاریخه .بزرگ و آزاد بودنش هم هیچ توفیری نداره. راستی پای زمستون حتی به نزدیکای رامسر هم نرسیده بود....
.
.
....و تو کجای این خواب ها هستی که بیایی و منو نجات بدی. ..... همه داشتند فرار می کردند و نگران بودم که کسی گیر نیفته .... کسی به من نزدیک شد سرنگ رو توی قلبم فرو کرد و خونش رو بیرون کشید و سرنگ رو هم. یک لحظه نگاهش کردم خیلی عادی برگشت و رفت.... به اطرافیانم گفتم مواظب باشن مخصوصا به این زن اعتماد نکنند. زن نزدیک ما بود و چیزی می فروخت که حس وحشت می داد... هرچند یادم بود که کسی به من نزدیک شد، سرنگ رو توی قلبم کرد و خونش رو بیرون کشید و سرنگ رو هم..... وقت نداشتم ببینم کی بود و چرا؟.... باید همه رو نجات می دادم .... و تو کجای این خواب ها هستی.... کجای این همه زخم خوردن در سکوت....
بین سقف خونه ما و بارون هیچ فاصله نیست. بنابراین سرانگشتش به کولر که می خوره و ریتم می گیره منو با خودش می بره... کیه که دیگه بخواد برگرده....
باز باران با ترانه
با گوهرهاي فراوان
مي خورد بر بام خانه
يادم آرد روز باران
گردش يك روز دیرین
خوب و شیرین
توي جنگل هاي گيلان
كودكي ده ساله بودم
و از آن سال های کودکی خیلی وقت می گذره اما هنوز هم من خیس از بارون توی جنگل های سر سبز در حال دویدنم....
