تبليغاتX
دلم می سوزد از باغی که می سوزد
 

 

 

نزدیک غروب آفتاب است

و  من

صبح را دوست دارم

+ نوشته شده در شنبه سی ام خرداد 1388ساعت 21:37 توسط زهراكشوري


 
 
 
 گرگ ها خوب بدانند، در اين ايل غريب
گر پدر مرد، تفنگ پدري هست هنوز
گرچه مردان قبيله همگي كشته شدند
توي گهواره‌ي چوبي، پسري هست هنوز
آب اگر نيست نترسيد كه در قافله‌مان
دل دريايي و چشمان تري هست هنوز
                                "زهرارهنورد"
                            

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 19:49 توسط زهراكشوري


                               

اگه خيال تو همش باهام نيس

خلوتم و چرا خراب مي‌كنن

چرا راننده تاكسيا هميشه

دوتا كرايه رو حساب مي‌كنن

اگه خيال تو همش باهام نيس

قدم زدن هامو چرا كش مي‌دم

چرا غروبا كه ميرم كافه ماه

ميرم دو تا قهوه سفارش مي‌دم

اين هم يكي ديگه از ترانه هاي كاملا مردانه حامد عسگري كه هر وقت مي‌خونيش باخودت مي‌گي چرا يه خانم نمي‌تونه خودشو به جاي قهرمان قصه قرار بده. به نظرم جنسيت نبايد زياد تو كارها مشخص باشه. البته همه ترانه رو پيدا نكردم.

+ نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 9:12 توسط زهراكشوري |