یه فکری کن واسه فردا
یه فکری کن که روشن شه
یه فکری کن نگاه تو
چراغ هر شبه من شه
زهراکشوری
.
.
چه خوبه که تو واسه هرچیزی یه راه حلی داری.چقدر این احساس بهم آرامش میده. همینه که هرجای دنیا که باشه منو می کشونه اینجا. همین که خسته می شم میام اینجا یه چیزی می نویسم که هوامو داشته باشی.
.
.
توی روزنامه ی "تهران امروز" یه صفحه درمیارم به اسم "ایران شناسی" که با استفاده از عکس و البته گزارش های نوشتاری نقاط دیدنی کشور رو معرفی می کنه. خیلی از دوستان به این صفحه لطف دارن. اگر خواننده این روزنامه هستین بد نیست این صفحه رو هم ببینید. توی این صفحه سعی براین است که نقاط کمتر شناخته شده را به مردم معرفی کنیم. اگر جایی رو می شناسید که کمتر شناخته شده به من معرفی کنید. ممنون می شم.
.
.
تو جمع دوستای من تا دلتون بخواد جامعه شناس بود و مددکار. یادمه یه روز تو اوج بحث داشتیم درباره تفاوت تربیت کودکان ژاپنی و کودکان ایرانی در مدارس ابتدایی و سال های اولیه تحصیل شان صحبت می کردیم. خیلی اعتراض داشتیم به اینکه چرا کودکان در مدرسه اولین جمله ای که یاد می گیرن" بابا آب داد" و "بابا نان داده".اینجوری کودکان وابسته بار میان و این اشتباه . کودکان ما هم بایدمثل بچه های ژاپن باشند که الان یاد نمیاد اونا اولین جمله ای که در مدرسه یاد می گرفتن چی بود اما همان جمله جادویی آنها را مستقل بارآورده بود تا ژاپن ، ژاپن شده بود. بهر حال اون مسئله برای بسیاری خود به خود حل شده. دیگه نونی نیست که بابایی بخواد بچه شو لوس کنه و بعدا به نتیجه برسه که ای کاش می ذاشتم بچه خودش سرسفره لقمه رو می داشت و می ذاشت توی دهنش، تا امروز می تونست گلیم شو از آب بیرون بکشه. حالا این وسط لباسش هم کثیف می کرد. مگه چی می شد؟

بقیه عکس ها رو اینجا ببینین
*
راستش این روزها به دلیل مشغله های زیاد کاری خیلی وقتی برای خوندن ترانه و شعر ندارم چه برسه به سرودن.اما امیدوارم بزودی بتونم به اونچه توی ذهنم هست جامعه عمل بپوشم. هرچند اینقدر نسبت به خودم سختگیر شدم که داد دوستام درومده. اما با توجه به اینکه من "روزنامه نگارم" نه ترانه سرا دلم می خواهد اگه ترانه هم می گم در حدبضاعت خودم، قابل دفاع تر از اونچه تا الان گفتم باشم. هرچند از نظر دوستانی که به من لطف دارند من خیلی دارم سختگیری می کنم و این سختگیری داره رنگ ظلمت می گیره.![]()
.
.
خوشبختی و بدبختی آدم در گرو تفکرشه. این حرف مال من نیست اما قبولش دارم سفت و سخت.
.
.
البته من تا الان فکر می کردم روزنامه نگاری خوندم .یعنی راستش یادم نمیاد مشاوره خونده باشم.باید مدرکم رو یه بار دیگه نگا کنم!!!! ولی سوال بامزه ای بود. بذارین فکر کنم بعد جواب می دم. در کل فکر می کنم حس قشنگیه.البته من آدم خودساخته م اما اینکه کسی رو که دوستش داری و دوستت داره حمایتت کنه همه جوره خب خیلی قشنگه. البته این حس ربطی به ضعف آدم ها نداره . همانطوری که شما انتظار نداری این حمایتو همه ازت داشته باشن. اصلا این حمایت چون از طرف آدم خاصیه شیرینه. حداقل منی که بدم میاد کسی فکر کنه ضعیف هستم مسئله رو از این نظر می بینم. آره حالا که فکر می کنم می بینم حمایت کسی که برای آدم مهمه شیرینی خاصی داره. راستش فکر می کنم اگه اینجور نباشه با آدمی که تو خیابون از کنارت رد میشه بدون اینکه حتی متوجه تو شده باشه فرقی نداره. فکر می کنم همین الان جوابتو دادم. به هر حال اگه حمایت نمی کنه یعنی داری اشتباه می کنی.
پا بند قصه ی توام پابند این دربدری *
چقدخوبه پس ذهنت و پشت پلکات کسی باشه که دوستش داری و دوستت داره. کسی که می دونی خیلی راحت می تونی به شونه هاش تکیه کنی. هرگز فکر نمی کردم خیال یه نفر بتونه آدم و این همه آرامش بده. اونم دقیقا تو لحظه های سخت. فقط با این سپر که می شه از این طوفان گذشت.
.
.
همش فکر می کنم باید ادبیاتم تغییر کنه. گاهی اوقات واقعا کلمه ای که سیرابم کنه پیدا نمی کنم. بعداز خوندن هر کتابی می گم نه این اون کتابی که دنبالش بودم نیست و بعد از دیدن هر فلیمی همین طور. می دونی اینجور حرف زدن مال اونجور آدم هاست که من دوست ندارم. من آدم بزرگ هایی رو دوست دارم که رکن. شفافن. حرفشونو بی هیچ ایما و اشاره می زنن. ناخدآگاه کلماتی هم که انتخاب می کنن یه جور دیگه س. "لنی" تو کتاب "خداحافظ گاری کوپر " معتقد حرف زدن باعث سوتفاهم میشه. اما به نظر من نه هر حرفی نه و نه با هرکسی. بعضی ها زلالن.

اگر خواننده همشهری جوان نیستید حداقل به خاطر روی جلد این شماره ش یه سر به کیوسک روزنامه فروشی بزنین. از منم تسلیت. چه دنیای بدی برای خودمون آفریدیم. چقدر راحت از کنارش می گذریم. نه تو زندگی می کنم.
.
.
یه دفعه به خودم اجازه دادم تو مسئله ی یکی از همکاران دخالت کنم. چون فکر می کردم نمی دونه داره چکار می کنه و من هم نه به عنوان یه دوست که حداقل به عنوان یه همجنس سعی کردم موقعیت رو براش روشن کنم. بی خیال بقیه قصه. الان پشت دستم یه داغ بزرگ تا دفعه دیگه تو مسئله ای که به من ربط نداره دخالت نکنم.
اما این اتفاق و نتیجه اون منو یاد حرف "رت باتلر" به "اسکارت اوهارا" انداخت. اونجایی که اسکارت شوهر خواهرش رو بُر می زنه و به گشتنش می ده .بعدش شروع می کنه به آبغوره گرفتن. رت برمی گرده بهش می گه:" تو مثل دزدی می مونی که دزدی کرده و حالا می خوان اعدامت کنن. ناراحت از این نیستی که چرا دزدی کردی. ناراحتیت اینه که چرا می خوان اعدامت کنن." اینه دنیای زیبا و دوست داشتنی ما.
*ترانه ساده ای که خیلی دوسش دارم.
پ.ن. دلم برای اینجا تنگ شده بود. همین که از بیرون اومدم یه راست اومدم سر لپ تابم. باور کنید هنوز دست و صورتمو نشستم.خاک این صفحه بدجور دامنگیره.شاید هم سنگ صبور خوبیه.
هر وقت که بمیرم یکی از دلتنگیام کتاب هایی که نخوندم و چقدر این دلتنگی بزرگه.
گاهی اوقات دلم می خواد تو رو از هرچی می دونم آگاه کنم تا بدونی انتخاب یعنی چی؟
تن تو خاک منه
آغوش تو خونه ی من
کوله بار غربتو
بگیر تو از شونه ی من
زهراکشوری
هی کلنجار پشت کلنجار برای گفتن یه راز که منو بیشتر بشناسی. بدونی این راهش نیست. چقدر دلم تنگه واسه وقتی از حرف هام عصبانی میشی اما می دونیم پشت حرفام های من و تو یه مای قشنگه. باید یه روز برگردم و یه رازی رو بهت بگم. یه راز که ثابت می کنه پابند قصه توام. وقتی موقعیت های مشابه باشه اما تو در طوفانی ترین لحظات به هیچ ساحلی نیاندیشی حتما قدر همو بیشتر خواهیم دونست. باید یه روز برگردم. باید یه روز بگم.باید کمکم کنی. باید بخوایی.گاهی اوقات این دیوار غرور چقدر سخت و سیمانی میشه. اما می خوام یه رازی رو بگم آدم هرچی بیشتر مغرور باشه شکننده تر. اصلا چون شکننده است ژست غرور می گیره. امتحان کن ببین چطوری پودر میشم.
.
.
فقط آدما می تونن تو یه لحظه اینقدر متناقض بشن. درست زمانی که باید برگردن بیشتر از هر موقعی دیگه به جلو بدون. هی دورتر دورتر بشن. اصلا همین جاست که می تونن ارزش آدم هایی که دوست دارند و دوستشون دارند و بفهمند. تازه اینجاست که می فهمن چقدر عاجزن واسه گفتن اینکه چه احساسی به همدیگه دارن.
.
.
این صفحه یه جورایی واسه م سنگ صبور شده. سبک می شم وقتی می نویسمش. اما نمیشه هرچیزی رو اینجا نوشت. حیف نمی شه بعض دلتنگی رو اینجا شکست.
.
.
بیش از حد عاقلم. حالم داره بد میشه.
بعضی حرف هام مجبورم می کنه به نوشتن و این خیلی خوبه. گاهی اوقات میون دعواها و همین ژست هاست که می فهمیم برای هم چقدر ارزش داریم. برای اینکه حرف زدن همیشه بهترین نتیجه رو می ده. حتی اگه با داد و هوار باشه. (ما که گردنمون از مو نازکتره. یه روش کاملا فرهنگی و مد روز رو انتخاب کردیم).
.
.
شاکرم بخاطر عزتی که تو زندگی بهم بخشیده شده و دارم
بازم هم شاکرم و چاکر.
.
.
کتاب خدا حافظ "گاری کوپر" رومن گاری را پیش از این چند بار شروع کردم بودم به خوندن اما نمی تونستم بیشتر از ۱۰ نهایت ۲۰ صفحه آن را بخوانم اما الان دو سه روز لحظه شماری می کنم برای خواندنش. انگار برای خواندن بعضی کتاب ها باید شرایط خاص مهیا باشه... نمی دونم باید خوشحال باشم که دنبال یه دنیا پر از برف در بالاترین سطح زمین نمی گردم یا ؟؟؟؟
دارم به این نتیجه می رسم که کاش اصلا درباره این کتاب چیزی ننوشته بودم. نویسنده تو یه سوم باقی مونده کتاب همچین زمینت می زنه که دیگه هیچ وقت به هیچ کوهی فکر نکنی. آنقدر از اون زبان که تو را می کشونه و باعث میشه که تصمیم بگیری که بری و برف پرست بشی فاصله می گیری که حس می کنی اشتباهی یه کتاب دیگه رو داری می خونی. نه اصلا اون چیزی نبود که فکر می کردم اما برای همون دوسوم اولش حتما بخونینش. شاید یه روزی یه نویسنده دیگه پیدا شد و این کتاب رو انجوری که حقشه تموم کرد.
*من از ۱۴ اسفند هیچ خبری از همشهری عصر ندارم.
تو اوج یه پرواز زدی بالمو شکستی
آسمونت روبرومه ولی راهشوبستی
زهراکشوری
.
چهارسال پیش که تصادف کردم به دلیل حساسیتی که به داروی بیهوشی داشتم. موضعی سِر شدم. بنابراین بدون درد و گیجی از اتاق عمل بیرون اومدم . چند ساعت اول خیلی راحت بودم و فقط سنگین بودم بدون هیچ دردی. اما همین که پا شروع کرد به سوزن سوزن شدن . شروع کردم به شکیلا خوندن و کنسرت دادن تو بخش خواهران. که اتفاقا بسیار مورد توجه قرار گرفت.(کنسرت با هدف آرامش روحی و روانی بیماران بدون هیچ چشمداشت مالی برگزار شد. قسم می خورم). هر کسی خواست آدرس بیمارستان رو می دم. آنقدر خوندم و خوندم و خوندم تا لحظه ای که به خواهر م گفتم دیگه نمی تونم . درد شروع شده بود. نشون به اون نشون با تمام داروهای مسکن خوردنی و تزریقی تا فردا شب چش روی چش نذاشتم. حسابو داشته باشید که امروزی که عمل کرده بودم دوشنبه بود و قهرمان قصه پنج شنبه پیشش تصادف کرده بود و دقیقا تا شب یک شنبه یه لحظه خواب به چشماش راه پیدا نکرده بود. با اجازه تون کنسرت با گریه های بنده به آخررسید. البته خیلی سعی کردم متانت به خرج بدم.هرکی یک وجب استخونش خرد شده باشه و پزشکای محترم هم فکر کنن اضافه س و دورش بریزن، بیاد درباره بخش آخر کنسرت صحبت کنیم.
.
.
خیلی سال ها پیش یه نوار محلی کردی به دست برادرم رسید از یه خواننده کرد. می دونید که کردی کرمانشاهی بیشتر لهجه کردی فارسی است و خیلی راحت میشه فهمید البته بعضی ترانه ها شم هم متوجه نمی شم اما از همان روزا تا به امروز نه تونستم صدای "جلال کرمانشاهی" رو فراموش کنم نه دیگه نواری ازش به دست رسید. خیلی جالب دوستان کرمانشاهی هم که دارم اصلا این خواننده رو نمی شناسن.سرچ اینترنت هم کمکی نکرد. البته ترانه هایی که خونده رو باصدای خواننده های دیگه شنیدم اما صدای خودش یه چیز دیگه است. متاسفانه تنها نوارش را هم گم کردم.
پی نوشت: دوستانی که از منطقه "دورفک" اطلاعات متنی دارند ممنون می شم به من معرفی کنند.

کیه که از این تصویر بوی بهار رو نشنو و بوی تو رو.
بهار هستی ت سرسبزترین. شادی و خنده رفیق ترین.
.
.
وقتی آدم با خودش هیچ کتابی را نیاورده باشه . باید بره سراغ فایل های pdf و شروع کنه به خواندن های مجازی . هرچند برای من کتاب خوندن یعنی تکیه زدن و بوی کاغذ را حس کردنو.... خوندن و خوندن.... تاکتاب یه هشت بشه روی صورتت و تو با لالایی قصه های خوب و بدش به خواب بری. اما چاره ای نیست.
.
.
بوی کار حرفه ای تو اسفندترین روز سال هم آدمو سرحال میاره.
احساسم از یه سال خوب خبر میده و برای این حس شاکرم.
.
.
جمع بندی سال گذشته رو به دلایلی برای فروردین گذاشتم. توی سالی که گذشت از chn خداحافظی کردم اما هنوزم بخش زیادی از شیرینی کارم را مدیون روزهایی می دونم که تو این مجموعه کار کردم. با سپاس از "زهراحاج محمدی" و "مرجان شیخ اسلامی". هرچند این گفته و یادآوری خاطرات ممکنه بعضی از دوستان را به این نتیجه برسونه که من منتظر یه اتفاقم برای برگشتن به این مجموعه. بی این نوشته هم دوستانم همچنین حدس هایی می زنن. اما با تمام احترام و علاقه قول می دم که هرگز به این مجموعه دوست داشتنی برنمی گردم. می خوام جاهای دیگه و تجربیات دیگه رو پشت سر بگذارم.
.
.
به امید روزهای خوب، جاده های همواره و کوه های بلند

