تبليغاتX
دلم می سوزد از باغی که می سوزد

اين روزا توي استان هاي كه چهار سال زندگيمو صرف نوشتن درباره وضعيت آثار تاريخ‌شون كرده بودم شايع شده كه "منتقدترين خبرنگار ميراث فرهنگي كشور" توسط سازمان ميراث فرهنگي خريده شده!!!!!!!!! راستش از دوستاني كه اين خبر رو بهم دادن پرسيدم منبع اين خبرفوري - دو روز بعد از حضور من توي جمع دوستان خبرنگار اين حوزه پس از كلي دور- كیه نگفتن من هم اصرار نكردم.  اما اين دوستان يادشون رفته كه بيشترين  گزارش هاي انتقادي من زماني روي سايت ميراث خبر رفت كه ۷ ماهي و ۴ ماهي يكبار حقوق مي گرفتم. يادشون رفته كه زماني كه روزنامه همشهري عصر بسته شد من تمام مدت براي روزنامه همشهري صبح و  جام جم به صورت حق التحريرُ گزارش انتقادي مي نوشتم و حتي به پيشنهاد كار تو دو تا روزنامه كه اتفاقا حقوق و مزاياش آب از لب و لوچه خيليا آويزون كرده بود فكر نكردم. نه مسئله يه جا ديگه‌س كه من بزرگوارانه  ازش مي‌گذرم. يه نويد هم بدم به كسايي كه دلشون برام تنگ شده كه حتما بعد از اين منو تو حوزه ميراث فرهنگي و گردشگري بيشتر مي بينين. يادم مياد يكي از  اساتيد دانشگاه منو بعد مدتها ديد و از حال و روزم پرسيد. گفتش تو با اين كار و قلم هنوز يه خبرنگار ساده‌اي. گفتمش آره من هنوز يه  خبرنگار ساده‌ام

.

.

.

                        

بازار تبریز- آبان 87
بازار تاریخی تبریز
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 12:52 توسط زهراكشوري |


راستش چن روزیه که برگشتم و همش می خوام این صفحه رو آپ کنم اما چیزی خاصی برای گفتن ندارم جز اینکه سفر خوبی بود پر از لحظه های شاد و تجربه های خوب که برای همتون آرزو دارم.

اینم سوغاتی سفر برای شمایی که به تاریخ علاقمندین. مسجد جامع تبریز

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 19:0 توسط زهراكشوري |


گاهی اوقات خیلی راحت از کنار لحظه های شیرین می گذریم. انگار با دستای خودمون اونا رو از چشامون می گیرم. خدا  رو شکر به خاطر فرصت های دوباره ای که به همه میده از جمله من. هر کی از اینجا می گذره التماس دعا

.

.

.

یادتون می یاد بچه بودیمُ بهمون  می گفتن نقشه ایران مثل یه گربه ملوس که نشسته روی  یه ناز بالش. حالا منم با کلی از دوستان خبرنگار دارم میرم یه منطقه ای که دقیقا روی یکی از گوش های این گربه س(چالدران. قره کلیسا)

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 23:26 توسط زهراكشوري |


می خوام برم مسافرت شاید  یاد اومد کی بودم. چی بودم. راستش اصلا چهره م  یادم نیست. یه تصویر خیلی دور دارم خیلی دور...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 21:41 توسط زهراكشوري |


من از پرنده های حرم امام رضا می ترسم. خوابیه که مدتها می بینم. احتیاج به تعبیر خواب ندارم. خودم اصل ماجرا رو می دونم. اما نمی دونم باید چکار کنم....

 .

.

مونا برزويي  با اين ترانه‌هاش داره نابودم می كنه. اون از تلافي . اينم از تقدير و كوه

.

.

از میدون ونک تا خود جمهوری رو زیر بارون پیاده اومدم بی چتر و بارونی.

هرکسی چتر داشت باخت.....

+ نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 10:2 توسط زهراكشوري |


چن باری درباره  هتل آبعلی نوشتم اما  موقع ثبت  بلاگفا جا زد.  این عکسو  هفته گذشته  گرفتم.

هتل آبعلی
+ نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 8:19 توسط زهراكشوري |


خیلی عجیبه با اینکه امروز روز ِ پر تنشی داشتم و کلی هم کل کل با همکار و دوست و آشنا  اما الان خوشحالم. نمی دونم چرا. طبیعتا باید ناراحت باشم  اما نیستم. عجیب تر اینکه  یه  حس عجیب زیر پوستی دارم.

.

.

این روزا با مزه ترین چیز،  پیامک هایست که درباره سریال  یوزارسیف و ارتباطش با سیاست که همین طور رو  امواج رونه.

.

.

.

بیش از هر چیزی خانم های هنرپیشه منو به سینما می کشونن. مث خدابیامرز گل شیفته فراهانی،  هانیه توسلی،  لادن مستوفی، باران کوثری و حتی مهناز افشار. البته فیلم انعکاس یه فیلم اخلاقی خوب بود که داشت می گفت می شود تو این وانفسا دو نفر به هم  وفا داشته باشند. به نظرم خیلی قشنگ راستش  تو این فیلم  مهناز افشار رو دوس داشتم. فکر کنم برای خودش  هم یه قدم بزرگ بود بعد از اون همه نقش عروسکی.

اما نیوشا ضیغمی رو دوس دارم. سوای بازی هاش. هرچند نه من که خیلی از سینما شناسا اعتقاد دارند که این آدم بازیگره. حالا  اگه خودش می خواد فقط تو نقش های مهناز افشاری باشه یه چیز دیگه س. اماش، یادم رفتم .خودشو دوس دارم و دارم لحظه شماری می کنم تا مسعودخان ده نمکی!!!!  یه فرجه بده به بازیگرا  اخراجی دو  تا  من بتونم مصاحبه مو  باهاش بگیرم.

.

.

.

خیلی جالبه یه نفر ازم خواسته نظرم رو درباره سگ بگم و اینکه هیچ وقت داشتم. نه راستش هیچ وقت نداشتم. هیچ وقت هم تفکر بزرگ کردن سگ یا گربه یا هیچ حیوون خونگی رو نداشتم. همین طور اطرافیانم. اما همیشه دلم می خواست سگ "سباستین" توی کارتون "بل و سباستین"  مال من بود.    زیباترین ارتباط  انسانی با سگ رو توی روستای  "دیوا"ی  بابل دیدم - البته چیز عجیبی هم نیست.اگر امروز سگ داشتن نشانه تشخصه(یا کلاس داشتن) اما توی  جوامع روستایی جایگاه خیلی مهم داشت و احتمالا به مخیله این حیوون باوفا هم نمی رسده یه روز یه چیز ویترینی بشه ـ خیلی خوشم اومد. یه سگ سفید  دقیقا شکل "بل" توی دهکده(البته روستا درست تره) داشت داد و بیداد می کرد و هی برمی گشت یه آقایی رو نگاه می کرد. اینقدر این حالت رو ادامه داد که همه کسانی که از اون محدوده می گذشتن به  مرده شک کرده بودند. راستش انقدر همه با به چشم یه مظنون به اون آقا نگاه کرد  که آخرش  بیچاره قسم خورد که هیچ کاری  با  سگ نداشته. عکسش رو  اینجا ندارم . به دلیل عوض کردن ویندوز  و بی حواسی تقریبا تمام عکس های چند سال گذشتمو از دس دادم.  وگرنه حتما عکسش رو اینجا می گذاشتم تا ببینین.  اما الان از نزدیک شدن به سگ خیلی می ترسم. یادم میاد بچه بودم توی کوچه ما  یه سگ بود که من خیلی دوست داشتم  انگشت روی دماغش  بکشم. اونم  از جاش تکون نمی خورد فقط وقتی انگشتم رو  نزدیک دماغش می کردم دهنش رو باز می کرد که انگشتای  منو گاز بگیره و من جری تر می شدم که حتما این کار بکنم. به روز بلاخره موفق شدم اما به محض طی کردن  طول دماغ جناب سگ،  یه دفعه پنجه منو گاز گرفت اگر پدرم نبود   و با پرتاب یه سنگ نمی ترسوندش  الان من نمی تونستم با پنج انگشت این قصه رو اینجا تایب کند.

.

.

راستی از من می شنوید تا دیر نشده ویندوزتون ویستا کنید و یه نفس راحت بکشین. هرکس هم ویستا کرده بود و چیزی نگفته بود خیلی بدجنسه.

 .

.

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 23:52 توسط زهراكشوري |


یادم  میاد بچه بودم  به قول معروف اشکم در مشکم بود و با کوچکترین خبر  درباره وجود مرموز ابرویی بالای چشمم  به قول شعرا و قدما سیل اشک بود که از چشمان مذکور جاری میشد. اما این روزا تقریبا هیچ یادم نمی آید اشک انقدر توی چشم جمع شده باشه که گونه م خیس بشه. اما تا دلتون بخواد سکوت پشت  سکوت و بعد با کوچکترین تلنگری  صد تیکه می شم. عصر از یک تلفن اینقدر ناراحت شدم که وقتی به خودم اومدم دیدم نزدیک به 5 ایستگاه را از ایستگاهی که باید   پیاده می شدم، دور  شدم. راه برگشت رو میون  میدان فردوسی و جمهوری پیاده برگشتم. تا دلتون بخواد دود خوردم.  شکنندم بدجور. به غریبه و آشنا زنگ زدم تا بلاخره آروم شدم یه کمی . البته نه غریبه فهمید چی می کشم و میون صدای  این همه ماشین چی می گم نه آشنایی فهمید درد دارم. گاهی فکر می کنم ما انسان ها چیزی هستیم بین احساس و حماقت. اول می خوام تا می تونم کار کنم و بعد هم می خوام قدر کسانی که با هزار روش می خواهند به ما نشون بدن دوستمون دارن رو بدونم. به دعای همه  محتاجم .

هنوزم از حال بد عصر بیرون نیامدم.

.

.

.

از عصر هزار راه رفته ام. هزار راه....

 .

حال بدی دارم. خیلی بد.

...

...

...

شب پر کابوسی داشتم. پر از یخ بندان


جام جم آنلاين: گودبرداري يكي از اهالي شهر رامهرمز در بافت قديمي اين شهر كه با صدور مجوز از سوي شهرداري رامهرمز انجام گرفته بود، به كشف تعدادي سفال، لايه‌هاي تاريخي، سرمه‌دان و كوزه‌هايي نقش‌دار متعلق به دوران پيش از اسلام منجر شدادامه گزارش

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 15:44 توسط زهراكشوري |


یکی از دوستانم قبل از چاپ سفرنامه اش  خواسته  تا نظرم منو جویا بشه.  لحن انتقادی  و صمیمانه اش را خیلی دوس دارم. همین طور شوخ طبیعش رو .  اما بیش از هر چیزی نگاه جامعه شناسانه فانزه ساسانی خواه را دوس دارم. با این که  خاطره اس و به طور طبیعی  شخصی اما اصلا احساس خستگی نمی کنی. داستان وار است و این هم یه دلیل دیگه برای دوس داشتن نوشته های یکی از دوستانم نزدیک که البته این نزدیکی تا الان باعث نشده بود بفهم که چه قلم رون و خوبی داره. امید وارم هرچی زودتر چاپ بشه تا بتوانیم حتی بدون رفتن به مکه تمام اتفاقاتی که در انجا و این محدوده زمانی می افتد با نگاه تیزبین یه روزنامه نگار بخوانید.  از خواندنش خسته نمی شوید حتی اگر مث من وقتی نداشته باشم و مدتها دوستم  منتظر گذاشته باشم و مجبور شوم اینجا بنویسی هنوز یک سوم  کتابش باقی مانده که بخوانم. فقط از دست این همه «و» که بعد از اتمام هر جمله و گذاشتن نقطه می آورد خسته می شدم.


شهردار آبعلي در جمع اعضای شورای اين شهر و مدیرکل روابط عمومی بنیاد مستضعفان انقلاب اسلامی اعلام کرد به محض مرمت هتل«آبعلی» توسط اداره میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری دماوند و با موافقت بنیاد علوی حاضر است با وجود نداشتن صرفه اقتصادی حفاظت و کاربری گردشگری آن را برعهده بگیرد.ادامه دارد


این هم یعنی به ریش مردم خندیدن

+ نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت 21:22 توسط زهراكشوري |


 

زیبایی پروانه ای مرده روی آب ، لحظه ها گروه رو به خودش مشغول کرده بود. اصلا این مسیر خیلی چیزای بکر و تازه داشت.

 

بعد هم پروانه رو به آب سپردیم و ادامه دادیم.

این مسیر زیباهای دیگه هم داشت که به مرور و به حوصله اینجا می نویسم و می گذارم.


اگه مث من یه کوه کار سرتون ریخته باشه و اصلا حوصله شو نداشته باشین. خوابتون هم نبره. حوصله رمان و کتابای اینجوری هم نداشته باشین و همین الان هم دیدن یه فیلم رو تموم کرده باشی که نزدیک ساعت ۲  نصف شب چکار می کنید.


سرود «مادربرام قصه بگو» برای خیلیا خاطره س. بیشتر برای اونایی که با جنگ بزرگ شدن. امشب یه دفعه بعد این همه سال شنیدمش. یاد دوران کودکی و نوجوانی افتادم. دوره که زمان مفهوم داشت و حرکت را می فهمیدی.

گاهی اوقات دلم می خواد تا صبح  اینجا بنویسم...

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم آبان 1387ساعت 19:4 توسط زهراكشوري |