راستش این روزا انقدر کار سرم ریخته که نگو و از هر پیشنهادی هم برای کار استقبال می کنم و گاهی دلم می خواهد که می تونستم نخوابم و باز کار کنم. خلاصه آوار شدن یه کوه کار را به لحظه های پر تلاطم این روزا ترجیح می دهم و خوشحالم که همشهری عصر با همه ضرب العجل هایش شروع شده و باز هم خبرگزاری و خیلی کارای دیگه.
دو اینکه بلاخره شاخه نیلوفر محسن چاووشی هم از دل زیر زمین سر درآورد و شما این روزا می تونید کاستش را با مجوز وزارت ارشاد خریداری نموده و میل بفرمایید. یاد صادقی افتادم که یه مدت گوش دادنش از هر گناهی کبیره تر بود و بعد واگیری شد تو تلویزیون که نگو و نپرس. به هرحال صدای خش دار و مریض احوال محسن چاووشی را دوس دارم و همین الان دارم گوش می دم هرچن این آقا همچنان به راه خود می رود و نتونسته خاطره علی سنتوری رو برامون زنده کنه.
جام جم- زهراکشوری:محوطه عصرآهن پاياني «سنگ تراشان» خرمآباد كه در همان روزهاي نخست كاوش اضطراري خود، تمامي انگارههاي ذهني باستانشناسان درباره وجود يك گورستان باستاني از اين دوره را برهم زد و مجموعهاي نفيس از اشياي مفرغي و بعضا منحصر به فرد را پيش روي آنها قرار داد امروز در انتظار تصويب اعتبار لازم براي آغاز فصل چهارم كاوشهاي خود به سر ميبرد تا شايد با ادامه كاوشها، راز وجود اين گنجينه تاريخي را در كوههاي زاگرس پيش روي باستانشناسان قرار دهد. ادامه گزارش
راستی چه حسی دارین از این که اینترنت رو بدون هیچ هدفی هدر بدین.
موسیقی پاپ جایگاه خوبی ندارد. مسئله اصلا این نیست که مسئولین این موسیقی را قبول ندارند و برای همین هم مثلا همشهری صبح حاضر نیست که اخبار موسیقی پاپ رو درج کنه. همه این ها بکنار. موسیقی پاپ بین مطبوعات جدی جای خوبی ندارد. این مسئله سوای گفتگوهای خودمانی با هنرمندان این عرصه است. این مسئله را در این چن روز متوجه شدم تو گزارشم بیشتر توضیح می دم. کنسرت حمید خندان دعوت شدم . بنابراین تصمیم گرفتم به خاطر این لطفُ به جای دوست و آشنا چن تا از همکارای مطبوعاتی را همراه ببرم. راستش بچه ها تافهمیدن که موسیقی پاپ حتی نپرسیدن که خوانندش کیه. فکر کنم زمان آن رسیده هنرمندای موسیقی پاپ بزور هم که شده وارد مطبوعات جدی شوند این پله اول برای عقب نشینی مسئولین.
خدا رو شکر کنسرت خوبی بود و برای این روزای گلافه ی من لازم و خوشتر ازاینکه فردا از این شهر میرم
این روزها بی حوصله ام و بی تاب. ادمای مهم زندگیمو بیش از هرکس اذیت می کنم. آخه همه تو این لحظات به آدمای مهم زندگیشو ن پناه می برن ولی گاهی نه خودشون بلدن حرف بزنن نه آدمای مهم زندگیشون حواسشون هست. حالا منم...
.
.
بچه بودیم و یه حس دیگه درباره زمان داشتیم. زمان مفهوم داشت. یعنی ساخته همان دوران بچگی بود. مدت ها بود درباره مفهوم زمان و اصل وجودیش شک داشتم. الان حس می کنم که چنین مفهوم هرگز وجود نداشته. حسم این که ما دقیقا در یک نقطه ایستاده ایم و تصاویری از جلوی چشم می گذرد و با تغییر این تصویر ما مفهوم زمان را اختراع کردیم... توهمات دیروز بچگی بود همش. امروز اصلا مفهوم زمان توی کتمان نمی رود که نمی رود.

دلم برای گم شدن میون مه سرزمین های شمالی بدجور تنگ شده...
کارای زیادی دارم برای انجام دادن اما حوصله نوشتن ندارم. بنابراین بی خیال نوشتن و گزارش و روزنامه و هرچی تو این مایه هاس می شم. حوصله تلویزیونو اصلا ندارم. دوس دارم بخونم اما انقدر تمرکز ندارم که بتونم روی یه کتاب جدی تامل کنم بنابراین باز راه افتادم تو وبلاگ ها. تازگیا مقیم وبلاگ دو خواهر مازنی شدم به اسم منصوره و معصومه لمسو. حوصله لینک توی صفحه رو ندارم اما لینکشون کردم تو پیوندام. اگه دوست داشتین سر بزنی. علاقمندان به شعر و ترانه دس خالی برنمی گردن.
.
.
اگه پاییز امسال انقد نصف نیمه نبود اون وقت بیشتر از یه روز سرد پاییزی مونا برزویی لذت می بردیم.
.
.
بارها از کنار صد سال تنهایی مارکز رد شده بودم بدون هیچ دلیلی. اما اشاره یکی از دوستان وب نویس باعث شد شبای زیادی لذت نوشته های مارکز رو به خودم بدم. می خوام دوباره بخونمش. امیدوارم بتونم. اصولا قادر به خوندن دوباره یه کتاب نیستم. این نقد بخونین
هیچ شده دنبال جایی، کسی یا چیزی باشی که ندونی اون جا کجاس اون چیز چیه و اون کس کیه. اما مطمئنی که هست یه جایی یه چیزی و یه کسی. خیلی وقتا دلتنگ این ماجرا می شم و این روزها بیشتر از هر چیزی تشنه ام... داشتم فکر می کردم به سفرهایی که میرم و اینکه سفرهایی که سال های پیش می رفتم چرا اینقدر تو ذهنم موندگاره و سفرهایی که این روزها می رم و تا نوشتن در حد یک گزارش باقی می مونن و هیچ جایی خاطره نمی شن..... باور کردن این حرف شاید برای خیلیا سخت باشه. اما تو دانشگاه که بودم چند دوست داشتم که یکی از اونا رو بیشتر از همه دوست داشتم اولین باری که یه دروغ ازش شنیدم اینقدر تعجب کردم که طول کلاس رو تک و تنها شاید 10 بار رفتم و اومدم و هیچ دلیلی نتونستم برای گفتن اون دروغ از زبون دوستم پیدا کنم گفتم حتما من اشتباه شنیدم. این بخش ماجرا اصلا باور کردنی نیس ولی من این حدس رو باور کردم (باید باور می کردم چون دوسش داشتم) و دوباره به دوستی ادامه دادم البته اون دروغ به من گفته نشده بود اما من دوستم رو خیلی دوس داشتم. از این دخترایی بود که چهره نجیب و دوست داشتنی داشت. هر چند بعد از سه سال دوستی بخاطر دروغی که به خودم گفت برای همیشه کنارش گذاشتم و حتی حاضر نشدم تو مراسم ازدواجش شرکت کنم. اما هنوزم هم دوسش دارم وهنوز هم بعد6 سال نمی خوام بینمش. اما یادم می یاد برای رهایی از این تناقض با یه دوست مشترک مشورت می کردم . وحشتناکترین جمله زندگیمو ازش شنیدم که "دیگران هیچ تعهدی ندارند نسبت به ما صادق باشند" . خیلی ترسیدم . حال بدی پیدا کردی.با خودم فکر کردم آیا منم می تونم یه روز با این حرف خودم رو راضی کنم وبا یه لبخند از کنار دیگران رد شم. نه تا به امروز نتونستم و فقط بین خودم و کنار دیگران یه فاصله گذاشتم و هر بار می گفتم بی خیال بذار دروغ بگه نسبت به من تعهدی نداره. یعنی که کسی رو دوست واقعی خودم حساب نکردم و اینجور خودم از یه عذاب رها کردم اما اون شیرینی صداقت یه چیزی دیگه اس که گاهی زخم نبودنش تو زندگیه - به قول شعرا- عصر آهنی سرباز می کنه و آییییییییی... اما خوب آرومم می دونم که از کسی نمی شه توقعی داشت.

راستی گلشیفته هم پر!!!!!!!!!!
باور کنید وجود نیلوفر لاری پور برای خانم های ترانه سرا یه نعمته و باور کنید که ایشون هنوز یه ترانه از من نخوندن و نشنیدن . اینو گفتم که این حرف برای آدم های دیرباور ، باور پذیرترباشه و ثابت کنم که توی این حرف نفعی برای گویندش نیست. بعدا بیشتر صحبت خواهم کرد و دلم می خواد درباره خانم های ترانه سرا و مشکلاتی که برای آنها بوجود میاد با نیلوفر لاری پور یه گفتگو داشته باشم اول باید ببینم روزنامه هایی که با اونا همکاری دارم ظرفیت چنین موضوعی با تمام مشکلی که در آن مطرح می شود را دارند یا نه
دوست داشتن گلشیفته فراهانی دلیل نمی خواد یعنی اینقدر دلیل هست که از پس شمارش برنمی آئیم. یک نظریه می گوید ما زمانی که ساعت ها در سینمای تاریک می شینیم و به یک فیلم خیره می شویم و مدت ها در ذهن خود به آن کلنجار می رویم برای این است که دنبال خودمان هستیم و گلشیفته فراهانی همیشه بهترین موقعیت و بهترین جا را به ماداده است. حتی اونجایی که برای کشتن کاوه در اشک سرما نقشه می کشد . وقتی اتی می شود صدبار می میرم و تا مدت ها نمی توانیم سرنوشت محتوم مون رو فراموش کنیم. توی میم مث مادر صدبار شیرین می میرم و از مردن لذت می بریم. تازه این همه نصف اونچیزی است که باعث می شود گلشیفته را دوست داشته باشیم سوای همه نکته های غیر حسن که باعث می شه گلشیفته رو دوست داشته باشیم و عشق بورزیم. بازی او در «مجموعه دروغ ها» یک اتفاق بزرگ بود که سال ها آرزویش را داشته ایم. سالها منتظر بودیم خودمان را روی پرده سینمای جهان ببینم و گلی ما را به این آرزو رساند. ...بعد از خبرهایی که مدام تائید و تکذیب می شد برای جلوگیری از خروج گلشیفته از ایران هرلحظه نگران بودیم که با اکران فیلم مشگلی برای ما بوجود نیاید. خیلی .دلشوره داشتیم. عکس های منتشر شده که حسابی حال ما را جا آورد. امیدوارم پس از اکران فیلم درزی توی دیوار پیدا نشه. البته باید قبول داشت که گلشیفته خیلی باهوش است و علاوه براینکه یک دلیل دیگر برای دوست داشتنش به ما می دهد باعث می شود با نگرانی کمتری منتظر اکران فیلم باشیم.
تصاویر گلشیفته فراهانی در مجموع دروغ ها
جام جم - زهراکشوری:كشتي ساساني خيلي اتفاقي پيدا شد. تعدادي از ماهيگيران محلي در نزديكي سيراف، تور ماهيگيري خود (گرگورهاي محلي) را در دل آبهاي شناور خليج فارس رها كرده بودند و پس از مدتي مقداري سفال بالا كشيدند و اين آغاز ماجراي كشف كشتياي است كه دستكم 1700 سال در اعماق خليج فارس لنگر گرفته است.ادامه گزارشجام جم - زهراکشوری: بازار كاشان دست از كسب و كار كشيده و جارچيان سر هر كوچه و برزن جار ميكشند. قرار است يك هفته ديگر كاشان و شهرهاي اطراف به عزاي شهادت مهماني كه خود خواندهاند به عزا بنشيند و همين مهمانكشي حاكم وقت پس از 1300 سال داغ اهالي كاشان را تازه نگه داشته است.ادامه گزارش
دوست عزیزی که درباره "دکتر اسماعیل اف" اطلاعاتی خواسته بودین.براساس آخرین اطلاعات من که برمی گرده به پارسال پرفسور اسماعیل اف و همسرش دیگه اجازه طبابت -به دلیل شکایت پزشکای کاربلد ایرانی- ندارن و به محض اتمام معالجه بیمارهای قدیمی باید ایران رو ترک کنند. بازم می تونید به بیمارستان میلاد مراجعه کنید.
شروعش که می کنی احساس خنکی و سردی لطیفی بهت می ده. حتما جویبار رو دوس داری. پس تن خسته تو به اون بسپار تا همه دلشوره ها ببره .اونجا که به کفچه ماهی ها می رسی یه دفه حس می کنی دوباره 10 ساله شدی شاید هم کوچکتر. معمولا بعد از یه بارون درست وحسابی توی چاله چوله های شهر پیداشون می شد. اما برعکس الان هیچ وقت مادرقورباغه کنارشون نبود.نمی دونی از کجا اومدن اما ساعتا به اون موجودی که تنها یک سر گرد و دم کشیده داشتند نگاه می کردی و از حرکت دست جمعی شون لذت می بردی و اصلا به مخیلت نمی رسید که اینا یه روز بچه قورباغه میشن . حالا هم توی این جویبار و تو سفر دریا داری تماشاشون می کنی. یادت می یاد وقتی مامان و بابا ازت می خواستن مغازه بری خرید، مسیر خودت رو جوری انتخاب می کردی که تو رفت و آمدا نیم نگاهی به این موجودات ریز سیا هم داشته باشی. بعد دوباره دل به جویبار می سپاری. می ترسی اونجا که "مرغ سقا" تو و همسفرت رو یه لقمه چپ می کنه. اما تا ته ماجرا می ری و وقتی قصه ماهی پیر برای دوازده هزار بچه و نوه اش تموم می شه و همه به امیدشنیدن بقیه قصه تا فردا شب به خواب می رن تو با همون یه ماهی بیدار می مونی و دلت می خواد یه بار دیگه با ماهی سیاه کوچولو تا ته دریا بری. از دس ندیدین قبل از خوابیدن یه بار دیگه این داستان صمد بهرنگی بخونین. حتی خوابش هم قشنگ خنک و لطیف.



