سریال که شروع می شه هی خودمان را ملامت می کنیم که دوستش داشته باشیم. یعنی قرار است چند هفته دیگه ما انگشت هایمان را به خاطر مات شدن تو تصویری که فرج الله سلحشور به خوردمان می دهد از دست بدهیم اما خداییش نمی شود . نمی ارزد تو بگو یه خراش کوچولو. هرکاری بکنیم یوسف کوچولویی که می رود روزهای روشن عزیز مصر را تیره کند مال این حرفا نیست. یوسف کوچولوی این قصه یه پسر بچه خوشگل نه جذاب، چاق ، با شانه هایی افتاده و پلکاهایی که مدام می زنه و حرف های گنده تر از خودش. ما هم تنها پس از لبخندهای عزیز مصر و بانو و تمامی اهالی قصر به خودمان تشر می زنیم که حواست کجاست این یوسف باید دوست داشتنی باشد پس دوستش داشته باش. باشد ما بازهم دندون رو جگر می ذاریم تا یوزارسیو بزرگ بشه شاید اون موقع بتوانیم به زلیخا حق بدیم که با دیدن یوسف رویی چون یوزارسیو مخش تعطیل بشه و به عزیز مصر با همه وفاداری و مردانگیش خیانت کنه. هرچند یوسف با همه دافعه ایی که داره سرآخر هم بهش می گه نه! که البته حقشه این زنیکه نمک نشناس بی سلیقه .
هیچ شده منتظر یه اتفاق باشی توی هر لحظه . نه اتفاقی که اصلا وجود ند اره. وجود داشته ها. خیلی وقته واقع بین شدم و از حسی که بهم می ده احساس آرامش می کنم. برای همین سعی می کنم این حس رو تقویت کنم. این روزها بیشتر از هر روز دیگه ای بیشتر از هر سال دیگه ای احساس می کنم جریان اتفاق هایی که در زندگیم می افتد را به دست گرفتم. این حس رو خیلی دوس دارم و بعضی اوقات به یک حس هایی نزدیک می شم که تا امروز تجربه نکردم. من بین خودم و همه ادم های اطرافم فاصله گذاشتم و این اصلا اشتباه نیست. اما قرار ه بلاخره یه روزی با یه نفر یک دایره بکشیم از تمام مشترکاتی که داریم و این روزها خیلی فکر می کنم و به این اتفاق و این که دلم نمی خواد هیچ وقت زیر پام خالی شه. نخ شدم تو رفتار ادما و ...
***هنوز این پست آپ نشده یه کامنتی برام گذاشته شد که حس خوبی به آدم نمی ده. نمی دونم چرا این دوست فکر می کرد که من قرار ه از ادمای اطرافم گریزون بشم. نه ما همه حتی دو عاشق - که طبیعتا هر دو هم معشوق اند وگرنه یکی از دو طرف یه چیزیش میشه- بازم هم یه فاصله ای باهم داریم . حتی یه جایی خوندم عاشق ترین عاشق ها هم ۵۰ درصدشون مال همدیگس و ۵۰ درصد دیگه مایملک خودشونه. من متر ندارم ولی به این فاصله هم اعتقاد دارم اما نه فاصله ای که در دنیای امروز هست که فرسنگ ها فاصله است و هیچ افقی هم از آشنایی دیده نمی شه. به هر حال منظورم این نبود که از آدمای اطرافم دور بشم بلکه دارم یاد می گیره و سعی می کنم به ادما بیشتر نزدیک بشوم اما تا جایی که چیزی نسوزه. تو این یادگیری سعی می کنم درست به آدما نزدیک بشم و این تلاش حس خوبی به من می ده. من تو زندگیم هرگز از کسی متنفر نشدم حتی اونجایی که داد زدم و گفتم متنفرم اما از آدمای دو رو و دروغگو همیشه ترسیدم. با این وجود دماغمو نگرفتم.
*******************
راستی دوس داشتین جای اینا باشین..... بدجور
اینو که دیگه نگین...
![]()
خیلی خوشحالم از لبخندهای دوری که حس می کنم و از این دنیای مجازی. دارم کتاب "پندار " نوشته "ریچارد باخ"و می خونم.هنوز نمی تونم درباره اش صحبت کنم اما آیا این دنیایی که ما واقعی می دونیمش با همین دنیا مجازی- که بیشتر از واقعیه دوسش داریم - خیلی فرق داره. شاید هم یکی باشه تنها تفاوتش تو پندار ما نسبت به این دوتاست. جالب تصمیم گرفته بودم توی این مدت فقط مولوی بخونم...
گاهی اوقات ما یادمون می ره چه امکاناتی تو دستمون...
بعضی ادم ها خیلی خوب می دونن تو زندگی چی می خوان. همه کارشون رو نظم خاصیه . همه چی زندگی شون تو دست خودشونه . امروز داشتم با دوستی صحبت می کردم که همیشه به این ویژگیش غبطه می خورم. من آدم موفق تو زندگیم کم ندیدم. شاید از نگاه دیگران من هم یک آدم موفق باشم. چون ما فقط خودمون می دونیم که واقعا کجا کم کاری کردیم و کجا نه. اما گاهی اوقات تو اعمال و رفتار بعضی آدما که دقیق می شی احساس خوبی بهت می ده. نا خودآگاه یک لبخند رو لبت می شینه. در عین یه سر داشتن و صد سودا می دونن چکار می کنن.
میراث فرهنگی بعد از سال ها زخم و زلیلی شدن با وجود سید محمد بهشتی می رفت که قد علم کند و بتواند در میان تصمیم گیری ها دولت مردان جایی - نه درخور - پیدا کند. اما با ادغام میراث فرهنگی و با سازمان گردشگری و پس از آن صنایع دستی این سازمان به رغم نامی طویل و دراز تمام فعالیت خود را روی برنامه های گرد شگری آن هم نه برنامه های دقیق و حساب شده نهاد - سوای نتیجه ای که در بخش گردشگری داشت!!!!- اما وضعیت میراث فرهنگی را در هاله ای از ابهام برد. حالا هم که مجلس رای به ادغام این سازمان با وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي داد تا چند سال دیگر جز خاطره ای تاریک از این سازمان مهم در اذهان باقی نماند.
دیروز حال یه آهو تشنه رو داشتم که دل سوخته یه چشمه سرد تگری بود. امروز هم همین طور. مث همیشه (به این مث همیشه توی یک سال گذشته مبتلا شدم. تا قبول از اون کمتر خاطرات گذشته رو زیر رو می کم) یاد بچگیام افتادم.
پنجره خونه ما و خیلی از خونه های دیگه به دشتی باز می شد و دشت دامن می کشید تا یه جنگل تو در تو که من هیچ وقت اجازه نداشتم وارد بشم. هرگز هم بابام به رغم قول هایی که به من داده بودم منو از آن جنگل رد نکرد. جنگل وسط شهر قرار داشت و نشون می دهد که یک روزی این دره همش جنگل بوده امروز دیگه از اون جنگل خبری نیست ساختمان روی ساختمان. برای رفتن به اون دشت باید کلی عجز می زدم تا مامانم قبول می کرد با دوستام برم. البته قبلش باید قول می دادم این آخرین باره. خوب من فقط نگاه می کردم چون می دونستم این آخرین بار نیست مامانم هم همینطور. یه روز با بچه ها رفتیم دشت زیر پا گذاشتیم و قرار گذاشتیم تا برگشتن به خانه آب نخوریم اونم تو اوج تابستون. داشتیم از تشنگی می مردیم اما سر قولمون موندیم. فقط به یه دلیل، می خواستیم مزه آب خالص رو درست و حسابی بچشیم. وقتی رسیدم خونه یک پارچ آب سرد و تگری رو سرکشیدم هنوزم مزه ش زیر زبونم.

هرچند هیچی جای لذت گرفتن کتاب تو دست و تکیه دادن و خوندن رو نمیگیره اما اگه از اونایی هستید که دنبال دانلود کتاب و پرسه زدن تو کتابخونه های اینترنتی هستن اینجارو از دست ندین
جام جم- زهراکشوری:سفر به اردبيل سفر به تاريخي شناخته شده است با يادگارهاي بديعي كه شاهكار معماري ايران محسوب ميشوند. كافي است پيش از ورود به اردبيل دل به زايندهرود داده باشي حتي در اين روزها كه به دليل نامهربانيها و بيتدبيريها زمزمه رودش خاموش شده است. اما كافي است پيش از سفر به اين سامان، هواي ميدان نقش جهان را به سينه سپرده باشي و در دل مسجد شيخ لطفالله دمي با خود خلوت كرده باشي، آنوقت پل تاريخي ترسيم ميشود از دل شاهكارهاي صفوي از اصفهان تا اردبيل. ادامه گزارش
همین که فیلم شوکران با بازی هدیه تهران رفت رو پرده سینما داد و فغان پرستار جماعت رفت هوا که ای مردم ما زیر سوال رفتیم و این قضیه ادامه داشت تا همین فیلم آخری مهران مدیری (مرد هزار چهره)که هرچی صنف تو کشور بود شست گذاشت کنار . هرچند از همون روز اول داد و قال همه از ثبت احوال شیراز تا پزشک و شاعر رفت هوا که آقا ما رو طناب رخت شویی مدیری آویزون شدیم. موندم با روحیه حساس و سابقه داد و قال کردن چرا هیچ عروس و مادر شوهری از عوامل فیلم روز حسرت شاکی نیست و اعاده حثیت نمی کنه که رویه مادر شوهر و عروس رو تو طول تاریخ زیر سوال برده.
نوشتن همیشه به من ارامش می ده. گم میشم لابه لای کلمات. گاهی اوقات حتی یک جمله منو ساعتا درگیر خودش می کنه . برای همین که پست با دلیل و بی دلیل می نویسم .... دیروز بی دلیل یاد صدف های دریایی افتادم. یادم می آد بچه که بودم یک صدف دریایی اگه اشتباه نکنم بابام برام گرفت و کار من شده بود ساعتا به صدای که توش می پیچید گوش دادن و حتی گاهی صدای مرغ دریایی هم می شنیدم. اما اون صدف یک روز از دست یکی از دوستام افتاد و شکست و دیگه صدایی نداد... تعجب کردم که یاد این خاطره افتادم. بعد یاد ساعت ها رو ساحل راه رفتن و گوش ماهی جمع کردن افتادم. هیچ وقت دریای خزر برام صدفی نداشت اما کنار خلیج بلاخره بعداز کلی گشتن پیدا کردم یک صدف شکسته که هیچ صدایی نمی داد. بازم مث همیشه چند گوش ماهی جم کردم و به یادگار اوردم. امروز داشتم از میدون ونک می گذشتم که دیدم یه جوون سیه چرده جنوبی داره گوش ماهی و نهنگ خشک و مرجان دریایی و صدف می فروشه سه تاش برداشتم و گوش دادم بازم صدای دریای یا به قول بعضی ها صدای باد امابر ای من یعنی خنکی و لطافت ساحل... یعنی صدای مرغ دریایی . ... خلاصه دریا رو آوردم خونه
بیا یه حساب ..... سرجم بکنیم
روزای نبودنو از عمر من کم بکنیم
زهراکشوری

گفته بودم که دیگه نمی تونم از خودم چیزی بنویسم. فقط باید بسنده کنم به خاطرات گل سرخی. بفرمایین. نمایشگاه بین المللی گل و گیاه در "پارک گفتگو پل گیشا" . توصیه می کنم حتما ببینین. البته اگه قصد خرید دارید ۲ روز آخر برین. یعنی جمعه وشنبه آینده.

این دختر خانم خوشگل هیچ نسبتی با من ندارد. باورکنید قسم می خورم. با مادرش اومده بود نمایشگاه . اسمش حنانه است. یه فرشته کوچولو که تو تمام عکس ها داشت بال بال می زد.

این اقا پسرم داشت دنبال مامانش می دوید که گم نشه تا گفتم آقا کوچولو وایسا ازت عکس بگیرم. کل فامیل و فراموش کرد.

خونه بچگيام دراندشت نبود اما بزرگ بود و نسبت به قوطي كبريت هاي امروزي خيلي بزرگ كه البته مختص كودكي همه همسن وسالهاي من است. عاشق گل و گياه بودم و محافظ باغچهمون. عاشق گل رز بودم. متاسفانه درخت توي خانه مون هيچ وقت پايدار نبود بويژه درختان ميوه كه اگر خيلي تلاش ميكرد به دادن چند گل خلاصه مي شد. اما من عاشق گل بودم و اونم رز. يه روز بابام يه شاخه گل رز رو قلم زد و برام كاش و من شدم مالك تنها بوتهي خونه. لحظه شماري ميكردم برا رسيدن بهار و دلنگران اين بودم كه زمستان بياد و من يادم بره قلمش كنم . اخه بابام مي گفت اگر مي خواهي بهار پرگلي داشته باشي حتما حرسش كن. از وقتي فهميدم موسيقي به گل آرامش مي ده تو روز چند دقيقه شده ضبط مي گذاشتم كنارم تا براش بخونه. گاهي اوقات باعث خنده اطرافيانم مي شدم. اما علاقه داشتم. تقريبا همه پذيرفته بودم كه اين بوته گل ماله منه. حتي تو دعواي بچگي و در عالم كودكي و در زماني قهر ميكرديم و هركي مي خواست سهم خودش را از دست ديگري بگيرد. هيچ كس حس مالكيت روي اين گل نداشته. همه مي دونستم اين گل ماله من. انقدر به اين گل رسيده بودم كه اواخر بهار و اوايل تابستان لبريز گل مي شد و گاهي اوقات تاب تحمل اين همه زيبايي را نداشت و كمر خم ميكرد. باغچه نزديك در بود و سرشاخه هايش از در بيرون مي زد و باعث مي شد تا هوس چيدن گل هميشه بچه هاي كوچه را وسوسه كند . چقد انروزها من مچ گفتم. هميشه كنار درخت بودم. معمولاكارهاي شخصي از جمله درس خوندن را كنار اين بوته انجام مي داد. بنابراين هيچ كس نمي توانست از گل نازكتر به اين بوته بگه. كافي بود يه شاخه آن بشكنه تا مادرم سلب مسئوليت كنه از عواقبش و اعلام بدارد كه "خودتون بايد جواب زهرا رو بدين". هفته معلم، توي دلم آشوبي بود كه نگو. همه بچه هاي مي خواستندبه معلمشون هديه بدن و چي بهتر از يك شاخه گل رز . مادرم وقتي من نبودم راحت گل مي داد اما وقتي من بود هزار دفعه چش غره كه جلوي مادربچه ها چيزي نگي و من مي مردم تا اين هفته تمام شود. وايي اگر مهمون داشتم كه بچهي قد و نيم قدي همراش داشت مي مردم تا مي رفتم. حالا سالهاست كه هيچ خبري از اون خونه ندارم. گاهي اوقات دلم مي خواد برم و اون در بزنم اما مي دونم هواي اون خيلي وقت با نفس هاي ديگه آشنا شده و بوي ما رو فراموش كرده . اون وقت براي غربت اون گل رز اگه دست مهرباني تا به امروز حفظ كرده باشه خواهد سوخت.
مدت ها که بود شايد خصوصي ترين حرف هايم را هم توي اين صفحه مي نوشتم اما انقدر مزاحم دارم به هزار يك اسم از محمدرضا گرفته تا ماهان، نيوشاجان، سين قافو، قاف خالي تنها، اميره، شراره، بهارجون، افسانهجونو، پرياي ديگه و، نصار مطرقيو، نگار دوست داشتنيو الههي نازنين و داشتنيترين و چهچه وبه به و زيباترين- فكر كنم همين اندازه كافيه- بايد از اين به بعد به همين خاطرات گل سرخي و كودكي راضايت بدم. فقط دارم فکر می کنم مگه یه نفر می تونه چن اسم داشته باشه. تازه تو انتخاب هر اسم جنسیت رو هم دخالت نده .بله خانم
فقط يه سوال برام مونده چرا همه مزاحماي من جونن و دوست داشتني اما ...منو دوس ندارن![]()
همين الان كه نشستم توي اتاق دارم اينجا روده درازي مي كنم فهميدم بلاخره خانم طلا رو برديم. اونم توسط هادي ساعي. ياد اون روزافتادم كه هادي ساعي قهرمان قهرمانان شده بود يا شايد هم پهلوان پهلوانان شده بود و همه جلوش بلند شدن اما هركول نه.اين روزا مطالعات ممنوعم زياد شده انگار داره يخام وا ميشه
رفته بودم قبرستون. با يكي ازدوستام. قبرستون ظهيرالدوله. خيلي حرف ها گفته شد كه قول دادم فقط بشنوم و چيزي نگم. خيال دارم يه گزارش گل و بلبلي هم درباره گورستان تاريخ و ادبيات اين سرزمين بنويسم تحويل بدم.
راستی تا یادم نرفته بگم فیلم فرزند خاک رو از دست ندین همون تیکه هایی که وسط صحنه هایی خدایی آوردن کافی تا ساعت ها مات شی.... بیشتر می نویسم شاید وقتی دیگر




