تبليغاتX
دلم می سوزد از باغی که می سوزد

 

دارم رمان "ابله"  مي خونم. راستش دقيقا مريض نوشتنم مخصوصا توي اين وقت شب. حالا درست تو كوران مسج‌هايي كه اين روز به مناسب اين عيد بهم مي رسه يه مسجم بهم رسيد دقيقا همين الان. هرچند مث  یه ديونه در عين اينكه مي دونستم تو نيستي اونم كي! اين وقت شب، پريدم طرف موبايلم . فكر مي كني از كجا بود از مكه . از يكي از دوستان دوران دانشگاهيم. اونم تو اوج دلتنگيم. از عصر هواشو كرده بودم راستش من هيچ وقت آرزوي خونه خدا رفتنو نداشته و ندارم. نه اينكه با خدا و وجودش مشكلي داشته باشم .نه اصلا ندارم و وجودش هميشه غنيمته. اما يه جورخاص. جور خودم. بهم آرامش مي ده. ولي هميشه حال آدم هايي كه مكه مي رفتند و تعريف مي كردن از اين حس، منقلبم مي كنه. حالا هم مهربوني دوستي كه درست ۶ سال همديگه نديدیم اما هميشه خدا خجلت زده مهربونيش بودم. هميشه جوياي حالم بوده  و هيچ وقت نپرسيده كه چرا هيچ وقت تو سراغي ازم نمي گيري. اين دعا از سرخودخواهي نيست كه تو زندگي اونقدر مشغوليت دارم كه گاهي اوقات خودم هم يادم مي ره.  اما اميدوارم خدا هيچ وقت نعمت دوستان دوران دانشگاه را ازم نگيره هر كجا هستند هميشه شاد و خوشحال باشند. احساس مي كنم اين دلتنگي كه سببش تويي رو خدا جبران كرد.... مي بيني.


راستي روي دسك‌تاپم يه عكسي هست كه با من حرف داره مي شه كمكم كني بفهمم چي مي گه؟ يادت نره ازم بپرس؟

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 2:12 توسط زهراكشوري |


 

هوام آروم آرومه           تو هجوم حضورت

عمريه همين جام    مي مونم تا به عبورت

                                       زهراكشوري

بسته شدن روزنامه همشهري جوان بيشتر از همشهري عصر متاسفم كرد. باورش سخته. روزي كه اين تحريريه شروع كرد به نوشتن خيلي دوست داشتم بنويسم خاطره خوب بچه هايي كه يه روزي سروش جوان را دراورده بودند دوباره  توي ذهنم زمزمه مي كرد و هميشه ارزو داشتم روزي در كنار چنين گروهي باشم و كار كنم اما آغاز همشهري جوان مصادف شد با عمل‌هاي  مكرر پام و نتوانستم بنويسم. اما خواننده پر و پاقرصش بودم.

خيلي متاسفم  براي اين اتفاق. اين بار نه  هيچ گروهي نقد نشده بود. نه اقتصاد زير سوال نرفته بود . بازنشستگي حسين رضازاده  تجزيه -تحليل نشده بود حتي بچه هاي تيكه پران همشهري جوان ننوشته بودن هركول ايران مي ره تو دوبي كه همش دم از خليج عربي مي زنه تبليغ مي كنه.  ننوشته بودن اين عذاب الهي كه بر ملت ايران وارد شد نه به دليل مشكلات جسمي رستم بلكه به دليل جيب‌درد ِ مزمن ايشونه. فقط نوشته بود عاشقي جرم قشنگي است.


آغاز به کار وبلاگ پریا امینی باعث شد تا پس از مدت ها بلاخره آنچه درباره خانه‌ترانه در ذهن داشتم  روی اين صفحه مجازي بیاورم. خانه ترانه جای نقد بسیار دارد. مث خیلی از کانون ها و خانه هایی که خوب کار میکنند، تاثير گذارند و امروز به راحتي نمي‌توان از كنار آنها گذاشت اما تا رسيدن به حد مطلوب راه بسياري دارند.به رغم تاثير كه خانه ترانه روي ترانه سرايي دارد ـ كه طبيعا موافقان و مخالفان خاص خود را بابت همين اثر گذاري دارد ـ اما هرگز نتوانسته است جايگاهي مانند ساير خانه ها  براي اعضاي خود بدست آورد.  ولي بي شك موثرترين كارگاه در زمينه نقد ترانه و ترانه‌نويسي است كه  به راحتي مي‌توان تاثير آن را  روي ترانه سراياني كه امروز بازار ترانه سرايي را در دست دارند ديد. در بسياري مواقع وجود همين خانه ترانه باعث شده تا اعضاي، خود را سواي ديگر رقباي خود در اين بازار بداند. اما انچه كه دليل اصلي نوشتن اين پست شد  معلق  بودن اعضاي خانه ترانه است در سال هاي اوليه كار خود كه طبيعا باعث سرخوردگي بسياري از اعضاي مي شود و در بسياري مواقع اين سرخودگي باعث بخشيدن عطاي ترانه سرايي به لقايش مي شود. آنچه بيش از هرچيز آزاردهنده است بي توجهي اعضاي خانه ترانه به دوستاني كه در همان بدو كار نشان مي دهد كه راه را درست انتخاب كرده‌اند و به حق ترانه سرا هستند اما خانه ترانه و اعضاي آن كه بارها اعلام كردند در خانه ترانه و ترانه سرايي مافيايي وجود ندارد - به شخص اصلا نمي خوام روي وجود يا نبود چنين مافيايي بحث كنم- هرگز دست تازه واردان كاربلد را براي اغاز كار حرفه‌اي نگرفته اند و ظاهر امر نشان نمي دهد كه كسي خيال دارد دستي به سوي ترانه‌سرا خوب و تازه كار اين خانه براي ياري دراز كند. چند روز پيش براي تهيه گزارش از جمعي از اهالي موسيقي رفته بودم كه صحبت به بچه هاي ترانه سرا  و زوم شدن روي كار چند تا ترانه سراهاي خيلي خوب كشيده شد. يكي از آهنگساز حاضر در جمع ضمن تلاش بسيار براي ثابت كردن شاعر بودن و كاربلد بودن يكي از همين ترانه سرا، گفت كه اين ترانه سرا با عجز و جز و براي پرداخت هزينه دانشگاه خواسته تا روي كار‌هاي وي هم كاركنم. اين حرف ها بدجور دلم را زد. مگر يه آهنگساز خوب از يه ترانه سرا خوب چي مي خواد اونم ترانه سرايي كه همين آقا خودش رو به زمين مي زنه تا ما باور كنيم با سني كم كار بلد است و اصولا بسياري از پيران اين عرصه بايد جلوش لنگ بندازن. القصه همه چيز نشان مي دهد كه خانه ترانه از همان ابتداي راه -هرچند من هيچ اطلاعي از ائين نامه اين خانه ندارم- نصف نيمه بوده است و هرگز و در هيچ دوره اي راه به سرمنزل مقصود نرسانده‌است. طبيعا وظيفه خانه ترانه تنها تربيت ترانه سرايان خود و به به وچه‌چه كردن براي انها در اين خانه نيست.  خانه ترانه محيطي هرچند گاهي اوقات پر تنش را براي اعضاي خود ايجاد مي‌‌كند و با سختگيري صميمانه انها را با قواعد كار اشنا مي كند وافراد حرفه‌اي از آنها مي سازد و بعد مي نشيند و تنها براي آنها كف مي‌زند. دغدغه بسياري از اين ترانه سرايان ورود به بازار كار است كه به حق و طبيعي است. اما ورود اين بازار خود هفت خان رستمي است پر از چاه هاي سياه با كلافي از مارها و افعي است كه گاهي اوقات باعث مي شود تا افرادي براي هميشه ترانه سرايي را ببوسند و كنار بگذارند. هيچ يك از دوستان قديمي كه بازار كار را در دست دارند هرگز دستي به ياري به سوي كسي دراز نكرده‌اند. خانه ترانه به تازگي فرم هاي عضويتي براي اعضاي خود تهيه كرده  كه با استقبال خوبي هم از سوي اعضاي خود روبرو شد. اما فكر مي‌كنم زمان آن رسيده است كه خانه ترانه مسئوليت بيشتري در قبال اعضاي خود قبول كند و پاسخگوي كاملي براي نياز اعضاي خود باشد. هرچند تذكر چنين اتفاقي پس از سالها  نشان مي دهد  خانه ترانه به همين نصف و نيمه بودن خود خو گرفته است. اما زمان ان رسيده است كه خانه ترانه موظف شود اعضاي خود را وارد بازار كار كند. فكر مي كنم اگر خانه ترانه بيش از هركسي ديگر اعضاي خودش را جدي مي گرفت امروز به جاي اينكه دغدغه جا براي برگزاري كلاس هاي خود داشته باشد  نگران مسئله بيمه و مسكن و... اعضاي خود بود.


*عنوان این پست سرقتی ست ادیبانه از وبلاگ باغکوچه با اندکی دخل و تصرف

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 18:49 توسط زهراكشوري |


 

درياي چشماي تو غمگينه

نگات گاهي سرد ِ سنگينه

اگه پشت اين غرور بشكنه

دنيا چه محشري مي بينه

                     زهراكشوري

مدت هاست كه اينجا دفتر خاطراتم شده. جايي براي ارامشم.  حرف های اینجا بماند برای من و تو از پاسخ دادن به بعضی سوال خوشم نمیاد 


خب اين روزا با وجود اينكه بيشتر اوقات خونه هستم اما يا مشغول نوشتنم يا خوندن.....

امروزبرادرم يه مسج(پيامك بنابردستورات رسيده) برام فرستاده بود با اين مضمون كه " اگه گفتي تفاوت تو با تراكتور چيه؟........ ناراحت نشو هيچ تفاوتي ندارين!). جان كلام اين كه حالا هم كه تو خونه‌‌م فكر كار و نوشتن دست از سرم برنمي داره. واقعا تصميم گرفته بودم يك ماهي را استراحت كنم و فقط بخونم اما انگار عذاب وجدان ول نمي كنه . همش فكر مي كنم بايد  ساعت ۶ و نيم از خونه بزنم بيرون و دنبال خط واحد بدوم و خودم زورچپون كنم رو پله هاي اخري اتوبوس و هي  دعا كنم لاي در گير نكنم.

 

 به ميراث دوستان توصيه مي كنم گزارشم را رو درباره كتيبه خارك  از دست ندهند.

*خب اين سرقت كاملا بدون اطلاع سراينده اين غزل زيبا و با اندكي دخل و تصرف انجام شده است.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 1:55 توسط زهراكشوري |


 

 تو چقد آروم مي توني   باشي و  چيزي نگي

من چقد درد مي كشم  از اين همه سرگشتگي

                                                 زهراكشوري

دوستت دارم در اين باران

دوستت دارم در اين باران

دوستت دارم در اين باران

چقد خوب مي شد اگر ميشد داد بزنم. چقد چقد چقد....

 

 

... انگار دارم از خاطره دور مي ايم يه خاطره خيلي شيرين....

بامن غريبگي نكن

من طاقتشوندارم

مدت هابود گرماي اشكامو روگونه هام حس نكرده بودم. مدت ها بود....

انگار پيله هايي كه دور تنم بود داره باز مي شه....

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مرداد 1387ساعت 0:7 توسط زهراكشوري |


 

 بوی بارون پیچیده تو کشتزار دلم

تا تو راهی نمونده

من از این  ور دنیا به دلت پل می زنم

تا تو راهی نمونده

                               زهراکشوری

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 18:21 توسط زهراكشوري |


دلتنگ دلتنگم

آروم نمی گیرم

دوری هنوزم تو

از لحظه ها سیرم

             زهراکشوری


باتوجه به وضعیتی که برای روزنامه پیش اومد و بسته شد و باتوجه به اینکه هنوز جای جدید مشخص نشده  امروز نخستین روزی بود که روزخبرنگار رو در کنار همکاران نبودم. خیلی از دوستان و همکاران دور و نزدیک یادم کردند ممنون از لطف همگی.


راستی یادت باشه  که امروز خیلی بی معرفتی بودی حداقل امروز یه بهانه بود و زنگ می زدی و می گفتی نمیشه همین...


+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت 19:53 توسط زهراكشوري |


 

 

تو که باز فراموش کردی که من منتظرم

باز سکوت می کنم باز زخم می خورم

تو... تو که زلال اشک و احساسی

تو... تو که رویامو می شناسی

                            زهراکشوری

چقدر طول کشید تا ساعت ۱۰ شد و چق سخت که روی همین ساعت زمان متوقف شد. شاید دیگه نفس نمی کشم. شاید ....

 

 

روز خبرنگار مبارک

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 23:45 توسط زهراكشوري |



هوام آروم‌‌   آرومه

 

 

توهجوم حضورت

 

 

عمريه همين جام

 

 

مي‌مونم تا به عبورت

 

                                                             زهراكشوري

 

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 16:27 توسط زهراكشوري |


 عیدت مبارک

 

 

 


من گم شدم تو این سفر تو این مسیر

می ترسم بیا منو از این وحشت بگیر

                                       زهراکشوری


اين چن وقتي كه روزنامه بسته شده دلم مي خواد اينجا خيلي خيلي بنويسم و اگر نتيجه‌ش حرف های بی سرو ته شد به روي خودتون نيارين. اول اينكه انگار من نمي تونم بيكار بشينم  هرچند بستن روزنامه بدجور برنامه‌ريزي ذهنم به هم زد. ترانه جديدي را شروع نكردم يا به قول دوستان اينترنتي از جمله  حسن‌خان عليشيري شعر. البته فقط ايشون نبودن بلكه دوستان خانه‌ي‌ترانه همچين گماني نسبت به من دارن و چن باري موقع خوندن كارام اين مسئله را گفتن. خيلي ها فكر مي كنم من قبل از اينكه ترانه بگم،  شعر سپيد مي گفتم. اما اينطور نيست. سوم راهنمايي كه بودم چيزهايي به ذم خودم شعر كه داراي قافيه بود نوشتم و نشون معلم بينش مون كه خيلي مهربون بود دادم خيلي خوش اومد و قرار شد نشون معلم ا دبيات بده تا منو راهنمايي كنه .چن باري دفترمون كه ان روز نمي دونم چهل برگ بود يا ۶۰ برگ بوده . تمام صفحاتش رو سياه كرده بودم يا نصف شو رو(اصلا ياد نمي ياد) بردم پيشش . بعد هم قرار شد به من ايرادهام بگه. اما چن باري كه مراجعه كردم هيچي نگفت. راستش پيش خودم فكر كردم كه حتما يك فاجعه‌اي اتفاق افتاده كه دبيرم حاضر نشده بود كه ايراد كا رو به من بگه. بنابراين من اون دفتر قايم كردم كه كسي اونو نبينه اما ديگه هرگز پيداش نكردم. اين بود ماجراي شاعر شدن من.

 


مادرم صداي بسيار زيبايي داره و مادر بزرگ خدابيامرزم هم داشت . نمي دونم مادرم با صداي مادربزرگم، بزرگ شده يا نه اما ما همه (خواهر -برادرا) با صداي مادرم بزرگ شدیم. لالايي رو غريب مي خونه.  غم زيبايي تو صداشه كه گاهي اوقات ويرونت مي‌كنه. تو رو مي بره يه جايي كه هر چي مي ري نمي رسي . بزرگ شدن خودم و خوندنش ياد نمي ايد اما وقتي براي خواهر و برادرام مي خوند و يا امروز كه براي نوه هاش مي خونه من با خودش مي برد و من اصلا دلم نمي خواد برگردم...  من هم از اين نعمت بي نصيب نيستم و همين طور خواهرام. البته علي و محمد مون  هر دو درست زماني كه  به سن بلوغ رسيدن تصميم گرفتن جلوي خانواده هنرنمايي كنن كه نتيجه‌ش معلوم بود . مطمئنا صداي حضرت داوود هم تو اين سن قابل تحمل نبوده بنابراين از دايره هنرمنداي خانواده بيرون افتادن. يادم مي ايد يه روز برادرم محمد به همراه دخترش هستي( اسم وبلاگ منم اسم همين فرشته كوچولوئه) داشتند يه موسيقي با هم گوش مي داند. داداشم شروع كرد همزمان به خوندن با آن خواننده كه الان يادم نيست كي بود. هستي كه تازه زبون باز كرده بود برگشت به باباش گفت ."خب بابایی شما ساكت ببينم اون چي مي گه" ...خلاصه صداي خوبي  دارم. ان سالها كه دوره راهنمايي بوديم سرگروه سرود مدرسه بودم و يك سال توي مسابقه سرود شركت كردیم و اتفاقا تا سطح استان رفتيم و اول شديم. اون روزا سطح كشوري نداشتيم. اين هنرنمايي به همين دوره راهنمايي و اردوهاي دوستانه محدود شد و هيچ علاقه به  ادامه آن در سطحي كه امروزه بانوان هنرمند انجام مي دن نداشته و ندارم(با احترام به هم زناني كه زنجيره ها را پاره كردن و فضايي براي نفس كشيدن ایجاد کردن.)راستش با اخم و تَخم  و به قول مادرم شمشير از روبسته تواين جامعه زندگي ميکنم این حال و روزمون. وایی به حال اینکه بخواهیم پروانه ای باشیم. توی دوران دانشگاه هم دوستان که تو گروه های موسيقي بانوان بودن بهم پیشنهادهایی کردن ولی اصلا با اخلاقم جور درنيومده كه نمي ياد... این هم قصه خواننده شدن من.

 


دو سال سینما جوان رفتم و دوره کارگردانی- فیلم نامه نویسی- فیلم برداری- عکاسی را به نمره خوب دقیقا ۱۷ گذراندم و مدرکش گرفتم اما اگه بگم به اخلاق من نمی خورد حتما منو کتک می زنید بنابراین می رسم به خط پایان ماجرای سینمایی شدن من.

 


 توی دانشگاه رشته مدیریت جهانگردی  دانشگاه علامه طباطبایی قبول شدم و شانس آوردم که از مصاحبه جا موندم چون بعدها که توی رشته روزنامه نگاری همین دانشگاه مشغول شدم فهمیدم که بعد  از چهار سال درس خواندن در نهايت يا بايد تو هتل کار کنم یا تو یک اژانس یا مدرک بذارم در کوزه ابش بخورم. اما سالي که دانشگاه علامه قبول شدم روابط عمومی دانشگاه تهران هم قبول شدم راستش خیلی ها گفتند که دانشگاه تهران روبرم اما من روزنامه نگاری رو دوست داشتم و مطمئنابهترین انتخابی بود که ریسک پذیری م و توکلم جلوی پام گذاشت و از این بابت شاکرم. خب هنوز روزنامه نگار نشدم بنابراین این ماجرا ادامه دارد...

 


نمی دونم چرا این همه نوشتم اما باید می نوشتم که برای روزنامه نگار شدن کم زحمت نکشیدم و کم لذت نچشیدم و .... و این شغل  رو باهمه آوارگیش دوست دارم....

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم مرداد 1387ساعت 20:0 توسط زهراكشوري |


 


دارم از فكر رسيدن به تو آباد ميشم

+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 17:52 توسط زهراكشوري |



بامن غریبگی نکن

بامن که درگیرتوام*


ناچاری از این فاصله هایی که زیادند

ناچارم از این مردن تدریجی کم کم

من نارون صاعقه خورده  تو گل سرخ

تو سبز بمان من بدرک من به جهنم**

 

*روزبه بمانی

**حامدعسگری

+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 16:21 توسط زهراكشوري |



بامن حرف بزن

از خودت بگو

از حال من بپرس

از رازهای مگو

تو سنگ صبورمی

تو عزیزدورمی

من لحظه می شمرم

من بی تو می برم

                       زهراکشوری

دوستت دارم در این باران


خب روزنامه عصر هم بسته شد. حالا با این همه اوقات فراغت چکارکنمجالب هنوز من به این وضع عادت نکردم. بیکار شدن های مدام یه چیز خیلی عادی تو روزنامه نگاری. الان باید بشینم چند تا گزارش میراثی برای روزنامه همشهری صبح بنویسیم ولی اصلا حوصله شو ندارم. این به دلیل که بی کار می مونم نیست که همین الان چن جادوستان پیشنهاد دادن ومطمئنا بیکار نیستم. اما این که از فردای خودت خبر نداری و عملا نمی تونی برای یه هفته دیگه خودت برنامه ریزی کنی عملا همه چی رو به هم می زنه.

 

+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 12:38 توسط زهراكشوري |