تبليغاتX
دلم می سوزد از باغی که می سوزد
 

هر روز غروب بعد از سمینار بين‌المللي خشت در شوش، زيبايي‌اش را به تماشا مي‌نشستم

.

.

.

.

.

.

مهرنوش خانم اميدوارم همسرتان بزودي زود خوب شه. متاسفانه مافياي پزشكي  اجازه مصاحبه وتهيه گزارش از فعاليت‌هاي پروفسور اسماعيل‌اف  براي رسانه‌هاي دولتي  رو نمي‌ده. گزارش خودم براي روزنامه جام‌جم روزي كه بايد براي چاپ مي‌رفت از لاي صفحه‌بندي بيرون كشيدن. مجبور شدم بدم به روزنامه هموطن. اما مي‌خوام پيشنهاد مصاحبه با ايشون رو به همكاراي روزنامه شرق و اعتماد بدم...  .

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 15:52 توسط زهراكشوري |


 

 

چقدر همه چيز كوچك است ....چقدر ما نمي‌دانيم....

 

خیلی تلاش کردم تا عکس دلخواهم بشه... یه  کم دیگه وقت می خواست... با این وجود این عکس رو خیلی دوست دارم....

 

 

تب عكاسي  بدجورافتاده به جونم. دوربين يكي از همراه‌هاي هميشه‌م شده. اين روزها هركس خونمون مي‌آيد مجبورش مي‌كنم دم در عطر و ادكلنش!!! را رو بزنه  و بياد تو و  تا من نگفتم نشينه!!!!

 

ياد كلاس‌هاي فتوژورناليسم توي دانشگاه افتادم. يه استاد داشتيم كه فوق‌ليسانس سينما داشت با اين وجود نزديك به 17 ، 18 واحد درس‌هاي روزنامه‌نگاري را تدريس مي‌كرد. نمي‌دانم بايد ناراحت باشيم كه مدركش به اونچه كه درس مي‌داد ربطي نداشت يا  خوشحال از اين كه همين بي‌ربطي باعث شده بود واحدهايي بيشتري بهش ندن تا اين چهار سال حروم‌تر از  اونچه شد، نشه..

 

همه يك ترم فتوژناليسم خلاصه شد تو يه جلسه كه يه دوربين اورد و از دور گفت اين مثلا ديافشه و.... بعد يه دور توي همه كلاس چرخوند. البته مطلب ديگه‌اي  نبود كه بخواد يادمون بده. تموم بار علمش يه "جزوه" بود كه اگر ازش مي‌گرفتي با ديوارِ پشت سرش هيچ فرقي نمي‌كرد. خلاصه ما شديم عكاس خبري....

 

بقيه ترم هم عكس از اينور و انور جمع مي‌كرديم و حسمون دربار‌ه‌ش مي‌گفتيم .....

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت 13:57 توسط زهراكشوري |


"روستاي ديوا"، بابل

مردم اين روستا عجب صفايي دارند. وقتي از دل كوچه هاي دوستي‌اش كه تو را تنگ در بر گرفته‌اند مي‌گذري كوچك و بزرگش به پيشوازت مي‌آيند و چند لحظه‌اي را به گفت و شنفت با تو مي‌گذارند و كوچكترين اهميت به تلاش ما براي فارسي صحبت كردن نمي‌دهند، آخرش هم كه خسته مي‌شوند با دست خانه زيبايشان را تعارفت مي‌كنند.

 

 

 

 

 

 

 

 

بكر ووحشي. لحظه‌هاي حسرت را از دلت مي‌زدايد و هيچ از شلوغي شهري كه ساختيم  تا در دلش آرامش بيابيم به ياد نمي‌آوري.

 

 

رها شو....

 

 

 

 

كلي داد و هوار كرد و انگشت اتهام را به سوي يكي از اهالي روستا كشاند. مرد بيچاره فقط سكوت كرد و زماني كه داد و بيدادهاي شاكي تمام شد راهش را گرفت و رفت. آخرش نفهيدم اختلاف سر چي بود!!

 

 

 

تمام مدتي كه عكس مي‌گرفتم از جاش تكون نخورد

 

 

این هم پلاک ۷۱۴

+ نوشته شده در شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 16:56 توسط زهراكشوري |