لبنان را سال 78 ديدم... هم شهر بعلبك را هم بيروت را ... عروس خاورميانه بود.... به خاطر زيباييهاي بينظيرش...هرچند آن روزها تلويزيون ايران خبر از جنگ و آتش و خون ميداد ...اما لبناني كه من ديدم بوي جنگ نميداد ... بعلبك بيشتر بوي فقر ميداد و سكوت... حداقل در مقايسه با بيروت و شهرهاي ديگرش... اما خبري از جنگ نبود...... وقتي از بالا دره بقا را به تماشا مينشستي مسحور زيبايش ميشدی و آرامش بيروت تمام ترسها را از دلت ميزداد... بيروت بي هيچ دغدغهاي بر ساحل مديترانه آرام گرفته بود... آنجا زندگي موج ميزند... زندگي كه مسلمانان و مسيحيان دوش به دوش هم ساخته بودند... لیدر تور فارسی را خیلی خوب صحبت می کرد و خیلی روی دوستی مسلمان ها و مسیحی ها تاکید داشت... تنها نشان جنگ، رد گلوله جنگهاي داخلي بود كه روي بعضي از ساختمانهاي شهر باقي مانده بود... آن هم خود خواسته بودند تا به يادگار بماند ....
دره بقاع را هرگز فراموش نكردم.....بكرترين صحنه خلقت است که در قاب چشمان هر تماشاگر مينشيند......و آن دو خواهر بعلبكي كه كنجكاوي و گشت گذار در شهر ما را به سوی باغ بيحصارشان كشاند... زيبا بود و شكوفههاي انار زيبايی اش را دو چندان كردهبودند ... شروع به عكس گرفتن كردم كه صدايي از ته باغ ما را به سوي آنها كشاند... شاخههاي درختان كنار زده بودند و بالبخند به پيشوازمان آمدند ...دست و پاشكسته از خودمان گفتيم و از آنها شنيديم... به خانهشان دعوتمان كردند رفتيم و چند دقيقه مانديم... در حد گرفتن چند عكس يادگاري ... خانهشان با ديوار كوتاه گل وگياه از همسايه بغلي جدا شده بود. و همين طور ادامه داشت... همسايهاي كه فاصلهاش با همسايهاش به اندازه يك بغل گل بود و يا شايد يك درخت انار و يا يك درخت سيب. هيچ ديواری بين خانهها نبود. نزديكترين همسايهشان مسيحي بود... آدرس داديم و آدرس گرفتيم.اما هرگز ارتباطي برقرار نشد ..... بعد راهي بيروت شديم.... بيروت را هرگز فراموش نكردهام... آرامشش را و سرزنده بودنش را... من سرزمينيها و مردماني زیادی را نديدهام اما تا آنجا كه ديدهام فكر نميكنم در هيچ كجا دنيا زندگي به اين سرسبزي جریان داشته باشد .. اين را لبخند مردمانش و رنگ سبز درختان زيتونش به خوبي نشان ميدهد... همه چيز از بودن و ماندن و زيستن خبر ميداد... نگاه آدمها، رنگ لباسها و تمام زندگي... آن روزها.... ديگر نشاني از آن روزها نيست.... كاش باز خبرها دروغ بود....
ساده و صاف و صمیمی
بازت یافتم
در قطع سال نان و عشق و ایمان
در ملخ باران برگ و تگرگ
آن روز در گرگ و میش صاعقه و باد
گمت کردم
و امروز درسحرگاه نسیم و لبخند
بازت یافته ام
با بشارتی برلب و
صبحی در آستین
چنان معجزی دشخوار و شگفت
در قحط سال ایمان و عشق و نان
در ملخ باران فقر و غارت
ای صبح راستین
بگذار تا برآمدنت را
از گلوگاه سپیدم فریادکنم
و شب و سکوت و سایه را از
هیبت سترگ نامت برانم
بگذار.....(نام شاعرش یادم نیست)
و لحظه های خوب خدا باریدن گرفته است...
سحرگاهان و زمزمه هایی که او فقط خواهد شنید ....
وگره هایی که خواهد گشود ....
نورهایی که در دل خواهد نشست....
لبخندی که بر لب ها نقش خواهد بست .... باریدن گرفت....
و خدایی که در این نزدیکی هاست...
اینک این من که افتادم به پای تو باز
ریسمانی کن از آن موی دراز
توبگیر، تو ببند، تو بخواه ....
دلم برای نوشتن تنگ شده بود...
برای نوشتن و باز نوشتن...
نوشتن و دوباره نوشتن...
دلم تنگ شده بود....


