تبليغاتX
دلم می سوزد از باغی که می سوزد

دوستي نوشته بود

 

ميخواهم خود را گم كنم ، تا دست هيچكس بهم نرسد...

 

بروم جايي كه پيدايم نكنند؛

 

تنهاي تنها...،

 

فقط ماهي قرمز تنگ بلورم را با خود مي برم،

 

او تنها مونس من در تنهاييست؛

 

سنگ صبورم ، شاهد زندگيم...

 

  بعد من به فردا فكر مي‌كنم. كه مي‌آيد كه روز خوبي است. 

كه تعطيلي است. كه مي‌شود گوشي تلفني را برداشت و به دوستي كه خيلي وقت از او بي خبریم زنگ زد.

يا پشت  كامپيوتر نشست و به او دوستش داريم و نمي داند، نوشت و خيلي راه‌ها ديگر در يك روز تعطيل نه در تمام روز هاي حتي مي‌شود يك ايميل زد با يك كلمه سلام و براي همه دنيا فرستاد.

و بايد باور كنيد تمام روزهاي خوب خود فرصتي براي دوست داشتن  و دوست داشته شدن و هيچ بهانه هم نمي ‌خواهد اما آنقدر گيج و سردرگم شده‌ايم كه حتما بهانه مي‌خواهيم. يك عمر روز خوب خدا را به ما داد‌‌ه‌اند، حيف است اگر از همين روز كه فرداست هم بگذريم. از فردا شروع كنيم شايد قدر روزهاي خوب خدا را بدانيم. نه به خاطر خدا فقط وفقط به خاطر خودمان. نكند پس از ۶۰ سال، مرگ سراغمان بيايد و ما حتي يك روز را هم زندگي نكرده باشيم.

 

        عاشق ورنه روزي كار جهان سرآيد

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 16:19 توسط زهراكشوري


گفت وگو با علي لهراسبي خواننده پاپ
براي رسيدن هميشه عجله دارم
004302.jpg

علي لهراسبي هميشه در سفر است حتي زماني كه مقابل شما نشسته است. عاشق جاده هاي سبز شمالي است. جاده هايي كه هربار او را به بهشت مي رساند. لحظاتي با علي لهراسبي در جاده هاي سبز شمالي
اهل سفر هستي؟
خيلي زياد.
سفر يعني چه؟
سفر يعني تازه شدن. انسان در همه چيز احتياج به فضا و تغيير اتمسفر دارد. يك موقع هست كه شما سفر ذهني مي كنيد. مي دانيد كه آدم ها در روز خيلي موقع ها سفر مي كنند. مثلا شما وقتي از خانه  بيرون مي آييد تا به مقصد برسيد ذهن شما سفر زيادي رفته است. اگر مشغوليت ذهني زيادي داشته باشيد، شايد ۲۴ ساعت شبانه روز را سفر ذهني داشته باشيد.
سفر روحي يعني چه؟
اين دغدغه مي تواند كاري باشد، ذهني باشد، عشقي باشد و هر چيز خوب و بدي كه در زندگي اتفاق مي افتد.
همسفر خوبي هستيد؟
حداكثر تلاش رامي كنم تا همسفر خوبي باشم. من چون مسافرت را دوست دارم، دوستاني هم كه دارم مثل خودم هستند كه با آنها معمولاً به من خوش مي گذرد. براي همين است كه مي گويند در سفر بايد خيلي ها را شناخت،براي اينكه با آن ها زندگي مي كنيد. رفيق سفر به اعتقاد من هرچه شبيه خودت باشد بهتر است يا حداقل در اعتقاد هاي اصلي يكي باشد. زماني كه اين تنوع در شاخ و برگ ها باشد و با كليت شما تناقضي نداشته باشد مشكلي پيدا نمي كنيد. اما اگر با كسي به مسافرت مي رويد كه اختلاف سليقه ريشه اي با شما دارد، اين اختلاف سليقه شما را اذيت مي كند.
اگر چنين كسي رفيق سفر شما باشد، چه كار مي كنيد؟
خوب بايد لحظات را تقسيم كرد.
جاده چه چيزي را در ذهن شما تداعي مي كند؟
جاده يعني زندگي. در ذهن من جاده مسيري است كه انتهايش ديده نمي  شود و يك مسيري كه خيلي دوست داشتني است. زندگي هم همين است. هم آدم به جلو مي رود و دوست دارد به خيلي چيزها برسد و هم وقتي به عقب بر مي گردد با خودش مي گويد چرا اينقدر زود به جلو آمدم. موقعي  آدم دوست ندارد سنش زيادتر شود ولي از طرفي تلاش مي كند كه خيلي سريع به خيلي چيزها برسد. خوب اين يكي از زيبايي هاي زندگي است. جاده هم هر چقدر طولاني باشد به يك چشم به هم زدن تمام شده است.
جاده زندگي يعني چه؟
جاده زندگي با مسيرها و جاده هاي ديگر فرق مي كند. چون هركس يك جاده دارد و يك بار اين جاده را مي رود. هيچ كس از قبل اين جاده را نرفته است. تجربه هايي كه ديگران دارند از جاده هاي خودشان است كه تا انتها رفته اند. فقط به ما مي گويند شايد در اين جاده دست انداز باشد . شايد اينجا خاكي باشد، شايد توي اين جاده با اين مشكلات برخورد كني. اما تو نمي داني كه در جاده خودت با چه مشكلي روبرو مي شوي. سعي مي كني درست بروي . سعي مي كني تجهيزات خوبي داشته باشي. يك سري هم سعي نمي كنند و مي روند. اين جاده خيلي جاها مهربان است و بعضي جاها نامهربان.
جاده زندگي علي لهراسبي؟
جاده زندگي من مثل جاده زندگي خيلي  از آدم ها يك جاده پر پيچ و خم است. هم لحظه هاي زيبا داشته و هم لحظه هايي كه زيبا نبوده است. به اعتقاد من توي جاده سواي همه تجهيزات اول بايد به خدا توكل كني و از تمام نيروهايي كه در ماوراي تو قرار دارند كمك بگيري. اگر آدم به يقين برسد كه اين جاده ها زودگذر است واين مسافرت  به چشم بهم زدني به پايان مي رسد حتي با نامهرباني هاي جاده خودش هم كنار مي آيد.
چه طور راننده اي هستيد؟
خيلي محتاط. البته تند هم مي روم. اما خيلي محتاط.
تو جاده زندگي تا حالا به خاكي زديد؟
آره. هر چي جلوتر مي رويد متوجه مي شويد، مي توانستيد اين پپچ و خم ها را نياييد و به مقصد برسيد. بعد مي بينيد هدف در ۱۰ قدمي تو بوده است.
ماشين را كنار بزنيد و برگرديد به مسير كه طي كرده ايد نگاه كنيد، چه نتيجه مي گيريد؟
در زمينه هايي مسير را درست آمده ام، در زمينه هايي تنبلي كرده ام و زمان هايي هم اشتباه آمده ام.
ضروري ترين چيزي كه در كوله سفر مي گذاريد؟
هركس در مسافرت مايحتاج ضروري را با خود مي برد، من هم همينطور.
معمولا با چه وسليه مسافرت مي رويد؟
معمولا شمال كه مي روم با ماشينم مي روم.
تا حالا با اتوبوس سفر كرديد؟
بله، خيلي سخت است. چون صندلي هاي اتوبوس خيلي اذيت مي كنند. پارسال با اتوبوس به شمال مي رفتيم براي كنسرت. چند ماشين شخصي همراه ما بود. براي اينكه دورهم باشيم تصميم گرفتيم با اتوبوس برويم. اما بعد از طي مسافتي بالاخره خسته شدم و رفتم توي يكي از اين ماشين  هاي شخصي دوستانم. خب اتوبوس ديرتر مي رسد. من هميشه عجله دارم براي رسيدن به همه چيز. هر چيزي را در همان لحظه كه تصميم مي گيرم مي خواهم. فكر مي كنم اتوبوس براي پيمودن مسافت ها كند است.
بيشتر سفرهاي كاري مي رويد يا تفريحي ؟
مسافرت كاري هم دارم اما كم. ولي چون عاشق شمال هستم، زياد شمال مي روم.
جاده سبز شمالي يعني چه؟
در فضايي قرار مي گيرم كه خيلي به من آرامش مي دهد. طبيعت يعني زندگي سبز. شمال، آب، جنگل همه نشانه هايي است كه من را به ياد بهشت مي اندازد.
و جاده كويري؟
كوير را دوست ندارم.
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 17:52 توسط زهراكشوري |


زنگ زدم با يكي از باستان‌شناسان ايراني مقيم استراليا در تل ابوچيزان صحبت كنم.

نه اشتباه نكنيد تل ابوچيزان توي استراليا نيست. توي عربستان و عراق يا احتمالا شيخ‌نشين‌هاي خليج‌فارس هم نيست. تل ابوچيزان  منطقه خشكي در نزديكي شهرشوشتر است. درست چسبيده به آخرين رشته كوه زاگرس. قرار بود درباره كاوش‌هاي باستان‌شناسي در منطقه 7 هزارساله تل ابوچيزان صحبت كند. به احتمال قوي تل ابوچيزان يكي از فرهنگ‌هاي موثر در تشكيل حكومت‌هاي اوليه شوش است.شوش قديمي‌ترين تمدن‌هاي پيش از تاريخ را در خود  جايي داده‌است.

دكتر.... گفت اينجا كه ما هستيم محلي با پنج‌روستا كه در نزديكي سه چاه نفت قرار دارند. شعله‌هاي آتش نفت از كيلومتر ديده مي‌شود اما كوچكترين تاثيري در زندگي خشن و صحرايي آن‌ها ندارد. اينجا فقط يك جاده خاكي دارد. دكتر و دوايي وجود ندارد. اگر يك مدت باران بيايد آن هيچ راهي براي به شهر آمدن و مايحتاج خود را اما آن زندگي مي‌كند. با هيچ

اينجا آب وجود ندارد.

تا 12متري زمين فقط آب تلخ و شور مي‌بيني

اينجا دختران 18 ساله وجود دارند كه شناسنامه ندارند.

اينجا محل گذر هيچ مسئولي نيست.

....نه... هست. زمان انتخاب هيچ نماينده‌اي تل ابوجيزان را فراموش نمي‌كند. و من مي‌گويم ما تل ابوچيزان كم نداريد. آقاي دكتر بايد بيشتر از اين‌ها صبر داشته‌باشد تازه اين اول ....

راستي يكي از سوالات اين هيات باستان‌شناسي چگونگي سازگاري با شرايط  سخت اينجا در 7 هزار سال پيش است و يكي از سوال‌هاي امروز...

 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 15:19 توسط زهراكشوري |


مجيد اخشابي، خواننده:
سفر، تمرين زندگي است
003564.jpg
مجيد اخشابي با سفر زندگي مي كند چون جنس و روح سفر را عاشقانه دوست دارد. او سفر را معلم زندگي مي داند. وقتي آرام و متين از سفر مي گويد شما گاهي خود را در كوير حس مي كنيد و گاهي بر پيچ خم يك جاده شمالي، چشمانتان به ديدن لحظه بكر و پنهان پشت گره اي دل دل مي كند. مجيد اخشابي با آهنگ گمگشته پا به تلويزيون نهاد. پس از آن آهنگ مهتاب او را معروف كرد. او تاكنون دو كاست با نام «گمگشته» و «همراز» را روانه بازار كرده است. با او دقايقي همسفر مي شويم.
اهل سفر هستيد؟
بله
بهترين بهانه شما براي سفر چيست؟
من معمولا خيلي توان اينكه براي سفري برنامه ريزي بكنم را ندارم. معمولا سفرهاي كاري من باعث مي شود اين طعم را بچشم.خيلي خودم فراغت آنچناني ندارم كه براي تعطيلاتي يا اوقاتي خاص به مسافرت بروم. به خاطر اين معمولا سفرهايم در قالب كار هست. هم به نوعي فال است و هم تماشا. هم براي اجراي كنسرت مي رويم و هم سفر را تجربه مي كنيم.
سفر يعني چي؟
سفر يعني تجربه، يعني آنچه كه موجب مي شود ما از محيطي كه براي ما جديد است دريافت داشته باشيم و بتوانيم به تجربياتمان بيفزايم. سفر در درون خودش يك ماهيتي دارد كه ناخودآگاه آدم بر آن شرايط منطبق مي شود. يك وقت خود شما شرايط سفر را طراحي مي كنيد اما يك وقت مي بينيد كه طراحي آن به عهده شما نيست.ولي فكر مي كنم هر سفري در خودش يك شرايط خاصي دارد كه شما بايد خودتان را منطبق بر آن بكنيد و اين تطبيق موجب بدست آوردن تجربه و يك نوع تمرين فشرده زندگي است. چون ماهيچ وقت از يكنواختي تجربه به دست نمي آوريم. آنچه موجب بدست آوردن تجربه مي شود تغيير تنوع و برخورد با مواردي است كه جديد محسوب مي شود.
جاده چه حسي به شما مي دهد؟
جاده، انتظار مقصد است يا امتداد انتظار مقصد. خيلي راز انگيز است. حس غريبي دارد.جاده هرنوعش كه باشد خوب است چه در كوير كه تا چشم كار مي كند اين امتداد وجود دارد و به يك نقطه ختم مي شود و چه در جاده اي جنگلي كه چند قدم بعد در پشت يك پيچي پنهان مي شود. هر كدام از اين جاده ها حس خوبي به انسان مي دهد. در كوير ناخودآگاه جاده به شما صبركردن را ياد مي دهد و در حين اين راه است كه مي توان تا دور دست ها هم حدس زد. امتداد راه، به شما فكر كردن وصبر كردن مي آموزد . در همان جاده اي هم كه تا چند متر بعد در دل پيچي پنهان مي شود شما دقت نظر، توجه و احتياط را مي آموزيد كه بازهم براي پيمودن اين جاده بايد صبر را پيشه خود سازيد..در هر صورت جاده وصل مبدأ ومقصد است به اين خاطر اين يكي از زيبايي هاي سفر و درك همان جاده است.
سفر در يك جاده ناشناخته را دوست داريد يا جاده اي كه از قبل مي دانيد در آن چه چيزي انتظار شما را مي كشد؟
فكر مي كنم چون زندگي يك بار اتفاق مي افتد بديهي است كه هرقدر اين جاده ناشناخته تر باشد هيجان انگيزتر است. اما آدم بايد بداند مقصدش كجاست. از آنجايي كه من در كودكي در جايي زندگي كرده ام كه پر از كوه، دشت، جنگل و دريا بوده است به آن جاده ها بيشتر عادت دارم و به جاده هاي صحرايي خيلي عادت ندارم. هميشه دوست دارم جاده در چند قدمي  پنهان شود و من بروم تا دوباره جاده را كشف كنم. پس از آن دوباره در پيچي ديگر گم شود براي كشفي ديگر. اما اين به اين معنا نيست كه شما انتهاي جاده را ندانيد. من دوست دارم بدانم به كجا مي روم ولي جاده اي كه طي مي كنم دفعه اولي باشد كه طي مي كنم.
معمولا با چه وسيله اي به سفر مي رويد؟
بستگي به راه دارد. يك وقت هايي پياده و يك وقت هايي با ماشين.
پياده كجا رفتيد؟
خيلي جاها. من سالي چندبار به جايي سفر مي كنم كه مجبورم چند ساعت پياده بروم وچون رياضتي در آن است و صبر لازم دارد و يك هيجان، اين سفر را خيلي دوست دارم. وقتي توي جنگل پياده مي رويد به روح جنگل نزديك مي شويد. من فكر مي كنم طبيعت روح دارد. دريا روح دارد. بايد زبان اين نشانه ها را ياد گرفت. اگر ياد بگيريد معمولا خيلي در زندگي به شما كمك مي كند.
درسي كه شما از جنگل فراگرفته ايد؟
مدعي اين نيستم كه خيلي چيزها ياد گرفتم ،بلكه مي روم كه ياد بگيرم، ولي جنگل به من حداقل چيزي كه مي دهد آرامش، تفكر، طراحي براي زندگي و نشاط فكري است.
تاكنون با اتوبوس به سفر رفته ايد؟
بله دوران دانشجويي، اول راه خوابم مي برد و آخر راه من را بيدار مي كردندچون هميشه فرصت استراحتم را در راه قرار مي دادم. البته خوب اين راه براي من تكراري بود. يك جوري برنامه ريزي مي كردم كه استراحتم در اين زمان بيشتر بود. اما در راهي كه برايم تازگي دارد استراحت نمي كنم و سعي مي كنم از تازه ها لذت ببرم.
بهترين سفري كه رفتيد؟
سفرهاي خوب خيلي زياد دارم. به اقصي نقاط ايران و اكثر كشورهاي آسيايي و اروپايي مثل انگليس، آلمان، سوئد، بلژيك، كره، ژاپن، هند، مالزي، تركيه، قبرس، سنگاپور، سوئيس،اسپانيا، و… رفته ام. خوبي سفر اين است كه شما وقتي به مكان جديدي سفر مي كنيد، خيلي چيزهاي جديد ياد مي گيريد. فرهنگ، زبان، حتي لهجه هاي مختلف، شيوه معيشت، آداب و رسوم. نحوه نگرش و تفكر به زندگي. هر قومي براي خودش سبكي دارد درست مثل موسيقي. موسيقي راك، جاز و.... آدم ها هم براي خودشان سبك زندگي دارند. اگر شما اين تجربيات را در زندگي بكارببريد، خيلي به موفقيت نزديك مي شويد. همه زندگي ما انسان ها يك تعقيب و گريز در تجربه است. تجربه در خوانندگي، در نوازندگي، كار تنظيم و تجربه پزشكي. تلاش مي كنيم در پس تجربيات زندگي خودمان را راحت تر كنيم. وقتي كه شما به يك شهر يا روستايي مي رويد ناخودآگاه يك چيزهايي براي شما جديد جلوه مي كند حالا اعم از چشم انداز تا نحوه حرف زدن،تفكر، سلام و احوالپرسي و اين به شما اجازه بازنگري در زندگي را مي دهد.
بهترين چيزي كه از سفر ياد گرفتيد؟
فكر مي كنم... خيلي چيزها ياد گرفتم. كلا سفر شيرين است. گاهي شرايط سختي در سفر پيش مي آيد كه به تلخي مي گذرد بعدها كه به آن نگاه مي كنيد مي بينيد كه آن لحظه هم شيرين بوده است. اصلا خاطره هرقدر به عمرش اضافه مي شود از تلخيش كاسته مي شود. البته اين به ديدگاه شما هم بستگي دارد. وقتي ديدگاه مثبتي داشته باشيد به اين نتيجه مي رسيد. من خودم هر خاطره اي از سفر را به خاطرم مي آورم برايم شيرين و جالب است. لحظه جا ماندن از پرواز ، فكر كردن به اين لحظه كه شما بايد ۲۴ ساعت منتظر يك پرواز درسفرهاي مختلف باشيد. يا اينكه بعضي وقت ها، شما۲۴ ساعت با خورشيد حركت كرده ايد و ۲۴ ساعت روز را احساس كرده ايد يا ۲۴ ساعت مدام جاده را پيموده ايد. با شب سفر را آغاز كرده ايد و ۲۴ ساعت يا كمتر يك مسير را طي كرده ايد و همه اش شب بوده است. اينها خيلي جالب است يك سري قضايا خيلي جالب است و اينكه اگر آدم در آسمان به آسمان فكر كند شايد فكر واقعي تر باشد. مهم نگاه آدم است. لازم نيست براي ياد گرفتن چيزي، به چين سفر كنيم. اگر در همين سفر روزانه اي كه از منزل به محل كار مي رويم چشمانمان را باز كنيم، هزاران نكته را در طول سفر ياد مي گيريم. خيلي ها در طول سفر چشمشان چشم دلشان را مي بندد و دوست دارند در مقصد چشمانشان را بگشايند در صورتي كه بخش اعظمي از سفر در مسير اتفاق مي افتد. مقصد شبيه مبدأ است. اما راه و نقاط مختلف راه نه شبيه به مقصد است نه مبدأ. شما ممكن است يك محصل باشيد و روزها از منزل به مدرسه برويد. كافي است با چشمان باز در احوال ديگران تفكر كني بينديشي و ياد بگيري و گيرنده ات را براي دريافت باز بگذاري. خيلي ها هميشه خسته اند و بي حوصله هميشه نگران مقصد هستند. در مبدا هميشه اشتياق دارند زودتر به مقصد برسند در مقصد دلشان تنگ مي شود براي مبدا. به نظرم آدم بايد درلحظه خودش شنا كند و غوطه بخورد. در دقيقه ديگري نباشد و در همان دقيقه باشد كه هست. اگر اين طوري نباشد خب معلوم است كه چيزي دريافت نمي كند. چون هيچ وقت هيچ جايي نيست كه بايد باشد.
بهترين چيزي را كه دركوله سفر مي گذاريد؟
انديشه؛ آدم بايد در سفر انديشه اش، هوشش، ذكاوت و درايتش را با خود ببرد. دراين صورت همه چيز را با خودش برده است.
رفيق سفر؟
خيلي مهم است. نداشتن رفيق بهتر از داشتن رفيقي است كه لحظات شما را تلخ كند. هميشه به اعضاي گروه گفته ام گزاف ترين قيمت ها، قيمت و تاوان بدخلقي يك همسفر را دادن است و هيچ ضرري بيش از اين سنگين نيست كه لحظه اي بدون دليل به تلخي سپري شود. فكر مي كنم تمام زندگي آن چيزي است كه مولوي مي گويد :«اين جهان كوه است و فعل ما ندا/ سوي ما آيد نداها را صدا»
در سفر هم همين است، اگر لبخند بزني به تو لبخند مي زند و اگر سخت بگيري سخت مي گيرد. حتي در لحظات سخت سفر، چون خود روح سفر را دوست داشتم به آن لبخند زده ام و هميشه هم لبخند ديده ام.
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 14:57 توسط زهراكشوري |


همين كه به اولين هور تالاب شادگان در استان خوزستان رسيديم گفتند، اومد عروس آتش اومد نه من نه هيچ يك از همكاران نفهميديم.منظور چي بود.

 اين جا يكي از هورهاي تالاب است كه قبله‌اي از عرب‌هاي خوزستان را در خود جاي داده است. خود گرفته با يك زندگي گلي و خيس از باران و آب هور در ميان گاو‌ميش ها و پهن‌آن‌ها.

وقتي از بچه‌هاي اينجا مي‌پرسيد مدرسه‌مي رويد؟90 درصد مي‌گويند اخراجي هستند. اخراجي كه براي هميشه است. اين اخراجي ارادي است. اخراجي كه خود آن را انتخاب كرده‌اند.... لباس‌هاي پاره، پاهاي برهنه. دختر اين قبيله تا پنجم ابتدايي درس مي‌خواند و پس در خانه به انتظار يك ازدواج مي‌نشينند. ازدواجي كه شايد خوشي تا آخر عمر از آن‌ها بگيرد. هرچند باز مثل هميشه سر تعظيم بر ان فرو مي‌اورند. براي دختران اين قبيله تعجب دارد اگر از آن‌ها بپرسي براي چه به تحصيل ادامه نمي‌دهيد. مردان اين قبيله‌يا گاودارند(گاوميش)، يا پرنده شكار مي‌كنند و يا ماهي گيري مي‌كنند. اگر جاده شادگان _آبادان رفته باشيد بر كناره جاده روبروي اولين هور اين تالاب زناني سياه‌پوش را مي بيني كه با سبد هاي ماهي زير سايه‌باني به انتظار فروش‌ماهي چشم به جاده دوخته‌اند.

از كوچه‌اي كه مي‌گذريم سيل بچه‌است كه بيرون مي‌زند. محله‌اي بسيار كوچك. بين بچه‌، گاوميش‌ها و سگ‌هاي محله گم مي‌شوي. بچه‌ خيلي زود با تو دوست مي‌شوند. اما هرچه تلاش مي‌كني نمي‌تواني افق آرزوهايشان را به بيرون از اين هور ببري. حنان و زينب دو دختر زيباي اين هور هستند كه فكر مي‌كنند بهتر است بجاي درس‌خواندن به مادرشان كمك كنند. آن‌ها حتي به تو اجازه نمي‌دهند تا رويايي از روز‌هاي خوب مدرسه برايشان نقاشي كني. بهداشت اين محله صفراست. جاده هنوز آسفالت نشده است و زمين هميشه خدا خيس... آسمان نيز آماده باريدن است. با اين كه از جاده تا دل اين هور راهي نيست. اما ترس از اينكه در گل بمانيم باعث مي‌شود خيلي زود برگرديم. سر راهم با يكي ديگر از دختران اين قبيله صحبت مي‌كنم. او 22 سال دارد و ازدواج نكرده است. تنها كارش گاوداري است و اميد به ازدواج كه در همين محدوده اتفاق خواهد افتاد. شايد پسر همسايه بغلي يا روبرويي. شايد هم در خانه پشت سري باشد. نمي‌داند..... من سرگرم حرف زدن با در چارچوب در خانه‌هستم... صداي جيغ و خنده‌ بچه و . و سگي كه آرام خود را به من مي‌مالد و از در حياط و ارد مي‌شود و مي رود مرا براي دقايقي از فكر به سرنوشتي محتوم او بيرون مي‌كشاند.... وباز صداي خنده بچه‌ها... از آن‌ها خداحافظي مي‌كنم. چشمان سياه و زيباي حنان و بچه‌ها ديگر ما را تا پاي ماشين بدرقه مي‌كنند. راستي همه بچه‌ها اينجا زيبا نيستند. مريضي‌هاي پوستي و.... ثمره‌ ازدواج‌هاي فاميلي است كه زيبايي زندگي را از آنان گرفته است..... به پاي ماشين كه مي‌رسيم ... با تكان دست‌هايشان ما را بدرقه مي‌كنند... و مي‌گويند چقدر لهجه‌هايشان ضايع بيد

ضایع تر از همه گوش هایست  که نمی شنود، چشم‌هايست كه نمي‌بيند وجداني‌است كه ديگر نيست...........

+ نوشته شده در شنبه سوم دی 1384ساعت 13:43 توسط زهراكشوري |