دوستي نوشته بود
ميخواهم خود را گم كنم ، تا دست هيچكس بهم نرسد...
بروم جايي كه پيدايم نكنند؛
تنهاي تنها...،
فقط ماهي قرمز تنگ بلورم را با خود مي برم،
او تنها مونس من در تنهاييست؛
سنگ صبورم ، شاهد زندگيم...
بعد من به فردا فكر ميكنم. كه ميآيد كه روز خوبي است.
كه تعطيلي است. كه ميشود گوشي تلفني را برداشت و به دوستي كه خيلي وقت از او بي خبریم زنگ زد.
يا پشت كامپيوتر نشست و به او دوستش داريم و نمي داند، نوشت و خيلي راهها ديگر در يك روز تعطيل نه در تمام روز هاي حتي ميشود يك ايميل زد با يك كلمه سلام و براي همه دنيا فرستاد.
و بايد باور كنيد تمام روزهاي خوب خود فرصتي براي دوست داشتن و دوست داشته شدن و هيچ بهانه هم نمي خواهد اما آنقدر گيج و سردرگم شدهايم كه حتما بهانه ميخواهيم. يك عمر روز خوب خدا را به ما دادهاند، حيف است اگر از همين روز كه فرداست هم بگذريم. از فردا شروع كنيم شايد قدر روزهاي خوب خدا را بدانيم. نه به خاطر خدا فقط وفقط به خاطر خودمان. نكند پس از ۶۰ سال، مرگ سراغمان بيايد و ما حتي يك روز را هم زندگي نكرده باشيم.
عاشق ورنه روزي كار جهان سرآيد
|
علي لهراسبي هميشه در سفر است حتي زماني كه مقابل شما نشسته است. عاشق جاده هاي سبز شمالي است. جاده هايي كه هربار او را به بهشت مي رساند. لحظاتي با علي لهراسبي در جاده هاي سبز شمالي
خيلي زياد.
سفر يعني چه؟
سفر يعني تازه شدن. انسان در همه چيز احتياج به فضا و تغيير اتمسفر دارد. يك موقع هست كه شما سفر ذهني مي كنيد. مي دانيد كه آدم ها در روز خيلي موقع ها سفر مي كنند. مثلا شما وقتي از خانه بيرون مي آييد تا به مقصد برسيد ذهن شما سفر زيادي رفته است. اگر مشغوليت ذهني زيادي داشته باشيد، شايد ۲۴ ساعت شبانه روز را سفر ذهني داشته باشيد.
سفر روحي يعني چه؟
اين دغدغه مي تواند كاري باشد، ذهني باشد، عشقي باشد و هر چيز خوب و بدي كه در زندگي اتفاق مي افتد.
همسفر خوبي هستيد؟
حداكثر تلاش رامي كنم تا همسفر خوبي باشم. من چون مسافرت را دوست دارم، دوستاني هم كه دارم مثل خودم هستند كه با آنها معمولاً به من خوش مي گذرد. براي همين است كه مي گويند در سفر بايد خيلي ها را شناخت،براي اينكه با آن ها زندگي مي كنيد. رفيق سفر به اعتقاد من هرچه شبيه خودت باشد بهتر است يا حداقل در اعتقاد هاي اصلي يكي باشد. زماني كه اين تنوع در شاخ و برگ ها باشد و با كليت شما تناقضي نداشته باشد مشكلي پيدا نمي كنيد. اما اگر با كسي به مسافرت مي رويد كه اختلاف سليقه ريشه اي با شما دارد، اين اختلاف سليقه شما را اذيت مي كند.
اگر چنين كسي رفيق سفر شما باشد، چه كار مي كنيد؟
خوب بايد لحظات را تقسيم كرد.
جاده چه چيزي را در ذهن شما تداعي مي كند؟
جاده يعني زندگي. در ذهن من جاده مسيري است كه انتهايش ديده نمي شود و يك مسيري كه خيلي دوست داشتني است. زندگي هم همين است. هم آدم به جلو مي رود و دوست دارد به خيلي چيزها برسد و هم وقتي به عقب بر مي گردد با خودش مي گويد چرا اينقدر زود به جلو آمدم. موقعي آدم دوست ندارد سنش زيادتر شود ولي از طرفي تلاش مي كند كه خيلي سريع به خيلي چيزها برسد. خوب اين يكي از زيبايي هاي زندگي است. جاده هم هر چقدر طولاني باشد به يك چشم به هم زدن تمام شده است.
جاده زندگي يعني چه؟
جاده زندگي با مسيرها و جاده هاي ديگر فرق مي كند. چون هركس يك جاده دارد و يك بار اين جاده را مي رود. هيچ كس از قبل اين جاده را نرفته است. تجربه هايي كه ديگران دارند از جاده هاي خودشان است كه تا انتها رفته اند. فقط به ما مي گويند شايد در اين جاده دست انداز باشد . شايد اينجا خاكي باشد، شايد توي اين جاده با اين مشكلات برخورد كني. اما تو نمي داني كه در جاده خودت با چه مشكلي روبرو مي شوي. سعي مي كني درست بروي . سعي مي كني تجهيزات خوبي داشته باشي. يك سري هم سعي نمي كنند و مي روند. اين جاده خيلي جاها مهربان است و بعضي جاها نامهربان.
جاده زندگي علي لهراسبي؟
جاده زندگي من مثل جاده زندگي خيلي از آدم ها يك جاده پر پيچ و خم است. هم لحظه هاي زيبا داشته و هم لحظه هايي كه زيبا نبوده است. به اعتقاد من توي جاده سواي همه تجهيزات اول بايد به خدا توكل كني و از تمام نيروهايي كه در ماوراي تو قرار دارند كمك بگيري. اگر آدم به يقين برسد كه اين جاده ها زودگذر است واين مسافرت به چشم بهم زدني به پايان مي رسد حتي با نامهرباني هاي جاده خودش هم كنار مي آيد.
چه طور راننده اي هستيد؟
خيلي محتاط. البته تند هم مي روم. اما خيلي محتاط.
تو جاده زندگي تا حالا به خاكي زديد؟
آره. هر چي جلوتر مي رويد متوجه مي شويد، مي توانستيد اين پپچ و خم ها را نياييد و به مقصد برسيد. بعد مي بينيد هدف در ۱۰ قدمي تو بوده است.
ماشين را كنار بزنيد و برگرديد به مسير كه طي كرده ايد نگاه كنيد، چه نتيجه مي گيريد؟
در زمينه هايي مسير را درست آمده ام، در زمينه هايي تنبلي كرده ام و زمان هايي هم اشتباه آمده ام.
ضروري ترين چيزي كه در كوله سفر مي گذاريد؟
هركس در مسافرت مايحتاج ضروري را با خود مي برد، من هم همينطور.
معمولا با چه وسليه مسافرت مي رويد؟
معمولا شمال كه مي روم با ماشينم مي روم.
تا حالا با اتوبوس سفر كرديد؟
بله، خيلي سخت است. چون صندلي هاي اتوبوس خيلي اذيت مي كنند. پارسال با اتوبوس به شمال مي رفتيم براي كنسرت. چند ماشين شخصي همراه ما بود. براي اينكه دورهم باشيم تصميم گرفتيم با اتوبوس برويم. اما بعد از طي مسافتي بالاخره خسته شدم و رفتم توي يكي از اين ماشين هاي شخصي دوستانم. خب اتوبوس ديرتر مي رسد. من هميشه عجله دارم براي رسيدن به همه چيز. هر چيزي را در همان لحظه كه تصميم مي گيرم مي خواهم. فكر مي كنم اتوبوس براي پيمودن مسافت ها كند است.
بيشتر سفرهاي كاري مي رويد يا تفريحي ؟
مسافرت كاري هم دارم اما كم. ولي چون عاشق شمال هستم، زياد شمال مي روم.
جاده سبز شمالي يعني چه؟
در فضايي قرار مي گيرم كه خيلي به من آرامش مي دهد. طبيعت يعني زندگي سبز. شمال، آب، جنگل همه نشانه هايي است كه من را به ياد بهشت مي اندازد.
و جاده كويري؟
كوير را دوست ندارم.
زنگ زدم با يكي از باستانشناسان ايراني مقيم استراليا در تل ابوچيزان صحبت كنم.
نه اشتباه نكنيد تل ابوچيزان توي استراليا نيست. توي عربستان و عراق يا احتمالا شيخنشينهاي خليجفارس هم نيست. تل ابوچيزان منطقه خشكي در نزديكي شهرشوشتر است. درست چسبيده به آخرين رشته كوه زاگرس. قرار بود درباره كاوشهاي باستانشناسي در منطقه 7 هزارساله تل ابوچيزان صحبت كند. به احتمال قوي تل ابوچيزان يكي از فرهنگهاي موثر در تشكيل حكومتهاي اوليه شوش است.شوش قديميترين تمدنهاي پيش از تاريخ را در خود جايي دادهاست.
دكتر.... گفت اينجا كه ما هستيم محلي با پنجروستا كه در نزديكي سه چاه نفت قرار دارند. شعلههاي آتش نفت از كيلومتر ديده ميشود اما كوچكترين تاثيري در زندگي خشن و صحرايي آنها ندارد. اينجا فقط يك جاده خاكي دارد. دكتر و دوايي وجود ندارد. اگر يك مدت باران بيايد آن هيچ راهي براي به شهر آمدن و مايحتاج خود را اما آن زندگي ميكند. با هيچ
اينجا آب وجود ندارد.
تا 12متري زمين فقط آب تلخ و شور ميبيني
اينجا دختران 18 ساله وجود دارند كه شناسنامه ندارند.
اينجا محل گذر هيچ مسئولي نيست.
....نه... هست. زمان انتخاب هيچ نمايندهاي تل ابوجيزان را فراموش نميكند. و من ميگويم ما تل ابوچيزان كم نداريد. آقاي دكتر بايد بيشتر از اينها صبر داشتهباشد تازه اين اول ....
راستي يكي از سوالات اين هيات باستانشناسي چگونگي سازگاري با شرايط سخت اينجا در 7 هزار سال پيش است و يكي از سوالهاي امروز...
همين كه به اولين هور تالاب شادگان در استان خوزستان رسيديم گفتند، اومد عروس آتش اومد نه من نه هيچ يك از همكاران نفهميديم.منظور چي بود.
اين جا يكي از هورهاي تالاب است كه قبلهاي از عربهاي خوزستان را در خود جاي داده است. خود گرفته با يك زندگي گلي و خيس از باران و آب هور در ميان گاوميش ها و پهنآنها.
وقتي از بچههاي اينجا ميپرسيد مدرسهمي رويد؟90 درصد ميگويند اخراجي هستند. اخراجي كه براي هميشه است. اين اخراجي ارادي است. اخراجي كه خود آن را انتخاب كردهاند.... لباسهاي پاره، پاهاي برهنه. دختر اين قبيله تا پنجم ابتدايي درس ميخواند و پس در خانه به انتظار يك ازدواج مينشينند. ازدواجي كه شايد خوشي تا آخر عمر از آنها بگيرد. هرچند باز مثل هميشه سر تعظيم بر ان فرو مياورند. براي دختران اين قبيله تعجب دارد اگر از آنها بپرسي براي چه به تحصيل ادامه نميدهيد. مردان اين قبيلهيا گاودارند(گاوميش)، يا پرنده شكار ميكنند و يا ماهي گيري ميكنند. اگر جاده شادگان _آبادان رفته باشيد بر كناره جاده روبروي اولين هور اين تالاب زناني سياهپوش را مي بيني كه با سبد هاي ماهي زير سايهباني به انتظار فروشماهي چشم به جاده دوختهاند.
از كوچهاي كه ميگذريم سيل بچهاست كه بيرون ميزند. محلهاي بسيار كوچك. بين بچه، گاوميشها و سگهاي محله گم ميشوي. بچه خيلي زود با تو دوست ميشوند. اما هرچه تلاش ميكني نميتواني افق آرزوهايشان را به بيرون از اين هور ببري. حنان و زينب دو دختر زيباي اين هور هستند كه فكر ميكنند بهتر است بجاي درسخواندن به مادرشان كمك كنند. آنها حتي به تو اجازه نميدهند تا رويايي از روزهاي خوب مدرسه برايشان نقاشي كني. بهداشت اين محله صفراست. جاده هنوز آسفالت نشده است و زمين هميشه خدا خيس... آسمان نيز آماده باريدن است. با اين كه از جاده تا دل اين هور راهي نيست. اما ترس از اينكه در گل بمانيم باعث ميشود خيلي زود برگرديم. سر راهم با يكي ديگر از دختران اين قبيله صحبت ميكنم. او 22 سال دارد و ازدواج نكرده است. تنها كارش گاوداري است و اميد به ازدواج كه در همين محدوده اتفاق خواهد افتاد. شايد پسر همسايه بغلي يا روبرويي. شايد هم در خانه پشت سري باشد. نميداند..... من سرگرم حرف زدن با در چارچوب در خانههستم... صداي جيغ و خنده بچه و . و سگي كه آرام خود را به من ميمالد و از در حياط و ارد ميشود و مي رود مرا براي دقايقي از فكر به سرنوشتي محتوم او بيرون ميكشاند.... وباز صداي خنده بچهها... از آنها خداحافظي ميكنم. چشمان سياه و زيباي حنان و بچهها ديگر ما را تا پاي ماشين بدرقه ميكنند. راستي همه بچهها اينجا زيبا نيستند. مريضيهاي پوستي و.... ثمره ازدواجهاي فاميلي است كه زيبايي زندگي را از آنان گرفته است..... به پاي ماشين كه ميرسيم ... با تكان دستهايشان ما را بدرقه ميكنند... و ميگويند چقدر لهجههايشان ضايع بيد
ضایع تر از همه گوش هایست که نمی شنود، چشمهايست كه نميبيند وجدانياست كه ديگر نيست...........



