بانو با من سخن گفت
|
|
برنادت سوبيرو ـ ترجمه (از انگليسي) حبيبه جعفريان
آن روز من با دو دختر ديگر رفته بودم ساحل رودخانة گيو (Gave). ناگهان صدايي شبيه خش خش شنيدم. مثل وقتي باد، برگ هاي درخت را تكان مي دهد. برگشتم سمت صدا، اما درخت ها به وضوح آرام بودند و صدا از آن ها نبود. بعد بالا را نگاه كردم. يك غار آن جا بود و من جلوي آن، بانويي را ديدم كه لباس سفيد زيبايي پوشيده بود با كمربندي كه مي درخشيد. بالاي هر كدام از پاهايش يك رز زردِ روشن بود. همان رنگي كه تسبيحش هم داشت. من چشم هايم را ماليدم تا درست ببينم و دستم را بردم بالا كه صليب بكشم. هيچ وقت، اين كار را درست بلد نبودم و آن لحظه هم دستم پايين افتاد. بعد آن بانو به خودش صليب كشيد و من در تلاش دومم همان طور كه دست هايم مي لرزيد، توانستم آن كار را بكنم.
بعد وقتي بانو تسبيحش را بين انگشت هايش چرخاند، بدون اين كه لب هايش تكان بخورد، من شروع كردم به ذكر گفتن. به محض آن كه مكث كردم و چيزي نگفتم، او ناپديد شد.
من از دو همراهم پرسيدم چيزي نديده ايد؟ گفتند نه، و مي خواستند بدانند من دارم چه كار مي كنم؟ به شان گفتم بانويي را با لباس زيبايي ديدم، اما او را نمي شناختم. چيز بيشتري به شان نگفتم و آن ها گفتند من رفتار احمقانه اي داشته ام. يك شنبه بعد برگشتم آن جا. دست خودم نبود. انگار به آن سمت كشيده مي شدم.
بار سوم، بانو با من حرف زد و از من خواست تا پانزده روز، هر روز بيايم آن جا. من گفتم مي آيم و بعد بانو از من خواست به كشيش ها بگويم آن جا يك عبادتگاه بسازند. همين طور به من گفت از رود، آب بنوشم. من رفتم سمت Gave ، تنها رودي كه مي توانستم ببينم. اما بانو به جاي ديگري اشاره كرد. آن جا زمين، فقط كمي خيس بود. در واقع گل بود. با انگشت هايم زمين را كندم، فقط تر بود و من ادامه دادم. بعد آب پيدا شد، آن قدر كه مي توانستي از آن بخوري و بانو ناپديد شد.
من تا 15 روز، هر روز آن جا رفتم و هر بار به جز يك دوشنبه و يك جمعه، بانو ظاهر مي شد و از من مي خواست رودخانه را پيدا كنم و خودم را در آن بشويم و به كشيش ها بگويم آن جا عبادتگاهي بسازند.
(كشيش در جواب درخواست برنادت گفت: دروغ مي گويي. گفت: به بانو بگو بايد خودش را معرفي كند.) من هر بار از او مي پرسيدم و حرف كشيش را هم به او گفتم. اما بانو كمي خم شد، لبخند زد و چيزي نگفت.
بار آخر، من باز از او خواستم اسمش را به من بگويد. لبخند زد و برگشت. من سه بار از او خواستم. بعد بانو دست هايش را به سمت بالا دراز كرد، به آسمان نگاه كرد و گفت: من باكرة باردارم. او سه راز به من گفت كه تا به حال با هيچ كس دربارة آن ها حرف نزده ام.
برنادت سوبيرو 14 ساله بود كه بانو را ديد. او بچة بزرگ يك خانوادة 8 نفره بود، اهل نورز Nevers در جنوب فرانسه. پدرش آسيابان بود و مادرش رختشويي مي كرد. او بعد از اين اتفاق به صومعه رفت و راهبه شد. برنادت از بچگي، تنگي نفس داشت و در صومعه، سل استخوان سراغش آمد. برنادت در 35 سالگي (آوريل 1879) از دنيا رفت.
در 1909 بعد از نبش قبر، ديدند جسد او دست نخورده و سالم است. هر چند صليب و تسبيحي كه دستش بود، زنگ زده بود. دوباره دفنش كردند و در 1919 ديدند هنوز سالم و زيباست مثل روز اول. ديگر دفنش نكردند. او را گذاشتند توي تابوتي شيشه اي در كليساي كوچكي كه بالاخره كشيش ها در آن جا كه بانو گفته بود، ساخته بودند. اگر گذرتان به جنوب فرانسه افتاد، مي توانيد برويد و او را كه با صورت آرام و معصوم، خوابيده، ببينيد. آدم هاي زيادي هر سال به زيارت او و چشمه اي كه بانو، برنادت را به جست وجويش فرستاد، مي روند. آب اين چشمه، خيلي ها را شفا داده است.
التماس دعا
... منظورم اينه كه خداوند براي هركس همان قدر وجود داره كه او به خداوند ايمان داره. اين يك رابطه دو طرفه است. خداوند براي بعضي ها نمي تونه حتي يك شغل دست و پا كنه يا زكام ساده اي را بهبود بده چون مومن به چنين خداوندي توقع اش از اين مقدار بيشتر نيست. خداوند آن شباني كه با موسي مجادله مي كرد البته با خداوند موسي و ابراهيم همسنگ نيست و خداوند ابراهيمي كه از شدت ايمان در آتش مي رود و يا تيغ بر گلوي فرزندش مي كشد البته كه از خداوند آن شبان بزرگ تر و قوي تره اما چنين خداوندي هم در برابر خداوند علي(ع) به طرز غريبي كوچك است. اگر ابراهيم براي تكميل ايمانش محتاج بازسازي قيامت بر روي زمين بود يا موسي محتاج تجلي خداوند بر طوره. علي لحظه اي در توانايي و اقتدار خداوندش ترديد نكرد و همواره مي گفت كه اگر پرده ها بر چيده شوند ذره اي بر ايمان او افزوده نخواهد شد. خداوند علي(ع) بي شك بزرگ ترين خداوندي است كه مي تونه وجود داشته باشه. ما اگه بتونيم تنها به گوشه اي از دامن علي(ع) چنگ بيندازيم رستگار شده ايم اما براي كسي كه ايمان نداره متاسفانه خداوندي هم وجود نداره
روي ماه خداوند را ببوس _ مصطفي مستور

«سيروس گرجستاني» در سال ۱۳۲۳ در بندرانزلي به دنيا آمد. پدر و مادرش هر دو مهاجر بودند و از بادكوبه به ايران آمدند او اول ابتدايي را در شمال خواند و بعد به تهران آمد و در خيابان ناصرخسرو كوچه مروي ساكن شد كلاس ششم متوسطه را سه سال رد شد چرايش را از زبان خودش بشنويد:
«براي اينكه عاشق فوتبال بودم جزو نفرات شاخص تيم شاهين آن موقع بودم. چون عاشق فوتبال بودم به درسم نمي رسيدم بعدها توانستم با هزار زحمت ديپلم را بگيرم.» سيروس گرجستاني بازيگري را از سال ۴۸ آغاز كرد. در يك صبح سرد زمستاني مهمان حرف هاي گرم گرجستاني و لبخندهاي مهربان همسرش بوديم. او صميمانه با ما به گفت وگو نشست و از محله اش، از آرزوهايش و از زندگي اش گفت.
چه چيز چارديواري خانه را دوست داريد؟
آرامشش را. آرامشي كه رنگ ها به من مي دهند. رنگ هايي كه تك باشند و خودشان را نشان بدهند به قول جوانان امروز از رنگ هاي جيغ خوشم نمي آيد. از ظرف و ظروف قديمي در منزل استفاده مي كنم. من به بلورجات خيلي علاقه مندم و انعكاس نور را در آنها خيلي دوست دارم. همچنين زندگي توأم با آرامش را دوست دارم. از شلوغي خوشم نمي آيد. تنگي نفس به من دست مي دهد.
ويژگي شاخص يك چار ديواري ايراني چيست؟
قديمي ها معمولاً به جاي مبل از گليم و قالي استفاده مي كردند و به پشتي تكيه مي دادند. ايراني سنت گراست و من دوست دارم آن سنت ها را حفظ كنم. اگر به گوشه خانه ام نگاه كنيد متوجه مي شويد با استفاده از گليم و وسايل سنتي مي خواهم حتي اگر شده گوشه اي از خانه ام را سنتي كنم وقتي مي روم جنوب شهر تهران و يك خانه اي را مي بينم كه ۱۵۰ سال عمر دارد، ساعت ها نگاهش مي كنم و با آن ارتباط برقرار مي كنم. حتي نانوايي سنگكي مرا ياد دوران بچگي ام مي اندازد.
شما برخي مكان ها را به خاطر سنتي بودنش دوست داريد محله يخچال چطور؟ الان هم همان احساس قديم را به شما مي دهد؟
من از بچگي محله يخچال را مي شناختم. تغيير و تحول زيادي ايجاد شده است. هركدام از اين خانه هاي قديمي با آدم حرف مي زند. زندگي در مجتمع و آپارتمان فرهنگ جديدي است كه وارد كشور شده است و تمام آن خانه هاي قديمي را از بين برده است. چند وقت پيش براي بازي در يك فيلم سينمايي ده روز در استانبول بودم در شهر كه قدم مي زديم قدم به قدم به خانه هاي قديمي مي رسيديم. مي ماندم و نگاه مي كردم اينهاست كه توريست ها را به كشور مي كشاند. يخچال پر بود از اين خانه هاي قديمي. يادم مي آيد خيلي جوان بودم مي آمديم اين منطقه پر بوداز درخت هاي سر به فلك كشيده باد كه لابه لاي شاخ و برگ درختان مي رفت مثل اين بود كه درخت ها با آدم حرف مي زنند. باد كه به برگ ها مي خورد مثل يك موزيك خوشايند بود. الان همه آن خانه ها و باغ را كوبيدند و ساختمان ساختند. يكي همين مجتمعي كه ما در آن زندگي مي كنيم.
گذشته اين مجتمع قديمي را يادتان مي آيد؟
بله. اينجا يك در آهني بزرگ بود. شايد سه هكتار باغ بود. درخت هاي سر به فلك كشيده رديف بودند. براي يك آدم ثروتمند بود. وقتي توي ده ونك راه مي روم مي بينم هنوز آن باغ ها هست با آن ديوارهاي كاهگلي. اين گذشته ما است نبايد از بين ببريم و ساختمان هاي بي هويت بسازيم.درست است شرايط ايجاب مي كند ما نيز پا به پاي كشورهاي ديگر پيشرفت كنيم. اما يك بناهايي هست كه نبايد خراب كرد. يادم مي آيد كه بيست سال پيش وقتي سريال ميرزا كوچك خان را توي رشت بازي مي كرديم اوقاتي را كه بيكار بودم مي رفتم بناها و سفال هاي روي پشت بام را تماشا مي كردم. شهرداري بايد از اين خانه ها حفاظت كند.
مگر در اين محله از خانه هاي قديمي چيزي مانده است كه شهرداري بخواهد از آن حفاظت كند؟
بله. گاهي من و همسرم پياده در كوچه پسكوچه هاي محله رفت و آمد مي كنيم و به خانه هايي مي رسيم كه شايد ۶۰ سال بيشتر قدمت نداشته باشند و ميراث فرهنگي روي آنها حساب نكنند ولي آن خانه براي من ۶۰ سال خاطره است الان ماسوله جايي است كه خيلي ها مي روند، ما در اين تهران ماسوله زياد داشتيم كاش خرابشان نمي كرديم.
خاطره انگيزترين محله اين منطقه براي شما كجاست؟
ونك. با بچه ها دسته مي شديم مي رفتيم ونك، پر بود از درخت هاي شاه توت از درخت ها بالا مي رفتيم و توت مي خورديم.
از كودكي تان بگوييد.
خيلي متفاوت بود با كودكي بچه هاي امروز، آن موقع دنيا به اين حد از تكنيك نرسيده بود. شايد اكثر خانواده ها راديو هم نداشتند، جمعيت خيلي كم بود و همه جا خيلي وسيع به نظر مي رسيد. اين قدر خودرو وجود نداشت تهران خيلي بزرگ به نظر مي رسيد. وقتي مي خواستيم از اميريه به شميران بياييم. برايمان يك مسافرت محسوب مي شد. مسير پر بود از باغ. تجريش و دربند يك جور ديگري بود مردم براي تفريح به دربند و گلاب دره مي رفتند. در گلاب دره غاري بود كه ما با دوستان مي رفتيم و يك هفته مي مانديم.
تهران بزرگ شده و براي من غريبه است؛ براي من كه پنجاه سال است در تهران زندگي مي كنم.
چقدر همسايگي امروز با ديروز فرق دارد؟
در زندگي امروزي آن قدر مشغله است كه آدم ها همديگر را فراموش كرده اند. خيلي عجيب است آن موقع آدم ها خيلي به هم نزديك بودند. عصرها همسايه ها كوچه را آب و جارو مي كردند. اين همسايه مي آمد با آن همسايه مي نشستند و صحبت مي كردند، تا عصر كه شوهرانشان از كار برگردند. بچه ها در كوچه پسكوچه ها بازي مي كردند شما الان اين رفتارها را نمي بينيد. سه چهار ماه است كه ما به همين مجتمع كه ۸۰ واحد دارد آمده ايم ولي اصلاً هيچ كدام از همسايه ها را نديده ايم. چند روز پيش به همسرم گفتم ما سه ماه است كه اينجا نشسته ايم اما همسايه بغلي را نديده ايم. اگر او را توي خيابان ببينيم نمي شناسيم. اين خيلي عجيب است. تازه در خانه هايي كه وقتي به ديوارهايش يك تلنگر مي زني صدايش مي پيچد توي خانه همسايه بغلي. انگار همسايه ها همديگر را فراموش كرده اند.
|
من بيست و دو سال درگوهر دشت زندگي كرده ام. خيلي ها مرا مي شناختند. اما ارتباطمان در حد يك سلام عليك صميمي بود. ارتباط خانوادگي نداشتيم.
چقدر آقاي گرجستاني بودن در روابط همسايگي تأثير مي گذارد؟
همسايه ها وقتي من را در لابي يا راه پله مي بينند خيلي اظهار محبت مي كنند. من هم وظيفه خودم مي دانم با نگاه و صحبت نشان بدهم كه من هم خوشحالم كه همسايه آنها هستم.
پيش آمده خريد برويد و كيف پول همراه نداشته باشيد؟
بله معمولاً وسايل را مي گذارم و مي گويم كيف پول همراهم نيست. نيم ساعت ديگر برمي گردم وسايل را مي برم كه معمولاً مردم لطف دارند و اجازه نمي دهند.
شده بنزين تمام كنيد و كسي نباشد كمكتان كنند؟
نه من هميشه سعي مي كنم بنزين خودرو را كنترل كنم چون مي ترسم از موقعي كه بنزين تمام كنم و مجبور باشم با يك چهار ليتري خالي توي جاده بمانم و به خودروها علامت بدهم. ولي يك بار كه خودرويم خراب شد مردم كمك كردند و آن را راه انداختند.
راننده خوبي هستيد؟
بله سعي مي كنم.
آخرين باري كه تصادف كرده ايد؟
اين قدر زمان گذشته كه يادم نيست.... نه يادم نيست. ولي تصادف كرده ام شايد ده سال پيش بود.
از گذشته تان پشيمان هستيد؟
از گذشته ام پشيمانم. به اين خاطر كه جواني دوران با ارزشي است كه هيچ كس به آن فكر نمي كند. كم پيش مي آيد آدم از جواني اش استفاده لازم را بكند. توي جواني است كه آدم مي تواند نود سالگي اش را بسازد. در خلوت خودم وقتي شب ها در كوچه پسكوچه ها راه مي روم از خدا مي خواهم و مي گويم: «خدايا مرا به آرزوهاي نرسيده ام برسان آرزوهايي كه در جواني داشته ام و هيچ وقت به آنها نرسيده ام. بعضي ها را لمس كرده ام. اما نرسيده ام.»
يك تعريف از سيروس گرجستاني
يك آدم كه همه جور هست يكنواخت نيستم يك زماني خيلي بد اخلاق هستم و يك زماني خيلي خوش اخلاق هستم. بستگي دارد به اتفاقاتي كه آن روز افتاده است. اما آدم خوبي نيستم. قرار بود آدم خوبي بشوم ولي متأسفانه نشدم. كارم را دوست دارم. هنوز به آن لحظه خوب هنرمند شدن نرسيده ام. شايد حسرت به دلم. چون چيزي نمي بينم كه مرا پرت كند آن طرف. در حد همين كارهاي تلويزيوني مانده ام. هميشه آرزوي من اين بود كه با يك كارگرداني كار كنم كه مرا به يك فضاي ديگر ببرد.
همسايه هاي شما چقدر فرهنگ آپارتمان نشيني را رعايت مي كنند؟
به هرحال هر آپارتماني روش خاص خودش را دارد. مثلا ً در يك آپارتماني نبايد ساعت ده شب به ديوار ميخ زد ولي در يك آپارتمان اين قضيه مورد توجه قرار نمي گيرد در آپارتمان ما سكوت برقرار است.
تا حالا همسايه اي با سروصدا باعث آزار شما شده است؟
بله اتفاق افتاده است.
شماچه برخوردي كرده ايد؟
من مستقيم اعتراض نكرده ام حتي بچه هايم اعتراض كرده اند كه اينها چرا اينطوري مي كنند گفتم صبر كنيد تا اين حد رعايت مي كنم. گاهي اتفاقي آن همسايه را مي بينم مي گويم شما همان همسايه طبقه بالاي ما هستيد كه گاهي سروصدا مي كنيد. چه كار مي كنيد؟ اسباب كشي داريد هر روز؟ البته با خنده مي گويم براي اينكه ما همسايه هستيم. چشممان توي چشم هم مي افتد. بايد يك سلام و عليك دوستانه داشته باشيم. نه اينكه با عصبانيت از كنار هم رد بشويم.
حسن و عيب اين محله از نظر شما چيست؟
همه اش حسن است. براي اينكه من دوست داشتم در اين محل زندگي كنم. چون من يخچال را شايد از ۵۰ سال پيش مي شناختم. دوستان من در اين منطقه بودند براي من خاطره انگيز است. تا الان خاطره بدي در برخورد با آدم ها يا محيط نداشته ام. چرا يك چيزي هست مغازه دارها گران فروشند. وقتي ارزيابي مي كنيم. قيمت در اينجا خيلي بالاتر از جاهاي ديگري است.
شوك مهاجرت، نبض كند زندگي سنتي در ميمند
.jpg)
روستاي ميمند در 38 كيلومتري شمال شرقي شهر بابك در كوهپايه شمالي آن واقع است. فعاليت هاي زيستي اهالي ميمند در يك محدوده انساني و جغرافيايي خاص انجام مي گيرد كه گستره آن از دشت خاتون آباد(حوالي جاده خاتون آباد) تا ارتفاعات منسوب به خورين محدود است.
لوروا گوران باستان شناس ايتاليايي با توجه به سنگ نگاره هاي يافته شده قدمتي در حدود 6تا 12 هزار سال براي تمدن ميمند پيش بيني كرده است. مرتضي فرهادي درباره اين گونه سنگ نگاره هاي يافته شده در ايران چنين مي گويد: «شواهد اين گونه است كه خالي بودن صحن هاي نقاشي ها ازمناظري چون شيردوشي، لباس چوپاني، آغل گوسفندان و درصد بسيار اندك حيوانات اهلي و... و در عوض وجود صحنه هاي شكار و خالي بودن اغلب قريب به اتفاق اين صحنه ها از هرگونه ساختمان و ابزار توليد و... نشانگر پيوند نگارگران با زندگي شكارگري بوده است. او علت حضور اين نگاره ها در ميمند و اطراف لرستان را وجود شكارگاه، آبگاه وگدارگاه(محل عبور و تردد شكار) در اين مناطق مي داند(اين مناطق هنوز از شكارگاه هاي مهم ايران است).دكتر غلامعلي همايون ميمند را متعلق به آرايايي هاي مهرپرست مي داند(قرن هشتم و هفتم قبل ازميلاد).اما آنچه از آداب محلي و ويژگي هاي معماري روستا پديدار است، تعلق روستا به تاريخ پيش از اسلام است.با توجه به اين مباحث و آزمايشات حاصل از سفال هاي بدست آمده، قدمت روستا به هزاره اول قبل ميلاد نسبت داده است و قطعي است اما اظهار نظر در مورد گذشته هاي دورتر نياز به اسناد و مدارك قطعي دار كه اميد است با پروهش هاي باستان شناسي به تاريخ قطعي دست يافت.
در گفت و گو با فرزين يزدان پناه، معمار پژوهشگر پايگاه پژوهش ميمند در باره معماري اين روستاي تاريخي به بحث نشسته ايم.
شيوه زندگي در روستاي صخره اي ميمند به چه شكل است؟
مردم ميمند از اوايل آبان تا اوايل دي ماه را در روستاي صخره اي سكني مي گزينند. شيوه سكونت اهالي متاثر از فعاليت هاي خاص اين فصل است و هر چند كه فعاليت هايي چون گليم بافي و رسيدگي به دام ها در خانهها انجام مي پذيرد اما اهالي بيشتر اين فصل سال را در پناه آتش مي گذرانند و از آذوقههاي ذخيره شده بهره مي برند.
در ميمند زنان و مردان توامان در فعاليت ها شركت مي كنند امّا در زمان سكونت در روستاي صخرهاي نقش زنان پررنگ تر است و بسياري از فعاليت ها چون كاربافي و گليمبافي و...اعمال روزانه خانه توسط زنان انجام ميگيرد. در روستاي ميمند مشاغلي مانند نمدمالي، نجاري، آهنگري ديده ميشود. اهالي به داد و ستد نيز ميپردازند.
استقرار در روستاي صخرهاي چگونه است؟
عناصر شكل دهنده بافت روستاي ميمند با توجه به شكل توپوگرافي، جنس زمين و امكانات دسترسي در كنار يكديگر آرايش يافتهاند. راسته اصلي درون روستا به تبعيت از درة موجود از ورودي تا بن ميمند امتداد يافته است. فضاهاي عمومي روستا در امتداد اين راسته شكل گرفته اند و با ورود تاسيسات و امكانات جديد مانند بسياري از روستاها، مراكز جديد خدماتي در مدخل ورودي روستا مستقر شده اند كه كاملاً با معماري روستا متفاوت است.
بررسي هاي انجام شده نشان مي دهد كه قدمت اين روستا به 3 هز ار سال پيش مي رسد از ساختار اوليه روستا اثري بر جايي مانده است؟
از ساختار اوليه و استخوان بندي در دوره پيش از اسلام اثري بر جاي نمانده است . اما با ظهور اسلام استخوان بندي بافت تعريف خاصي يافته است. مسجد و حسينيه و حمام قديمي كه در امتداد راسته اصلي كنوني احداث شدهاند، هويت جديدي به روستا بخشيدهاند.در زمان معاصر (پيش از انقلاب) به دليل كمبود جا اهالي فضاهايي به خانههاي صخره اي الحاق كرده و در چند نقطه نيز خانههاي جديدي برپا كردهاند.
مرحله دوم توسعه، دوران بعد از انقلاب اسلامي است كه فضاهاي جديد (مدرسه، خانه بهداشت و مخابرات و اردوگاه) با معماري متفاوت در مدخل ورودي روستا احداث گرديد و تخليه ناگهاني روستا بعد از واگذاري زمين به مردم در شهر بابك كه در واقع زندگي و كالبد روستا را را با شوك مراجعه كرده اند مقارن است.
بافت روستا در ترازهاي مختلف ارتفاعي، عملكردها و شكلهاي متفاوت به خود مي گيرد. فضاهاي عمومي قديمي روستا و همين طور خدمات جديد در پايينترين تراز در مجاورت رودخانه تشكيل گرفتهاند. با حركت به سمت بام ميمند تراكم خانهها افزايش مي يابد و نهايتاً در بالاترين تراز (موقعيت پاتاق) بافت روستا شكل متفاوتي به خود ميگيرد.
فضاهاي عمومي با ارزش بافت غالباً در كنار تك درختان قديمي و ارزشمند روستا شكل گرفته اند. مانند بسياري از روستاها براي مشاغل و حرف درون روستا كالبدي متفاوت با خانهها مشاهده نميشود و هر كس در خانه خود به انجام امور حرفه اي خود مي پردازد.
محله بندي ها در روستاي ميمند به چه صورت است؟
در گذشته طايفهها و ايل ها هر كدام در مكان خاصي مستقر بوده و خانههاي مجاور يكديگر متعلق به اهالي يك طايفه بوده (مانند محل لاخوريني ها و درخوني ها) اما در زمان حال مرزبندي سابق به صورت دقيق مشاهده نميشود. محلههاي ميمند هر كدام وجه تسميه اي دارند، محلهها گاه به نام طايفهها خوانده مي شوند (لاخوريني ها) و گاه به نام يكي از اهالي مشهور طايفه ناميده شدهاند.
با توجه به اينكه ساختار فعلي اين روستا به دوران پس از اسلام باز مي گردد، شواهدي كه نشان ميدهد كه اين روستا به 3 هزار سال پيش باز مي گردد، چيست؟
آنچه از آداب محلي و ويژگي هاي معماري روستا پديدار است، تعلق روستا به تاريخ پيش از اسلام است. با توجه به مباحث فوق و آزمايشات حاصل از سفال هاي بدست آمده، قدمت روستا به هزارة اول قبل از ميلاد نسبت داده شده و قطعي است، ولي اظهار نظر در مورد گذشتههاي دورتر نياز به اسناد و مدارك قطعي دارد كه اميد است با پژوهشهاي باستانشناسي به تاريخ قطعي دست يافت.
علت پيدايش اين روستا را چه مي دانيد؟
عوامل متعددي را مي توان براي پيدايش چنين روستايي عنوان كرد از جمله نقش بسيار مهم شرايط اقليمي و جغرافيايي (آب و هوا، زمين، وجود شكار و . . .) كه امكان تامين معيشت و سكني گزيدن در اين مكان را فراهم آورده است.همچنين شكل خاص ناهمواري ها و زمين شناسي كه به صورت طبيعي، امكان اوليه سكونت را در دامنه كوه ايجاد كرده است.بعد از آن مساله اقتصاد و صرفه جويي است كه بهره گرفتن از اين مكان، به عنوان حداقل سرپناه پاسخ مناسبي براي آن بوده است. از ديگر دلايل پيدايش روستاي ميمند مي توان از امنيت و نظام اجتماعي آن نام برد. واقع شدن روستا در گلوگاه، دفاع در برابر طوايف مهاجم و غارتگر را براي اهالي ممكن ميساخته و حضور برج هاي دفاعي بر تپههاي اطراف و حضور قلعه بر بام روستاي ميمند از نكات مويد اين امر است.
ساختار اجتماعي مردم ميمند به چه صورت است؟
اهالي ميمند خود را ايلياتي مي نامند، اما نحوه معيشت آنها ويژگي دوگانه ايلياتي ـ روستايي را القا مي كند. هر يك از طوايف ميمند در محدوده اي مخصوص به خود استقرار مييابند (از جمله اختصاص يافتن هر آبادي به يك طايفه خاص) .در هر طايفه چند تيره مشاهده مي شود كه نام تيره رفته رفته به صورت نام خانوادگي اهالي ثبت شده است.
در زمان كنوني ساختارهاي ايلي رفته رفته رنگ باخته و مرزبندي هاي گذشته، در زندگي اجتماعي و نهايتاً كالبد معماري، بسيار كمرنگ شده است. در ميان اهالي مردماني مهاجر از يزد، كرمان و عده اي آذري نيز مشاهده ميشوند.جمعيت روستا زماني حدود 8هزار نفر بوده كه به مرور از آن كاسته شده است. اما ترك ناگهاني روستا در اوايل انقلاب در پي وعده واگذاري زمين در شهر بابك به روستائيان صورت گرفته است.
در شرايط كنوني بسياري از مردم براي يافتن كار به شهر بابك و مس سرچشمه مهاجرت كردهاند و سطح اقتصادي اهالي به تدريج پايين آمده و به ويژه صنايع بومي آنها مانند گليم بافي و قاليبافي و نمدمالي يا از ميان رفته يا در حال نابودي است و در پي اين معضل غالب جوانان روستا تمايلي براي زندگي در ميمند ندارند (بيشتر ساكنين كنوني ميمند افراد مسن هستند.) اهالي روستا فرزندان خود را براي تحصيل به شهر بايك مي فرستند و به نظر مي رسد اين امر معضل مهاجرت را تشديد كند.
آيا تقسيمات اجتماعي بر نحوه استقر مكان و معماري خانه هاي روستا تا ثير گذار بوده است؟
زندگي موقت، درآميختگي فضاهاي معيشتي و توليدي از جمله ويژگي هاي مشترك اين محدوده هاست.كالبد معماري منطقه به تبعيت از شيوه زندگي در هر منزل چهره دگرگوني به خود گرفته است.تقسيمات اجتماعي در انتخاب مكان هاي استقرار و همسايگيهاي درون بافت، در هر يك از محدودهاي سكونتي مشهود و شكل، نوع فضاها و مصالح همگي تابع نوع فعاليت معيشتي و ويژگيهاي جغرافيايي مكان استقرار است.
محدوده هاي زيستي متفاوتي بايد در اين روستا شكل گرفته باشد؟
بله. منطقه ميمند را مي توان به سه محدوده زيستي، سرآغل ها، آبادي ها و روستاي صخره اي تقسيم نمود.
نحوه معيشت اهالي روستاي ميمند به شكل است؟
همانگونه كه پيش از اين ذكر شد نحوه معيشت مردم روستا به شيوه ايلي ـ روستايي است. از منابع اقتصادي مهم منطقه ميمند مي توان دامداري، باغداري و كشاورزي، صنايعدستي (قاليبافي و كاربافي ) مهاجرت هاي فصلي براي انجام كار كارگري و مشاغلي مانند چوپاني و نمدمالي و . . . را نام برد.همچنين كوچ هاي فصلي براي رسيدگي به باغات و برداشت محصولات هر ساله در ميمند انجام مي پذيرد. علاوه بر اين مردم به جمع آوري محصولات گياهان خودرو كوهستان پرداخته و از آنها بهره هاي گوناگون مي برند.
آيا نحوه معيشت مردم معماري اين روستا تاثير داشته است؟
بله. معيشت هم بر مكان استقرار فضاهاي زيستي، شكل كالبد معماري معماري و هم بر چهره روستا تاثير بسياري دارد كه از آن جمله مي توان به تغيير چهره روستا در فصول مختلف سال و اختصاص يافتن بسياري از فضاهاي زيستي به فعاليت هاي توليدي اشاره كرد.
كوچ هاي اهالي در چه فصولي از سال انجام می شود؟
كوچ هاي فصلي هر ساله براي استفاده از منابع و مراتع صورت ميگيرد. هر سال در نزد اهالي ميمند به سه فصل تقسيم مي شود. آنها از نيمه دي ماه تا اوايل تير ماه را در محدوده سرآغ ها به سر مي برند.
فصل بعدي از اوايل تير ماه تا اوايل آبان است كه مردم به آبادي هاي شمالي در دامنه كوه خورينكوچ مي کنند(فصل رونق باغداري)، سپس با آغاز فصل سرما كم كم به روستاي صخرهاي (يا شهر بابك) كوچ كرده و زمستان را در سرپناه هاي صخرهاي به سر ميبرند. علي رغم ويژگي هاي مشترك، سنت زندگي در هر يك از اين محدوده ها ويژگي هاي خاص خود را داراست كه اين گونه گوني محصول شرايط جغرافيايي، نحوه توليد و معيشت است.



