|
اگر اين حرف ها را زماني كه سپهر يعني «سيامك انصاري» يكراست با دوچرخه از گينه بيسائو با سريال پاورچين وارد خانه هايمان شد، مي شنيديم باور نمي كرديم كه او مي تواند جدي هم باشد اما زندگي واقعي اش خيلي جدي به نظر مي رسد. وقتي پاي صحبت او نشستيم به اين نتيجه رسيديم كه سيامك انصاري هم سپهر بوده و هم نبوده است و هم كورش پيردوست هست و هم نيست. مثلاً آن جايي كه مي خندد و اصلاً هم جلوي خودش را نمي تواند بگيرد بي شباهت به «تيمور» «اگه بابام زنده بود» نيست. هرچند خودش نظر ديگري دارد.
به هر حال يك هفته طول كشيد تا توانستيم سيامك انصاري را در لابي همشهري محله به گفت وگو بگيريم. شايد اين يك هفته را رفته بود ماهيگيري! «نه ماهيگيري نرفته بودم. يك كار شخصي برايم پيش آمده بود و تا همين امروز صبح طول كشيد.»
او ۳۶ سال دارد. در محله امامزاده يحيي متولد شده است. فارغ التحصيل رشته نمايش از دانشگاه آزاد است. بيست سال زندگي در منطقه ما بهانه اين گفت وگو است.
چقدر شباهت بين سيامك انصاري و تيمور مي بينيد؟
شباهتي نداريم. تيمور دزد بود خانم!
در دزد بودنش نه در رفتار و كردارش؟
نه خيلي شبيه نيستيم.
تيمور بودن چه حسي دارد؟
حس خاصي ندارد. يك نقش بود كه تمام شد و رفت.
عكس العمل مردم نسبت به نقش «تيمور» اين روزها چيست؟
عكس العمل خاصي ندارند.
چرا؟
چون من خيلي عادي رفتار مي كنم.
مگر بازيگر هاي ديگر غيرعادي رفتار مي كنند؟
نخير. شايد براي مردم جذابيتي ندارد.
يادم مي آيد «انصاري» در يك مصاحبه اي گفته بود كه خيلي برايم مهم بود كه مردم بعد از سه جلسه راجع به من چطور فكر مي كنند، اما شايد گذشت زمان و تجربه بيشتر او را به اين نتيجه رسانده است كه فعلاً از جانب مردم دغدغه اي نداشته باشد.
نمي توانم خودم را تعريف كنم.
چرا؟
چون تعريفي كه انسان از خودش مي دهد، تعريف غلطي است.
پس قضيه خودشناسي چي مي شود؟
كي خودشناسي دارد كه من داشته باشم؟!
بارزترين خصوصيت سيامك انصاري چيست؟
بي رودربايستي ام. رك و صريح.
سيامك انصاري وقتي كوچك بود؟
من خيلي بچگي نداشتم. بچه هم كه بودم همين جوري فكر مي كردم.
يعني الان يك بچه بزرگ هستيد؟
بله. سيامك انصاري در سه، چهار سالگي تفكرات ۳۶ سالگي اش را داشت.
كودكي شما چقدر با كودكي بچه هاي امروز متفاوت است؟
تفاوت زيادي وجود دارد. اصلاً سرگرمي هاي ما با هم فرق مي كند. خيلي به لحاظ شخصيتي با بچه هاي امروز فرق مي كرد. بچه هاي امروز مدام با كامپيوتر بازي مي كنند. پلي استيشن دارند. گيم نت مي روند. اما در بچگي من يعني در سال هاي ۵۲ ـ ۵۱ تفريحات متفاوتي داشتيم. بعضي وقت ها يك كوره درست مي كرديم و در آن فيل درست مي كرديم و مي پختيم . با كيسه زباله بالن درست مي كرديم. خيلي تفريحاتي كه با مسائل آموزشي مخلوط باشد، نداشتيم. نهايتاً چهار ـ پنج تا لوله آزمايش مي گرفتيم ماده ترنس مي ريختيم و اين اسيد است و آن باز يا دست بالا به يك كتابخانه مي رفتيم.
در كوچه پسكوچه هاي محله بازي نمي كرديد؟
چرا ، فوتبال بخشي از اوقات فراغت من را پر مي كرد.
چه قدر از دست بقالي يا همسايه ها فرار مي كرديد؟
بقالي ها نه ولي همسايه ها را خيلي اذيت مي كردم. يك روز با يكي از دوستانم دم در يك خانه يك كاغذ زديم كه اگر اين خانه را تخليه نكنيد خانه را به آتيش مي كشيم! شب كه برگشتيم رفتيم ببينيم چي شده است. ديديم كه هنوز كاغذ آنجاست. آمديم برگرديم، مردم ريختند روي سرمان و پليس را خبر كردند. اول خيلي عصباني بودند ولي بعد كنجكاو شدند ببينند چرا مي خواستيم اين كار را بكنيم.
حالا چرا؟
بازي بود . بازي كه چرا ندارد.
وقتي مثلاً پانزده ، شانزده ساله بوديد به چه چيزي فكر مي كرديد؟
به همه آن چيزهايي كه يك نوجوان پانزده ساله فكر مي كرد. آن موقع اول، دوم نظري بودم. شرايط با امروز خيلي فرق مي كرد. بيشتر فكرم اين بود كه كنكور قبول شوم و در يك رشته اي ادامه تحصيل بدهم.
از گذشته ات پشيمان هستيد؟
نه.
در گذشته ات چيزي جا مانده است كه بخواهيد برگرديد و بياوريد؟
نه من همه چيزها را از سن هاي مختلف با خودم آورده ام.
اگر يك بلندگو به شما بدهند و بگويند هرچه دل تنگتان مي خواهد بگوييد دوست داريد چه چيزي را فرياد بزنيد؟
بلندگو؟! من صداي بلندي دارم.
با صداي بلند چه چيزي را فرياد مي كشيد؟
چيزي براي فرياد زدن ندارم.
همسايه خوبي هستيد؟
من همسايه هايم را خيلي دوست دارم. آنها هم مرا دوست دارند.
يك همسايه خوب چه خصوصيتي دارد؟
همسايه ها را چون هر روز مي بينيم يك جوري از فاميل آدم به آدم نزديك ترند. بنابراين نمي تواني يك عمر دائماً با يك نفر كدورت داشته باشي و در يك محله زندگي كني. بنابراين همسايه ها بايد با هم خوب باشند و اگر مشكلي دارند. بايد زودتر رفع شود.
گفتيد از گذشته ات پشيمان نيستيد؟
نه .
سيامك انصاري شبيه چيست؟
يك آدم.
نظرت درباره «سيامك انصاري» پدربزرگ چيست؟
نه نمي توانم تصورش را بكنم.
حالا اين را تصور كنيد سيامك انصاري ۷۰ساله، تنهايي، يك مجتمع بزرگ و يك پرنده.
تنها بودن با يك پرنده در سن ۷۰سالگي خيلي بايد جذاب باشد.
فكر مي كنيد يك روز در سن ۷۰سالگي مجبور باشيد در خانه سالمندان زندگي كنيد؟
نه.
اگر اين طوري شد آن وقت اوقات فراغتت را چه كار مي كني؟
احتمالاً مي روم توي پارك و با باقي پيرمردها حرف مي زنم.
دوست داري با ماشين تردد كني يا لودر؟
پياده.
توي پاورچين مدام لودرهايت را مي فرستادي كار كنند. در سن ۷۰سالگي هم با لودرهايت كار مي كنيد؟
خب، اگر آدم لودر داشته باشد، چرا نفرستد.
اگر بوم نقاشي به شما بدهند چي مي كشيد؟
از نقاشي بدم مي آيد.
حرف دلت را چه طوري مي زنيد؟
راه خاصي براي گفتنش ندارم.
نظرت درباره يك دنيا پر از سكوت چيست؟
خيلي خوب است. خيلي دوستش دارم.
چرا؟
چون از صبح تا شب ديالوگ مي گويم.
يعني شب ها سكوت مي كنيد. آن موقع كه خواب هستيد؟
يك ساعت قبل از خوابيدن.
معمولاً به چه نتيجه اي مي رسيد؟
خيلي خوب است. خيلي آرامش مي دهد. به دنبال نتيجه خاصي نيستم.
وقتي به خودتان گوش مي دهيد، چي مي شنويد؟
هيچي.
در دنياي سكوتتان با خودتان حرف نمي زنيد؟
نه. آن موقع كه دنياي سكوت نيست.
معمولاً وقتي آدم سكوت مي كند، دارد با خودش صحبت مي كند؟
دنياي سكوت تمرين بي كلامي است. آدم تمرين خلأ مي كند.
معمولاً در اين تمرينات يك سري كلمات و فكرها خيلي اذيت مي كند. مدام مي آيند و مي روند.
من نمي گذارم چيزي بيايد.
اولين باري كه تمرين مي كرديد چه چيزي آزارتان مي داد؟
شانزده سالم بود. چيزهاي مزخرفي كه در كله هر جواني مي آيد. هزار تا فكر. دغدغه جواني. فردا چي مي شود. مي توانم از بابام پول بگيرم يا نه و...
بزرگترين دغدغه خودتان چي بود؟
واقعاً يادم نمي آيد.
چه چيز چهارديواري خانه تان را دوست داريد؟
سقفش را .
چرا؟
چون باران نمي آيد.
اگر يك شب باراني برويد در خانه يك همسايه را بزنيد و باز نكند؟
فكر مي كنم خانه نيست.
اگر خانه باشد؟
فكر مي كنم خواب است.
اگر يك شب باراني يكي از همسايه ها در بزند و شما حوصله اش را نداشته باشيد؟
باز هم فكر مي كنم خوابم.
بارزترين ويژگي يك خانه ايراني چيست؟
آشپزخانه اش.
چه غذايي را خيلي دوست داريد؟
خورش خلال .
چقدر «سيامك انصاري» از فروشنده ها تخفيف مي گيرد؟
خجالت مي كشم تخفيف بگيرم.
آخرين باري كه سوار اتوبوس شديد؟
پريروز.
آخرين باري كه صف نانوايي رفتيد؟
ديروز.
ساعت بيست و يك چه چيزي را يادتان مي آورد؟
اخبار.
زباله هايتان را كي بيرون مي گذاريد؟
بعد از ساعت بيست ويك.
از بازجويي خوشتان مي آيد؟
نه.
از خودتان چي؟
تا اندازه اي .
معمولاً در روز چند بار جلوي آينه مي نشينيد؟
يك بار صبح ها.
چه احساسي پيدا مي كني؟
در همين حد كه دندان هايم را مسواك بزنم و موهايم را مرتب كنم. دنبال حس خاصي نمي گردم.
فكر مي كني مردم از چهره شما خوششان مي آيد؟
نمي دانم. آماري ندارم.
اگر توي خيابان يك نفر به شما تنه بزند، چه كار مي كنيد؟
رد مي شوم. ممكن است حواسش نبوده است.
اگر حواسش بوده باشد چي؟
باز رد مي شوم. چون مريض است.
از كدام درس خوشت مي آيد؟
فيزيك.
از چه درسي بدت مي آمد؟
رياضيات.
وقتي يكي از همسايه ها رد مي شود و شما را نمي شناسد چه حسي پيدا مي كنيد؟
خيلي خوشحال مي شوم.
حاضريد براي آزادي ديگران جانتان را بدهيد؟
تا حالا فكر نكرده ام.
حاضريد ديگران براي آزادي شما جانشان را بدهند؟
باز هم فكر نكرده ام.
چقدر اهل رفت و آمد با دوستان هستيد؟
خيلي زياد.
اگر شهردار منطقه۷ بوديد چه كار مي كرديد؟
زنگ مي زدم به شهردار منطقه۶ و از او مي خواستم به جاي سينما آزادي يك مجتمع سينمايي با ۳۰ تا سالن بسازد تا جوانان بيايند و كار فرهنگي بكنند.
يك خاطره از محله ۷ برايمان بگوييد؟
يادم مي آيد زماني كه من سرباز بودم يك موشك روبروي خانه مان خورد كه باعث شد تمام شيشه هاي خانه مثل خنجر توي تن و بدنمان برود. همان جايي كه موشك خورده بود منزل يكي از دوستانم بود. همه چيز ذوب شده بود و زنده ماندن دوستم واقعاً يك معجزه بود.
صحبت خاصي نداريد؟
ببخشيد بدقولي كردم.
|
عبدالجبار كاكايي كمتر از يك سال است كه در ميدان هفت تير و نزديك «مسجدالجواد» همسايه ما شده است. درباره خودش مي گويد: «من متولد سال ۱۳۴۲ در شهر ايلام هستم. پدرم لر بود از طوايف «شوهان»، مادرم كرد است از طايفه خزل . ما مهاجران ايراني مقيم بغداد بوديم تا سال ۴۳ . بعد از كودتاهاي متعددي كه در عراق پيش آمد، پدرم به ايلام آمد.
كاكايي تا حالا هشت كتاب منتشر كرده است. سه كتاب نقد ادبي و پنج كتاب شعر و يك CD هم به نام «شانه هاي باران» تهيه كرده كه برخي از شعرهاي خودش و شاعران معاصر را با صداي گرمش خوانده است.
چهارديواري يعني چه؟
زندگي دو تا چهارديواري دارد. يك چهارديواري همان چهارديواري فيزيكي است كه تابع ضوابطي است . يك چهارديواري هم كه در اصطلاح حريم گفته مي شود، چهارديواري روابط انسان با محيط و اطرافيانش است كه آن هم تابع نظم خاصي است. به اعتقاد من هر دو نياز به مديريت دارد و اگر خوب مديريت شود، انسان مصون خواهدبود. نقض يكي باعث نقض ديگري است.
چهارديواري قديم با امروز چقدر متفاوت است؟
براي پاسخ اين پرسش بايد وارد يك بحث جامعه شناسانه و فلسفي شد. اول بايد فاصله را تعريف كنيم و تفاوت آن را با حريم بگوييم. امروز چهارديواري به فاصله اطلاق مي شود و فاصله خيلي محدودتر از حريم است. به هر حال حريم تابع يك قواعد معنوي است كه به ديوار ختم نمي شود. به كوچه و خيابان ختم نمي شود. فاصله حريم، را اعتقادات و اخلاق انسان تعيين مي كند. تقدس حريم خيلي عميق تر بوده و رعايت محورها و محدوديت هاي حريم خيلي مؤثرتر است تا فاصله! فاصله از مظاهر زندگي امروز است. همان طوري كه در زندگي امروز شاهد تغيير بسياري از قوانين اخلاقي هستيم. در واقع پيدايي مفهوم فاصله به نوعي جايگزين مفهوم حريم شده است و زندگي بشر را از آن وجوه الهي و معنوي خالي كرده و به زندگي معمولي و مشخص و تعريف شده تبديل كرده است. به هر حال انسان رفته رفته در قفس شهرها و در حصار ديوار و فاصله ها قرار گرفته است.
شاعر محله ما وقتي به ياد آنچه در حصار سنگي ديوار از دست داده است مي افتد، مي سرايد كه:
ايل من از شهر و شيون كوچ كن
كوچ كن از دشت آهن كوچ كن
گله مسموم است بايد كوچ كرد
اين زمين شوم است بايد كوچ كرد
كوچ كن تا كوچكي هاي زمين
تا ديار كودكي هاي زمين
شهر من در قلعه افسانه هاست
ديوها ديوار و سقف خانه هاست
اگر يك كوچه زبان داشت، چي مي گفت؟
كوچه مي گويد از اينجا بگذريد
كوچه مي گويد از آنجا بگذريد
كوچه مي گويد كجا بايد دويد
كوچه مي گويد كجا بايد رسيد
شهر من آن سوي گندمزارهاست
فارغ از روييدن ديوارهاست
تفاوت شهر ايلام با شهر شلوغي مثل تهران در چيست؟
شهر بي ترانه من كه دراي بسته داره
زير سقف هاي قديمي ستون هاي خسته داره
شهر بي ترانه من خالي از صحرا و دشته
ديوارهاش بسكه بلنده از سر دنيا گذشته
طاق زردياش شكسته ، حوض كاشياش كبوده
مث برج مه گرفته سر هر مناره دوده
خيس گريه شبام گلدون هاي پشت شيشه
شهر بي ترانه با من ديگه مهربون نمي شه
خيلي وقت از تو دورم اي اتاق رو به ايوون
حوض آبي قديمي ، سايه زير بيد مجنون
اي هواي كوچه باغت، عطر خواب ناتموم
عمريه بي تو هلاكم، عمريه بي تو حرومم
خيلي از تو دورم اما اين برام هنوز يه رازه
عطر ترمه هاي كهنه بوي بقچه هاي تازه
كاشكي مي شد از توي ايوون پا روي ابرا بذارم
با يه بارون بهاري دنيا را تنها بذارم
بيا و ستاره من تو شب هاي گمشدن باش
اي ترانه قديمي عابر كوچه من باش
چه چيز چهارديواري خانه تان را دوست داريد؟
والله گرمي كانونش را خيلي دوست دارم. دلتنگي براي به هم رسيدن انسان از صبح كه از منزلش بيرون مي آيد انگيزه اي دارد براي برگشتن به منزل.
وقتي دلتان تنگ مي شود چه كار مي كنيد؟
دلتنگي مساوي است با بازخواني ترانه و شعرهايم. مهم ترين حركتي كه من انجام مي دهم در لحظاتي كه احساس تنگنا مي كنم در زندگي شهري، رفتن به سوي خواندن شعر خود يا شاهكارهاي ادب فارسي است.
شعر يعني چي؟
شعر يك پنجره ايست كه آدم را متصل مي كند به دنياهاي ديگر.
تفاوت كودكي خود را با كودكان امروز چطور مي بينيد؟
كودكي در محيط ساده اي مثل شهر ايلام مهم ترين آفتش اين است كه اعتماد به نفسش خيلي كمتر است. در محله هاي كوچك تر جرئت ابراز عقيده و ابراز خلاقيت و هنر كم است. به هر حال همين استعداد شعر و شاعري در من سال ها بوده است. اما انگيزه اي براي نشان دادن آن نداشتم. اولين سال هاي رسيدنم به تهران بود كه جرئت گفتن اين كلمات و خواندن آنها در من بيدار شد. اين آفت هنر است. اما انسان در محيط هاي ساده خيلي شفاف تر رشد مي كند و زندگي طبيعي تري دارد.
دغدغه هاي نوجواني شما چي بود؟
نوجواني من مصادف با انقلاب بود و دغدغه هاي ما كمي رنگ سياسي و جنگ و موضوعات ملي پيدا كرد. موضوعات اجتماعي و حركت در جهت مصالح جامعه، حركت به سمتي كه توجه عموم جامعه را به خودش جلب بكند. رفتنمان به بسيج، حضورمان در جنگ همه اينها حركت هايي بود كه به خواست اجتماع اتفاق مي افتاد نه فرد!
اگر شاعر نبوديد حرف دلتان را چطوري مي زديد؟
فكر نمي كنم به چيزي غير از قلم پناه مي بردم. حالا اگر شاعر نمي شدم، قصه نويس مي شدم. ولي به هر حال الفتي كه با قلم داشتم از دوران راهنمايي شروع شده به سختي مي توانم بگويم ولي گاهي احساس مي كنم به موسيقي و نقاشي خيلي علاقه دارم.
اگر يك بوم نقاشي به شما بدهند، چي مي كشيد؟
معمولاً دو تصوير را خيلي سريع مي كشم يكي پرتره از چهره آدم ها، يكي هم مناظر طبيعي.
همسايه خوبي هستيد؟
اين را من نمي توانم حكمش را صادر كنم اما سعي مي كنم همسايه خوبي باشم.
غير از آن ويژگي هاي سنتي كه بايد باشد و شناخت و رعايتش مستلزم دانش و آگاهي خاصي است، مثل ديد و بازديد، همفكري و توجهي كه بايد همسايه داشت، غير از اينها يك سري ضوابط شهرنشيني و آپارتمان نشيني وجود دارد كه حتي اگر قانوني براي اجبار آن نوشته نشده باشد، بايد رعايت شود.
مرغ همسايه هاي شما چي اند؟
همسايه هاي ما مرغ ندارند.
چرا مي گويند همسايه از همسايه ارث مي برد؟
خب، اينها از همان سلسله دستورالعمل هاي سنتي زندگي قديم است. به هر حال ما بيش از پسرعموها و پسرخاله ها همسايه هايمان را مي بينيم در روز همين ديد و بازديد و نزديكي به طور مبالغه آميزي تعبير به ارث شده است.
اگر يك روز همسايه صميمي تو چشمانتان نگاه كند و خونسرد دروغ بگويد، چه عكس العملي نشان مي دهيد؟
خب، خيلي دردناك تر از يك آدم غريبه است. چون زمينه هاي اعتمادسازي فراهم شده. همين كه آدم مستقر مي شود در مجموعه آپارتماني، نسبت به همسايه اش با حسن نظر و حسن سلوك نگاه مي كند وقتي ببيند غير از اين است، حيرت و ناراحتي پيش مي آيد. معمولاً اين جور اتفاقات منجر به واكنش مي شود ولي من آن طور كه محيط و ديگران به من مي گويند خيلي صبور هستم. در قبل اين اتفاقات سعي مي كنم مدارا كنم. حتي خيلي از دوستانم به من مي گويند شما به طور مبالغه آميزي اهل مدارا هستيد.
ما كه شنيديم با كردها تا زماني رو راست هستي دوست و رفيق هستند اما وقتي دورويي مي بينند، همه چيز تمام مي شود و عكس العمل خيلي سختي نشان مي دهند؟
والله ما خيلي خصلت هاي كردها در وجودمان نيست. چون مي گويم من از مادر كرد و از پدر لر هستم و خصلت هاي لرها را بيشتر دارم.
با راننده تاكسي كه كرايه زياد مي گيرد، چطوري برخورد مي كني؟
من ماشين دارم و مدت هاست كه كرايه ماشين نداده ام. ولي عموماً چيزي نمي گويم. يكي از خصلت هاي من اين است كه پولي كه به فروشنده مي دهم خجالت مي كشم بپرسم. حتي گاهي اوقات اشتباه مي شنوم. مثلاً يك جنس خيلي ارزان را با قيمت بالا مي خرم. نمونه اش چند روز پيش كه جنسي خريدم كه قيمتش ۳۰۰ تومان بود و من خيلي بيشتر شنيدم و پول دادم و آمدم بيرون خيلي سر قيمت يك جنسي چانه نمي زنم. خيلي راحت پول را مي دهم .
همسرتان اعتراض نمي كنند؟
چرا هميشه مي گويد چرا اين قدر ساده هستي. اين جنس اين قدر قيمت نداشت. به هر حال جزو خصلت هايم است.
حالا اگر يك روزي يادتان برود در اتومبيلتان را قفل كنيد و بعد از نيم ساعت يادتان بيايد و برگرديد، فكر مي كنيد با چه صحنه اي مواجه شويد؟
تا الان خدا را شكر چنين اتفاقي نيفتاده است. بارها شده در ماشين باز مانده است. البته در زماني كه در دبيرستان تدريس مي كرديم يك معاوني داشتيم كه خيلي آدم زيركي بود. با مهارت چهار در ماشين مرا باز مي كرد و بعد مي آمد سر كلاس و مي گفت آقاي كاكايي چهار در ماشينت باز است و تقريباً هفته اي يك بار اين كار را مي كرد. كم كم به اين نتيجه رسيدم كه من مشكل حافظه پيدا كرده ام. اما خدا را شكر در تهران چنين چيزي برايم پيش نيامده است.
دوست داريد با چه وسيله اي رفت و آمد كنيد؟
از وقتي كه مترو راه افتاده خيلي دوست دارم با مترو تردد كنم.
با دوچرخه چطوريد؟
خيلي دوست دارم. يكي از آرزوهاي من است.
اگر همسايه شما زباله هايش را دم در منزل شما بگذارد، چه برخوردي با او مي كنيد؟
خيلي اهل رويارويي نيستم. معمولاً به مدير ساختمان مي گويم تا تذكر بدهد.
تا حالا مدير ساختمان بوده ايد. خاطره خاصي داريد؟
بله. يك دوره اي كه در قلهك ساكن بوديم، يك دوره مديريت به من افتاد. اخيراً هم كه ساكن هفت تير شديم، به طور مشترك با يكي از همسايه ها مديريت ساختمان را برعهده داريم. خيلي كم كار به تذكرات آنچناني كشيد كه خاطره اي در ذهن من باقي بگذارد. معمولاً به رفع نواقص معمولي آپارتمان و پرداخت پول آب و برق گذشت.
چه كار مي كنيد با آدم پرچانه اي كه رفته توي كيوسك تلفن و بيرون نمي آيد؟
با انگشت يا سكه به باجه تلفن مي زنم. كاري بيشتر انجام نمي دهم.
با زندگي آپارتمان نشيني چطور كنار مي آييد؟
به هر حال كنار آمده ام خيلي سخت نمي گيرم.
يك تعريف از هم محلي بدهيد؟
خيلي با بچه هاي محل مأنوس نبودم. از بچگي هم اهل بچه محل و اين حرف ها نبودم. بچه كه بودم هيچ وقت توي كوچه بازي نكردم. از سن هشت ـ نه سالگي تا آخرين روزي كه در ايلام بودم، در مغازه پدرم كار مي كردم.
مجبور بوديد كار كنيد؟
پدرم اعتقاد داشت كه بچه بايد كار كند. تا وقتي پسرداري نبايد شاگرد داشته باشي. بنابراين با خودش ساعت چهار صبح مي رفتيم كله پزي و شب ساعت نه برمي گشتيم.
از كله و پاچه خوشتان مي آيد؟
آن موقع كه كار مي كردم و نوجوان بودم، بيشتر. اما الان كمتر.
پس هيچ وقت گل كوچك بازي نكرديد؟
چرا گاهي فرصت پيدا مي شد و جلوي مغازه با بچه هاي اطراف گل كوچك بازي مي كرديم.
چقدر اصول تربيتي پدرتان را در مورد فرزندانتان به كار مي بريد؟
اصول تربيتي تا حدود زيادي متغير شده است. آن تربيت توأم با زورگويي بود. ديكته كردن يك سري نكات اخلاقي البته در جهت مثبت منتهي با يك روشي كه حاكميت مطلق پدر و سلب آزادي پسر، خودم يك روش ديگر را براي بچه هايم به كار برده ام ضمن اينكه سعي كردم ابهت چهره پدرم را در رفتارم حفظ كنم.
چقدر در جلسات اوليا و مربيان مدرسه فرزندانتان شركت مي كنيد؟
خيلي كم، چون وقت نمي كنم. معمولاً به خانمم مي گويم كه برود.
آسيب اجتماعي محله تان چقدر ناراحتتان مي كند؟
همان سنت كه جوان ها سر كوچه ها مي مانند. اين اتفاق هنوز هم مي افتد و مختص به منطقه ۷ نمي شود. اين گردهم جمع شدن اهالي كوچه بويژه خانم ها را در تردد معذب مي كند.
برخوردي نداشتيد؟
نه. چون برخورد مشكلي را حل نمي كند. بدتر مي كند.
در حد صحبت كردن؟
نه. فاصله نسل ها زياد شده است. بويژه نسل جوان خيلي دگرگون شده . از لحاظ ظاهري و نوع لباس. معمولاً با اين پيش فرض هاي ذهني كه با هم داريم ايجاد رابطه خيلي سخت است.
با يك دوست معتاد چگونه برخورد مي كنيد؟
دوست معتاد نداشتم. من تاكنون حتي يك سيگار هم نكشيده ام. سخت مي توانم يك فرد معتاد را شناسايي كنم.
از زندگي تان راضي هستيد؟
بله.
چقدر معتقديد به دوري و دوستي؟
خيلي كم. به نظر من اين اتفاق بيشتر يك مسكن است. اما خب، چاره بعضي آدم ها در دور بودن است.
بعضي ها معتقدند زندگي يك مبارزه است، موافقيد؟
بله. دقيقاً معني درستي است. وقتي به طور عام به زندگي بشر نگاه مي كنيد چيزي جز مبارزه نيست. هر حركتي و هر فعلي كه از ما اتفاق مي افتد يك نوع مبارزه است. همين كه مي خواهيم امروزمان بهتر از ديروزمان باشد، مبارزه است؟
در اين مبارزه برنده بوده ايد يا بازنده؟
بيشتر اوقات برنده.
سؤالي هست كه بايد مي پرسيدم و نپرسيدم؟
ديگه فقط تاريخ تولد حافظ را نپرسيده ايد؟
پس درباره اين كلمات هرچه به ذهنتان رسيد، بگوييد؟
مدير مجتمع؟
زحمتكش.
همشهري محله ؟
يك بدعت خوب .
پل سيد خندان؟
يك تركيب خوب . يك سيدِ خندان.
سوسك؟
چندش آور.
نان و ترانه؟
يك واقعيت خيلي تلخ.
چاي؟
خستگي.
مهمان مامان؟
خوشم نيامد.
اينترنت؟
دنياي باورنكردني
همسايه؟
خويشاوند بي توقع .
مرگ؟
يك پديده مهربان.
مرگ ديگري؟
تأسف و حسرت .
پاندول ؟
گوياي واقعيت زندگي.
خريد خانه؟
وظيفه مرد.
تقويم؟
جلوه بي رحمانه زمان.
كرسي ؟
زماني براي قصه گفتن.
سبزي پلو؟
سيرنشدني .
خاله خانباجي؟
ديگه نيست.
مادرزن؟
يك بنده خدا.
قفس؟
منزجركننده.
|
دوره پزشكي عمومي و جراحي عمومي را در باكو سپري كرد و پس از آن، دوره تخصص ارتوپدي و فوق تخصص را در گوركان (بخشي از سيبري) در انستيتو اليزاروف طي كرد و پس از فارغ التحصيلي، رياست كل جراحي ارتوپدي اليزاروف در شهر گوركان روسيه را بر عهده گرفت كه تا به امروز ۱۵ سال از آن مي گذرد. دكتر اسماعيل اف دارنده جايزه ويژه اليزاروف و نشان درجه نوآوران و مبتكران روسيه، دارنده بالاترين درجه علمي از سوي رئيس جمهوري روسيه، ديپلم علمي از سوي رئيس جمهوري روسيه، نشان افتخارپزشكي از سوي ملكه انگلستان و تجربه تدريس روش اليزاروف به متخصصان ارتوپدي در ۸۶ كشور دنيا و برخي مدارك علمي ديگر است. هم اكنون او در تهران در بزرگترين بيمارستان خاورميانه (ميلاد) مشغول به كار است. روش ساده او (اليزاروف)صدها بيمار را از نقص عضو حتمي نجات داده است.
بيماران، او را معجزه گر صدا مي زنند و خود مي گويد كه به او جادوگر، حيله گر و دروغگو هم لقب داده اند.اما او نه معجزه مي كند ونه جادوگري.او فقط و فقط يك پزشك است كه در عصر حاضر با روش علمي، ناممكن قديم را به ممكن امروز بدل كرده است.
جناب پرفسور اسماعيل اف شايد بد نباشد از لقبتان كه «اليزاروف دوم» است شروع كنيم و اينكه اليزاروف چه كسي بوده و چه روشي داشته؟
گابريل آبراموويچ اليزاروف آكادميسين، طراح و ابداع كننده روش جديدي در معالجه ضايعات مفصلي - حركتي اندام ها بود كه در سال ۱۹۴۵ ميلادي و پس از جنگ جهاني دوم، با مشاهده مجروحان زياد جنگي كه دچار نقص عضو (قطع دست و پا) شده بودند به اين فكر افتاد تا با ابداع روش جديدي از قطع دست و پاي انسان ها در حوادث جلوگيري كند.
از همين رو با ابداع يك «فيكساتور» ساده در لابراتواري در شهر «گوركان» روسيه كه در آن زمان زيرمجموعه دانشكده پزشكي لنينگراد يا سن پترزبورگ فعلي محسوب مي شد، با دو حلقه ساده به صورت ابتدايي به معالجه بيماراني پرداخت كه در حوادث جنگ جهاني دوم دچار نقص عضو شده بودند.
وي در ابتداي كار خود با مشكلات فراواني مواجه بود كه مي توان از جمله آنها به عدم پذيرش از سوي جامعه پزشكان اشاره كرد، به طوري كه به وي تهمت هاي فراواني زده شد. و حتي به دليل نوع ساختار دستگاه وي كه از فلز ساخته شده بود، او را آهن فروش نيز ملقب كردند. اما عليرغم تمام اين مشكلات وي با اعتقاد راسخ به كار خود، مسيرش را ادامه داد تا اينكه قهرمان المپيك پرتاب نيزه به نام «والري بورومي» كه در يك سانحه دچار نقص عضو شده بود با مراجعه به وي پس از مدتي توانسته بود سلامتي خود را بار ديگر به دست آورده و در جايگاه قهرماني قرار گيرد. همين امر باعث شد تا اين قهرمان دست به تبليغات وسيعي براي پرفسور اليزاروف و روش جراحي او در سراسر دنيا بزند و در پي آن، يك بخش پزشكي را در اختيار پرفسور قرار دادند و او به اين طريق به مداواي مجروحان جنگي پرداخت. پس از آن لابراتوري را براي وي فراهم كردند و بعدها او مركزي را براي مداواي بيماران ايجاد و در سال ۱۹۷۹ ميلادي، دانشگاه اليزاروف را تاسيس كرد.
در سال ۱۹۸۰ ميلادي براي نخستين بار يك پزشك ايتاليايي براي آشنايي با اين روش به مركز اليزاروف آمد و سپس با چاپ يك مقاله، روش اليزاروف را با نام خود معرفي كرد كه به دنبال اين اقدام، مقامات دولت روسيه در صدد پيگيري اين موضوع برآمدند كه در نهايت پزشك ايتاليايي مجبور به عذرخواهي شد.
پرفسور اليزاروف پيش از فوت خود، در سال ۱۹۹۲ ميلادي از طريق برگزاري آزمون به جست و جوي دانشجوياني پرداخت كه بتوانند در نظرات و ايده هاي وي سهيم باشند. «از ميان يكصد نفر شركت كننده، ۷ نفر انتخاب شدند كه من جزو آنها بودم و از ميان اين ۷ نفر، تنها ۳ نفر قابليت اجرايي انجام اين تكنيك جراحي را كسب كردند كه يكي از آن ۳ نفر، من بودم.»
پس از فوت پرفسور اليزاروف من به تحقيقات در مورد اين روش ادامه دادم تا جايي كه موفق به اختراع فيكساتوري پيشرفته تر از آنچه پرفسور اليزاروف استفاده مي كرد، شدم و در حال حاضر براي درمان ۲۰ نوع بيماري، از انواع اين فيكساتورها استفاده مي كنم.
چرا لقب اليزاروف دوم را به شما نسبت دادند، آن طور كه گفتيد دو پزشك ديگر هم در اين روش قابليت اجرايي پيدا كرده بودند؟
بله، ولي آنان به همان حدي كه پرفسور اليزاروف به آنان آموخته بود، بسنده كردند، ولي من به تكميل اختراع اين فيكساتور پرداختم كه آن زمان تنها به صورت دوحلقه ساده بود و براي درمان عضوها به صورت محدود به كار مي رفت. هم اكنون اين امكان وجود دارد كه با انواع فيكساتورها به ترميم و جراحي اجزاي دست و پا پرداخت.
در مورد آن دو پزشك بايد اضافه كنم كه آمريكايي هايي كه به مركز اليزاروف سفر كرده بودند، آن دو را با خود به آمريكا بردند.
لطفا در مورد اين روش توضيح بيشتري دهيد؟ ظاهرا يك روش در ارتوپدي محسوب مي شود.
بيشتر نقص ها در ناحيه دست و پا كه روش هاي معمول ارتوپدي در اصلاح و درمان آن ناتوانند، با روش اليزاروف قابل معالجه است. خيلي از موارد هست كه روش هاي معمول به جز قطع عضو و گذاشتن پرتز (دست و پاي مصنوعي) جوابي براي آن ندارند، اما اليزاروف با فيكساتورهايي كه ساخت، توانست اين اختلالات را بدون قطع عضو درمان كند. با فيكساتورهاي اليزاروف مي توان انحراف ها يا كوتاهي استخوان هاي اندام را از بين برد، حتي در درمان بعضي اختلالات ستون فقرات هم روش اليزاروف كاربرد دارد. در واقع اين طور بگويم اليزاروف به بيمارانش اين امكان را داد كه نه فقط صاحب يك دست شوند، بلكه دستي داشته باشند كه بتوانند با آن زندگي كنند.
آيا روش اليزاروف منحصر به فرد است و كسي قبل از او اين روش را به كار نبرده بود؟
اولين كسي كه از اين روش در سطح ابتدايي استفاده كرد، شخصي آلماني به نام دكتر «واگنر» بود. بعد از او چند پزشك ديگر اين كار را ادامه دادند، اما نتيجه نگرفتند، ولي پرفسور اليزاروف با آزمايش روي حيوانات، كاربرد فيكساتورها را به حد كمال رساند. در اصل ابداع كننده اين شكل از فيكساتورهاي خاص و اين نوع كاربرد او بود.
مكانيسم عمل فيكساتورهاي اليزاروف چگونه است؟
ميله ها يا همان «پين»ها را از استخوان عبور مي دهند و در واقع داخل استخوان كار مي گذارند. اين پين ها توسط حلقه هاي فلزي مهار شده با افزايش فاصله اين حلقه ها از هم، فاصله دو قطعه استخوان هم زياد مي شود و به اين ترتيب دو قطعه استخوان يك چهارم ميلي متر از هم دور مي شوند كه در طول يك شبانه روز، استخوان ۱ ميلي متر درازتر مي شود. البته اين ميزان رشد بستگي به نوع و محل استخوان دارد، ولي به طور متوسط از ۵/۰ تا ۲ ميلي متر در روز رشد دارد.
يك ميلي متر در روز براي سرعت رشد يك استخوان زياد نيست؟ توقف رشد چه طور صورت مي گيرد؟
بله، به طور متوسط يك ميلي متر در روز مي شود، ۳ سانتي متر در يك ماه. بايد توجه كنيد كه در سيستم اليزاروف امكان مانور و عبور دادن پين ها در مسيرها و جهت هاي مختلف وجود دارد كه فيكساتورهاي ديگر اين قابليت را ندارند. با اين فيكساتورها نه تنها مي توان طول استخوان را زياد و كوتاهي اندام ها را معالجه كرد، بلكه تمام انحراف اندام ها، مفصل هاي كاذب دست و پا و انواع اختلالات مادرزادي اندام ها را هم مي توان معالجه كرد.
بيشترين بيماران شما چه كساني هستند؟
بيشترين بيماران كساني هستند كه از روش هاي معمول ارتوپدي جواب نگرفته اند.
مبتلايان به كوتاهي هاي مادرزادي دست و پا يا انگشتان، كساني كه پنجه پا يا انگشتان آنان در سوانح قطع شده است و مبتلايان به فلج اطفال و حتي كساني كه اختلالات استخواني در جمجمه دارند، به عبارتي اليزاروف براي فرق سر تا انگشت پا فيكساتورهاي خاصي دارد.
براي استفاده از اين روش، محدوديت سني وجود ندارد؟
خير
به طور كلي طول درمان اين روش چه مدت است؟
با توجه به وضعيت بيماران، متفاوت است، اما به طور متوسط مي توان گفت، بين ۳ تا ۶ ماه طول مي كشد، حتي گاهي نيز لازم است عمل جراحي به صورت چند مرحله اي انجام شود، اما نكته مهم در اين روش اين است كه بيمار پس از مرخص شدن از بيمارستان مي تواند كارهاي روزمره خود را با همان شكل طبيعي و هميشگي خود انجام دهد و اختلالي در زندگي اش ايجاد نشود.
اصولا در اين روش احتمال خطر چه ميزان است؟
اگر اين روش به درستي انجام شود، عوارضي را نخواهد داشت، مگر اينكه در طول مدت درمان به دليل كوتاهي در رسيدگي و رعايت نكردن توصيه هاي پزشك، اختلال ايجاد شود و يا اينكه در تعويض پانسمان بيمار اصول بهداشتي رعايت نشود كه باعث عفونت در قسمت جراحي شده، مي شود. به همين منظور پس از هر جراحي كه انجام مي دهم، خودم اقدام به پانسمان بيمارانم مي كنم، ضمن اينكه هنگام تعويض پانسمان نيز، اين كار را خودم برعهده مي گيرم تا هيچ خطري بيمارانم را تهديد نكند. به عبارتي پانسمان و تعويض آن پس از عمل جراحي نياز به روش خاصي دارد كه من شخصا آن را انجام مي دهم و تاكنون صدها بيمار را مورد عمل جراحي قرار داده ام كه خوشبختانه با شهادت بيمارانم، مي توانم بگويم همه با موفقيت صورت گرفته است.
با توجه به اينكه در ايران اقامت داريد، ابتدا درباره علت انتخاب اين كشور و اينكه تاكنون چند بيمار را تحت عمل جراحي قرارداده ايد صحبت كنيد؟
من طي اين سال ها در بيش از ۸۶ كشور دنيا موفق به تدريس اين علوم شده ام و از كشورهاي مختلفي از جمله انگلستان، آمريكا و ژاپن درخواست هايي مبني بر تدريس و نيز فعاليت در مراكز درماني اين كشور ها داشته ام، اما ايران را ابتدا به دليل نوع آب و هواي آن و دوم به دليل مسلمان و شيعه مذهب بودنش انتخاب كرده ام. ضمن اينكه به قول شاعر كه مي گويد: تو نيكي مي كن و در دجله انداز...
و در خصوص تعداد بيماران تحت درمان بايد، بگويم طي اقامت نزديك به دو ساله ام در ايران، ۳۸۰ بيمار را مورد عمل جراحي با اين روش قرار داده ام كه از اين تعداد ۱۰ الي ۱۵ درصد آنان لاعلاج بوده اند و حتما عضوي از آنان بايد قطع مي شده است كه تحت درمان قرار گرفته اند. از تعداد ۳۸۰ بيمار جراحي شده، ۵۰ درصد بهبود كامل پيدا كرده اند، ۳۰ درصد از آنان در حال حاضر فيكساتور به يكي از عضوهايشان وصل است و پروسه درمان ۲۰ درصد ديگر، هنوز كامل نشده است. حتي مي توانم بگويم در ۳۸۰ بيمار، تاكنون يك مورد عفونت هم ديده نشده است.
در صحبت هايتان اشاره كرديد به اينكه ۱۰ الي ۱۵ درصد بيماران لاعلاج هستند و به تشخيص ديگران حتما بايد قطع عضو شوند؟
بله، من بيماري داشتم كه پس از ۵۰ بار عمل جراحي روي پاي آن، پزشكان تشخيص به قطع آن داده بودند، اما با اين روش، پاي او درمان شد. ده ها مورد ديگر هستند كه مي توانيد شخصا با آنان صحبت كنيد تا صحت گفته هايم را تاييد كنند.
آيا از اين روش براي رفع كوتاهي قد هم استفاده مي شود؟
بله، ولي به هيچ عنوان تنها به عنوان روشي براي بلند كردن قد نيست، بلكه بيشتر در مورد بيماراني كاربرد دارد كه به اين نتيجه رسيده اند بايد قطع عضو شوند و يادچار نقص عضو هستند.
جناب پرفسور تا چه زماني قصد اقامت در ايران را داريد و قرارداد شما با بيمارستان تا چه زماني است؟
قرارداد من با بيمارستان ميلاد محدوديتي ندارد و فعلا قصد ترك اين كشور را ندارم، چرا كه در حال حاضر ۱۸۰ بيمار را تحت درمان دارم و اين دور از اخلاق است كه بيماران را رها كرده و كشور را ترك كنم.
در اين مدت آيا اين روش را به ساير ارتوپدها آموزش داده ايد؟
خير، ولي حاضرم اين روش را در دانشگاه ها به دانشجويان بياموزم.
|
|
|
توي زندگي از چيزي مي ترسي؟
به غير از جن؟
از تنهايي و تاريكي هم مي ترسم.
از موش و سوسك نمي ترسي؟
نه
اگر همين الان بروي بيرون و يكي از موش هاي گنده محله از جوي آب بزند بيرون و از روي پايت رد بشود، چه كار مي كني؟
ممكن است شوكه شوم، ولي نمي ترسم.
هيچ وقت جاي مرموزي در محله بوده كه كنجكاو شوي داخل آن را ببيني؟
نه چون خيلي از تاريكي مي ترسم در اين مورد سعي مي كنم خيلي كنجكاو نشوم.
پس جسارت و شجاعت رؤياي «خوابگاه دختران» را نداري؟
نه، اصلاً
از خودت خوشت مي آيد؟
خيلي
باران كوثري شبيه چيست؟
باران كوثري
يك تعريف از باران كوثري؟
لجباز و خوشبخت.
خوشبخت، چطور؟
مهم ترين دليلش پدر و مادرم هستند. من كاري را انجام مي دهم كه خيلي دوستش دارم و اين موقعيت هم به خاطر وجود پدر و مادرم دست داده است.
اگر در خانواده كوثري به دنيا نمي آمدي، چه كاره مي شدي؟
تصميمم اين بود كه فضانورد شوم. ولي نمي دانم امكان داشت يا نه!
وقتي به خودت گوش مي دهي، چه مي شنوي؟
همهمه.
چطور مي شود روي اعصابت راه رفت؟
خيلي سخت عصباني مي شوم ولي تحمل آدم خسيس را ندارم.
چقدر با دوستان دوران ابتدايي ارتباط داري؟
خيلي به روابط دوستانه اهميت مي دهم. حداقل ماهي يك بار آنها را مي بينم. دوستي دارم به اسم «ثمين». با ثمين از مهدكودك دوست هستيم و تا دبيرستان با هم بوديم. الان هم زياد همديگر را مي بينيم. جدا از اينكه خيلي با دوستان وقت مي گذارم، خيلي دختر خانواده ام. سعي مي كنم توي مهماني هاي خانوادگي باشم و معاشرت خانوادگي ام را از دست ندهم.
اگر يك شب باراني بروي در خانه يك دوست را بزني و در را باز نكند چه كار مي كني؟
|
اگر بداني دوستت توي خانه بوده و در را باز نكرده است؟
اوه ... كار خاصي نمي كنم ولي ممكن نيست ديگر به او زنگ بزنم و يا به تلفن هايش جواب بدهم.
حالا يك شب باراني يك دوست در خانه ات را مي زند و تو حوصله او را نداري؟
باز مي كنم... توي اين مواقع خيلي آدم رودربايستي هستم، حتماً در را باز مي كنم.
چه كار مي كني با راننده تاكسي كه كرايه اضافه مي گيرد؟ با توجه به اينكه خيلي ها تو را مي شناسند؟
بحث مي كنم و سعي مي كنم كه كرايه اضافي ندهم من همان طوري كه قبلاً زندگي مي كردم، زندگي مي كنم. حتي اگر مرا شناخته باشند، بحث مي كنم.
رانندگي مي كني؟
بله
تا حالا تصادف كرده اي؟
نه
چند بار پيش آمده كه يك قانوني را زيرپا گذاشته اي اما چون باران كوثري بوده اي، كسي به تو اعتراض نكرده است؟
اين موارد جزو آن مواردي است كه مي گويم اگر اتفاق بيفتد ريتم زندگي آدم را به هم مي ريزد. من نوع زندگي ام را خيلي دوست دارم. براي همين به هيچ قيمتي حاضر نيستم شكلش را از دست بدهم. كوچك ترين مثالش اين است وقتي با نگار (ديگر بازيگر فيلم خوابگاه دختران) رفتيم تا فيلم خوابگاه دختران را ببينيم دو تايي بليت خريديم و فيلم را ديديم. يا مي خواستيم «قدمگاه» را ببينيم، بليت خريديم و رفتيم سينما. من چون به اين نوع زندگي عادت كرده ام نمي گذارم كوچك ترين چيزي در آن تغيير بدهد.
چه كار مي كنيد با راننده اي كه از شما امضا مي خواهد؟
امضا مي دهم.
چه چيز چارديواري خانه تان را دوست داريد؟
آدم هايش را.
دوست داشتي چه دوراني به دنيا مي آمدي؟
ده سال زودتر
حتماً مسير زندگيم عوض مي شد. نه اينكه مسير فعلي را دوست نداشته باشم. ولي هميشه برايم احساس دوران انقلاب يا جنگ هيجان انگيز بوده است.
چرا دوست داري دوران جنگ را تجربه مي كردي با توجه به اينكه در خلال صحبت هايت گفتي اثر دوران جنگ هنوز در وجودت هست؟
به نظرم جنگ خيلي تجربه عجيبي است. آدم هايي كه موشك باران را تجربه كرده اند يا حتي افرادي كه خود جنگ را تجربه كرده اند، به نظرم تجربه بسيار بزرگي دارند.
آخرين باري كه براي خريد از خانه خارج شدي؟
ديروز.
چقدر به تاريخ مصرف يك جنس توجه داري؟
من معمولاً به تاريخ مصرف توجه ندارم. يكي از بحث هاي خانه هم همين است.
فكر مي كني تاريخ مصرف بازيگريت تا كي باشد؟
فكر مي كنم تاريخ مصرف نداشته باشم يعني حتي اگر خودم هم نباشم، اسمم بماند. من سعي خودم را مي كنم و برنامه ريزي زندگيم هم روي اين قضيه است ولي هميشه دست خود آدم نيست.
همسايه خوبي هستي؟
نه همسايه خوبي هستم، نه همسايه بدي، همسايه بي آزاري هستم.
همسايه خوب چه ويژگي دارد؟
همسايه خوب نسبت به همه ساختمان و آپارتمان مسئول است. در مقابل پاركينگ مسئول است. در مقابل انبارش مسئول است. شرايط همسايه هاي ديگر را درك مي كند.
نسبت به محله اي كه در آن زندگي مي كني، چه حسي داري؟
من ميرداماد را دوست دارم. چون محله زنده اي است. من به فاصله پنج دقيقه از خانه جمعيت مي بينم چون اصولاًعاشق شلوغي هستم. در خيابان ميرداماد مغازه هاي زيادي وجود دارد كه آدم از ديدن آنها لذت مي برد. البته من در «عباس آباد» به دنيا آمدم و آن محله را بيشتر دوست دارم. به نظرم هيچ محله اي در تهران اين قدر حس شهر تهران را ندارد كه عباس آباد و سهروردي دارد. آن موقع روابط همسايه ها خيلي محكم تر بود. شب نشيني هاي قشنگي داشتيم. اما انگار كم كم وابستگي هايمان نسبت به محله و شهرمان از بين مي رود. گاهي فكر مي كنم ديگر شهر ما خانه ما نيست. تعلقمان فقط به خانه هايمان محدود مي شود.
اگر همين طور پيش برود. فكر مي كنيد چه اتفاقي بيفتد؟
وحشتناك است. نمي توانم به عواقبش فكر كنم. مخصوصاً من كه خيلي از تنهايي مي ترسم.
حسن محل زندگيت را گفتي، عيب آن چيست؟
تنها اشكالش اين است كه ميرداماد خيلي شلوغ است. يعني تمام ساعات روز ترافيك دارد. تصادف هاي خيلي شديدي مي شود با توجه به اينكه دست اندازها و سرعتگيرهاي زيادي نصب كرده اند.
و حرف آخر؟
اينقدر روي ديوارها چيز ننويسيد. تمام ديوارها محله پر از نوشته است.
اين كلمات تو را ياد چي مي اندازد؟
مدير مجتمع: پول شارژ
بچه محل: من هميشه خوبش را داشته ام.
غاز همسايه: مرغ
همكلاس: دوست خوب
چاي: روزي چهار تا
سوسك: هيجان انگيز
چراغ قرمز: ۲۵ هزار تومان جريمه
كوچه باغ: دربند
چارديواري: خانه خودمان
جوي آب: خوبش را كم مي بينيم يا پر از آشغال است يا باران آمده و گرفته است.
آپارتمان: امنيت
كرسي: تا حالا نديده ام
خانه: چارديواري
تقويم: برنامه ريزي طولاني مدت
سبزي پلو: بابام خيلي دوست دارد.
دود: عودش را مي توانم تحمل كنم
ترافيك: ميرداماد
خط عابر پياده: فراموش شده
همسايه: فاميل
مترو: شلوغ
|
جوشش سرد 7 هزار ساله | ||
|
| ||
|
| ||
|
کاشان را بيشتر با نام سهراب سپهري ، باغ فين ، مسجد آقا بزرگ و خانه هاي معروفش مي شناسند. اما وقتي پشت شلوغي باغ فين و برو بياي بازديدکنندگانش ، کوچه کاهگلي و تنگي را در زير سايه سار درختان سرسبزي که سرشاخه هايشان از روي ديوار به دل کوچه سرک کشانده اند را پشت سر مي نهيم يک پله ما را به سوي يک درآهني مي کشاند که بر روي آن نوشته است چشمه سليمانيه. |
جام جم
| با آخرين سرعت، پيش به سوي نابودي دشت هاي بيستون | ||
|
|
||
|
| ||
|
ترانه «تهران، شب از تو دور است»، «تهران، هميشه نور است» را به خاطر داريد. اين ترانه «اميركريمي» خواننده هم محلي ما، هميشه ذهن مرا به خود مشغول مي كرد كه اين شهر پر از دود ودم كه ترافيك و تأخيرهايش بلاي جان ساكنان آن شده است، چه چيزي دارد كه او آن قدر زيبا در رسايش مي خواند. امير كريمي متولد ۱۳۴۹ خيابان كريمخان تهران و ساكن محله ما است، در اين باره مي گويد: «هيچ كجاي ايران معناي شهر تهران را به من نمي دهد. هر كجاي دنيا كه باشم تا وارد تهران مي شوم احساس مي كنم به خانه خودم برگشته ام.»
از سال ۸۲.
خيلي خلوت و ساكت است و با روحيه من سازگاري دارد.
امنيتش بيشتر از همه چيز نمود دارد. هر چند هيچ زماني در تاريخ ايران، همه خانواده هاي ايراني يك جور نبوده اند و نمي شود يك خانواده را نماد خانواده ايراني دانست ولي آنچه براي من جالب بود امنيت خانه پدرم بود و هست. بويژه براي من كه فرزند اول هم بودم خيلي احساس امنيت مي كردم و مي كنم.
بدون شك انس و الفتي كه بين خانواده ها بود و در وهله دوم نظارت پدر و مادر بر فضاي خانه و خانواده.
خب، امروز با توجه به مقتضيات زمانه هر چه زمان جلوتر مي رود خانواده كوچك تر مي شود. به نظر من آن شكل سنتي از زندگي يك محاسني داشت و يك معايبي. مهم ترين حسنش همان امنيتي است كه از انس و الفت بين خانواده ناشي مي شود كه هر چه تعداد افراد خانواده بيشتر بود اين احساس امنيت بيشتر مشهود بود ولي عيبش اين بود كه فرديت را از افراد مي گرفت. بيشتر سعي مي كردند خانواده باشند و كمتر به فرديت افراد بها مي دادند.
من معتقدم تاريخ يك سيكل تكراري است. به طور يقين سال ها پيش به فرديت آدم توجه زيادي مي شد و بعدها روحيه جمعي بر جامعه حاكم شد و امروز دوباره به سوي فرديت مي رود. يك ضرورت كه جبر زمان پيش مي آورد و نتيجه خاصي نمي تواند داشته باشد و به افراد اين جسارت را مي دهد كه فرديت خود را نشان بدهند.
نه اگر من به امنيت اشاره كردم منظور اين نبود كه خلافش ضعفي را ناشي شود. آن انس و الفت خود به خود يك امنيت مضاعف را به وجود مي آورد.
مقايسه زمان با يكديگر و حسرت يك زماني را خوردن خيلي كار درستي نيست. بله در گذشته هم امنيت در خانه بود هم در محله. اما يك پارامترهايي بود كه امنيت آن را خدشه دار مي كرد مثل درگيري هاي محلي. ولي الان خوشبختانه آن درگيري ها وجود ندارد واين يكي از پيامدهاي مثبت زندگي امروزي است. چون از آن انس و الفت، قدرتي ناشي مي شد كه ممكن بود تبعات منفي داشته باشد. ولي الان تعديل شده است.
آن قدر تعديل شده كه گاهي همسايه اي در آپارتمان خود مشكل دارد اما همسايه هاي ديگر بي خبرند؟
بله به قول شما اين مسئله هم هست. هر دوره اي ويژگي هاي خاص خودش را دارد. من هيچ كدام را به ديگري ترجيح نمي دهم. بله قديم ها اينطور نبود. مگر مي شد كسي بميرد و همسايه ها خبردار نشوند. اما اتفاقي است كه افتاده و هيچ كاري هم نمي شود كرد.
مردم ما فكر مي كنند از ويژگي ترقي، تجدد و تمدن اين است كه نسبت به هم بيگانه باشند و كاري با هم نداشته باشند. نه مثل آن روزها كه خيلي با هم درگير بودند و خيلي در جريان كارهاي همديگر قرار مي گرفتند نه مثل حالا كه تصور مي كنند براي گذر از فقر فرهنگي و رسيدن به يك تمدن و تجدد ناچار و بايد خيلي نسبت به هم بيگانه باشند.
نه. ضمن اينكه من زياد پشت ماشين نمي نشينم.
خوشبختانه تا به امروز تصادف نكرده ام. البته يك مقدار شانس و اقبال هم با من يار بوده و گرنه رانندگي من، قابل دفاع نيست. به دليل اينكه من توي اين فضا و با اين فرهنگ رانندگي، نمي توانم رانندگي بكنم. توي تهران بايد راه بگيري. بوق بزني . اگر اين كارها را بلد نباشي نمي تواني رانندگي كني. من ترجيح مي دهم كمتر پشت ماشين بنشينم. بيشتر با آژانس تردد مي كنم. آژانسي كه خودش راه بگيرد و بوق بزند.
البته سال هاست كه دوچرخه سواري نكرده ام... ولي الان كه تجسم مي كنم براي لحظات و دقايقي بسيار قشنگ و زيباست.
نه بطور مداوم و براي جلوگيري از ترافيك سنگين خيابان ها...
نه زياد موافق نيستم. شايد تبعات خوبي از لحاظ كاهش آلودگي و يا ترافيك داشته باشد... خيلي كاربردي نيست.
خيلي كم. خاطرات من در دوران كودكي به داخل خانه محدود مي شود چون تحت مراقبت شديد خانواده بويژه مادرم كه بسيار نسبت به سرنوشت فرزندانش حساس است بودم. بنابراين ضرورت بازي توي كوچه و خيابان را حس نمي كردم. آن موقع توي تهران سه پارك بزرگ وجود داشت لوناپارك (شهربازي) ميني سي تي و پارك فان فار ميدان ونك كه امروزه نيست. پدرم چپ و راست ما را به پارك مي برد. اين مسئله باعث مي شد كه خيلي ضرورت آشنا شدن با پسرهمسايه را احساس نكنم. معمولاً با خانواده بودم. بعدها وقتي به كرج رفتيم چون به فوتبال علاقه داشتم اين علاقه باعث ارتباط من با بچه هاي محل شد چون فوتبال را ديگر نمي توانستم به تنهايي بازي كنم ولي اين ارتباط هم در همين حد بود. من كلاً آدم رفيق بازي نبودم و نيستم.
سلام مرا به خواننده هاي همشهري محله برسانيد.
ترانه «تهران، شب از تو دور است»، «تهران، هميشه نور است» را به خاطر داريد. اين ترانه «اميركريمي» خواننده هم محلي ما، هميشه ذهن مرا به خود مشغول مي كرد كه اين شهر پر از دود ودم كه ترافيك و تأخيرهايش بلاي جان ساكنان آن شده است، چه چيزي دارد كه او آن قدر زيبا در رسايش مي خواند. امير كريمي متولد ۱۳۴۹ خيابان كريمخان تهران و ساكن محله ما است، در اين باره مي گويد: «هيچ كجاي ايران معناي شهر تهران را به من نمي دهد. هر كجاي دنيا كه باشم تا وارد تهران مي شوم احساس مي كنم به خانه خودم برگشته ام.»
از سال ۸۲.
خيلي خلوت و ساكت است و با روحيه من سازگاري دارد.
امنيتش بيشتر از همه چيز نمود دارد. هر چند هيچ زماني در تاريخ ايران، همه خانواده هاي ايراني يك جور نبوده اند و نمي شود يك خانواده را نماد خانواده ايراني دانست ولي آنچه براي من جالب بود امنيت خانه پدرم بود و هست. بويژه براي من كه فرزند اول هم بودم خيلي احساس امنيت مي كردم و مي كنم.
بدون شك انس و الفتي كه بين خانواده ها بود و در وهله دوم نظارت پدر و مادر بر فضاي خانه و خانواده.
خب، امروز با توجه به مقتضيات زمانه هر چه زمان جلوتر مي رود خانواده كوچك تر مي شود. به نظر من آن شكل سنتي از زندگي يك محاسني داشت و يك معايبي. مهم ترين حسنش همان امنيتي است كه از انس و الفت بين خانواده ناشي مي شود كه هر چه تعداد افراد خانواده بيشتر بود اين احساس امنيت بيشتر مشهود بود ولي عيبش اين بود كه فرديت را از افراد مي گرفت. بيشتر سعي مي كردند خانواده باشند و كمتر به فرديت افراد بها مي دادند.
من معتقدم تاريخ يك سيكل تكراري است. به طور يقين سال ها پيش به فرديت آدم توجه زيادي مي شد و بعدها روحيه جمعي بر جامعه حاكم شد و امروز دوباره به سوي فرديت مي رود. يك ضرورت كه جبر زمان پيش مي آورد و نتيجه خاصي نمي تواند داشته باشد و به افراد اين جسارت را مي دهد كه فرديت خود را نشان بدهند.
نه اگر من به امنيت اشاره كردم منظور اين نبود كه خلافش ضعفي را ناشي شود. آن انس و الفت خود به خود يك امنيت مضاعف را به وجود مي آورد.
مقايسه زمان با يكديگر و حسرت يك زماني را خوردن خيلي كار درستي نيست. بله در گذشته هم امنيت در خانه بود هم در محله. اما يك پارامترهايي بود كه امنيت آن را خدشه دار مي كرد مثل درگيري هاي محلي. ولي الان خوشبختانه آن درگيري ها وجود ندارد واين يكي از پيامدهاي مثبت زندگي امروزي است. چون از آن انس و الفت، قدرتي ناشي مي شد كه ممكن بود تبعات منفي داشته باشد. ولي الان تعديل شده است.
آن قدر تعديل شده كه گاهي همسايه اي در آپارتمان خود مشكل دارد اما همسايه هاي ديگر بي خبرند؟
بله به قول شما اين مسئله هم هست. هر دوره اي ويژگي هاي خاص خودش را دارد. من هيچ كدام را به ديگري ترجيح نمي دهم. بله قديم ها اينطور نبود. مگر مي شد كسي بميرد و همسايه ها خبردار نشوند. اما اتفاقي است كه افتاده و هيچ كاري هم نمي شود كرد.
مردم ما فكر مي كنند از ويژگي ترقي، تجدد و تمدن اين است كه نسبت به هم بيگانه باشند و كاري با هم نداشته باشند. نه مثل آن روزها كه خيلي با هم درگير بودند و خيلي در جريان كارهاي همديگر قرار مي گرفتند نه مثل حالا كه تصور مي كنند براي گذر از فقر فرهنگي و رسيدن به يك تمدن و تجدد ناچار و بايد خيلي نسبت به هم بيگانه باشند.
نه. ضمن اينكه من زياد پشت ماشين نمي نشينم.
خوشبختانه تا به امروز تصادف نكرده ام. البته يك مقدار شانس و اقبال هم با من يار بوده و گرنه رانندگي من، قابل دفاع نيست. به دليل اينكه من توي اين فضا و با اين فرهنگ رانندگي، نمي توانم رانندگي بكنم. توي تهران بايد راه بگيري. بوق بزني . اگر اين كارها را بلد نباشي نمي تواني رانندگي كني. من ترجيح مي دهم كمتر پشت ماشين بنشينم. بيشتر با آژانس تردد مي كنم. آژانسي كه خودش راه بگيرد و بوق بزند.
البته سال هاست كه دوچرخه سواري نكرده ام... ولي الان كه تجسم مي كنم براي لحظات و دقايقي بسيار قشنگ و زيباست.
نه بطور مداوم و براي جلوگيري از ترافيك سنگين خيابان ها...
نه زياد موافق نيستم. شايد تبعات خوبي از لحاظ كاهش آلودگي و يا ترافيك داشته باشد... خيلي كاربردي نيست.
خيلي كم. خاطرات من در دوران كودكي به داخل خانه محدود مي شود چون تحت مراقبت شديد خانواده بويژه مادرم كه بسيار نسبت به سرنوشت فرزندانش حساس است بودم. بنابراين ضرورت بازي توي كوچه و خيابان را حس نمي كردم. آن موقع توي تهران سه پارك بزرگ وجود داشت لوناپارك (شهربازي) ميني سي تي و پارك فان فار ميدان ونك كه امروزه نيست. پدرم چپ و راست ما را به پارك مي برد. اين مسئله باعث مي شد كه خيلي ضرورت آشنا شدن با پسرهمسايه را احساس نكنم. معمولاً با خانواده بودم. بعدها وقتي به كرج رفتيم چون به فوتبال علاقه داشتم اين علاقه باعث ارتباط من با بچه هاي محل شد چون فوتبال را ديگر نمي توانستم به تنهايي بازي كنم ولي اين ارتباط هم در همين حد بود. من كلاً آدم رفيق بازي نبودم و نيستم.
سلام مرا به خواننده هاي همشهري محله برسانيد.

.jpg)

