تبليغاتX
دلم می سوزد از باغی که می سوزد

 

با ساعد باقري، شاعر و ترانه سراي محله ما
كاسبي كه معتمد محل باشد...
 
 
002298.jpg
شاعر و ترانه سراي همسايه ما، در شهريور ۱۳۳۹ در تهران، در محله نازي آباد به دنيا آمده است. حتي اگر كتاب هاي او مثل نجواي جنون، ترانه هاي شيدايي و آثار تركي «يارالي آوخوماقلدر» و ... را نخوانده باشيد، حتي اگر چهره اش به نظرتان آشنا نيايد، حتي اگر در كوچه پسكوچه هاي محله او را نديده باشيد، حتماً يكي از ترانه هاي او را زير لب زمزمه كرده ايد؛ شايد «اي ساقي ما سر مستان/ جامي بده جانم بستان ...» با صداي عليرضا افتخاري يا «شبانگاهان تا حريم سحر، چون زبانه كشد سوز آوازم / شرر ريزد ...» كه عبدالحسين مختاباد آن را خوانده است. خواندن حرف هاي ساعد باقري، هم محلي ما در خيابان شهيد قندي (پاليزي) خالي از لطف نيست.
از خبرنگارها بدتان مي آيد؟
نه. چرا بايد بدمان بيايد؟ هر كسي كه مي تواند به دانستن آدم كمك بكند و اين دانسته ها لزوماً نبايد خيلي پيچيده و مربوط به عوالم كشف باشد. گاهي بعضي دانسته ها لازم است دوباره به آدم گفته و تذكر داده شود. خيلي از نكته ها از فرط اينكه به چشممان مي  خورد، ديده نمي شود و روزنامه نگاران انگشت را به سوي اين مسائل مي گيرند و ما را دعوت مي كنند به ديدنشان.
از خودتان چي، خوشتان مي آيد؟
اگر خوش آمدن به معني راضي بودن باشد، صد البته كه نه. هرگز انتظاري كه از خودم داشتم برآورده نشده. نه از خودم خوشم نمي آيد.
مردم چي، فكر مي كنيد از شما خوششان بيايد؟
نمي شود به طور يكسان يك حكم كلي داد كه راضي هستند يا دوست ندارند. بخشي از اين احساس مربوط به موضوعات برنامه است نه به شخص من. عكس العمل ها را مي بينم راضي كننده است. البته تجربه به من مي گويد خيلي نبايد به آنچه كه در برخورد و رويارويي مردم با آدم مطرح است تكيه كرد به عنوان رضايت ولي قدردان محبتشان هستم.
ساعد باقري چند سال است كه همسايه ما در منطقه هفت است؟
سه سال.
حسن اين منطقه در چيست؟
من در خيابان هجدهم پاليزي (شهيد قندي) زندگي مي كنم. حسنش آرامشش است. بي سر و صداست. همسايه هاي بسيار خوبي دارم و واقعاً مثل يك خانواده در آن مجموعه زندگي مي كنم.
اگر يك روز يادتان برود در ماشينتان را قفل كنيد وبعد از نيم ساعت يادتان بيايد و برگرديد، فكر مي كنيد با چه صحنه اي مواجه شويد؟
چنين اتفاقي در اين محله برايم اتفاق نيفتاده است. دوبار در محله ديگري ـ اسمش را نياوريم بهتر است ـ اتفاق افتاد كه بار اول جلوي منزلم لاستيك ماشينم را بردند و بار دوم ضبطش را. جالب اينجا بود كه وقتي داشتند ضبط ماشين را مي بردند من ديدمشان. سر و صدا كردم. وقتي ديدند من از طبقه پنجم سر و صدا مي كنم و طول خواهد كشيد تا من بيايم پايين، با خيال راحت به كارشان ادامه دادند. ولي در محله خودمان نمي توانم با اطمينان جواب دهم كه اگر چنين اتفاقي بيفتد با چه صحنه اي مواجه خواهم شد. اما خيلي نگران نيستم.
شما ترجيح مي دهيد در محله چطور تردد كنيد؟
ترجيح مي دهم در محله پياده روي كنم. البته خيلي كم پياده روي مي كنم. (مي خندد) «گفت خود پيداست از زانوي تو» ولي معمولاً با ماشين شخصي خودم تردد مي كنم. دوست دارم از وسايل عمومي استفاده كنم، اما واقعيتش اين است كه تردد با وسايل عمومي غيرقابل پيش بيني است.
دوچرخه  چي؟ فكر مي كنيد اهلش باشيد؟
اگر همه با دوچرخه بيايند به اين معنا كه اين نگراني وجود نداشته باشد كه وسايل سنگين با اين دوچرخه ها ودوچرخه سوارها چه معامله اي مي كنند، بله بسيار چيز خوبي است. ولي اگر بنا باشد چهار تا ماشين هم در خيابان رفت وآمد كنند، نگران مي شوم.
راننده خوبي هستيد؟
بله ... البته همين دو هفته پيش دو تا در سمت راست ماشين من حسابي داغان شد و كار به جايي رسيد كه هر دو در را عوض كردم. اما مقصر طرف مقابل بود. در خيابان سهند، چهار راه انديشه ساعت يازده و نيم شب بود كه يك عزيز جواني با پرايدش از توي خيابان فرعي مي خواست وارد كوچه روبرويي شود كه از قضا ورود ممنوع بود و به جاي اينكه به سمتي كه وارد مي شود نگاه كند به طرف ديگر خيابان نگاه مي كرد و خلاصه افتاد آن اتفاقي كه بايد مي افتاد!
در جاده زندگي چي، تا حالا به خاكي نزده ايد؟
واقعاً از شوخي گذشته من از رانندگي به خودم مطمئن هستم. اما اين اطمينان به خود و رانندگي كافي نيست. يعني اينكه ديگري رعايت نمي كند واتفاق مي افتد. شما هر چقدر هم كه بگوييد من مراقبم، ديگري به شما مي زند. من حتي گاهي اوقات خطاهاي ديگران را پيش بيني مي كنم و يك دايره اطمينان دور و بر خودم درست مي كنم كه اگر خطا كردند، اتفاقي نيفتد. ولي با اين وجود بعضي مواقع يك نفر مي آيد مي زند به آدم. در زندگي هم همين طور است. هر چقدر شما در روابطتان با ديگران مواظب باشيد و هر چقدر هم با پيش بيني خطاهاي احتمالي ديگران به اصطلاح يك حاشيه امنيتي ايجاد كنيد اما باز تصادف اتفاق مي افتد.
نكند خودتان هم زده باشيد به زندگي ديگران...
فكر مي كنم انس و الفت با سعدي و حافظ انسان را مراقب بار مي آورد. من هميشه مي گويم آدم ها مثل شيشه اند و با يك تلنگر مي شكنند، پس بايد آدم مواظب باشد. با اين وجود فكر مي كنم راهم را درست رفته ام.
اگر يك روز همسايه شما زباله هايشان را جلوي در خانه شما بگذارد و گربه ها آن را جلوي خانه تان پخش كنند چه كار مي كنيد؟
اگر بدانم كه كيست به احتمال زياد براي بار اول و دوم چيزي نخواهم گفت اما براي بار چهارم و پنجم اتفاق بيفتد حتماً تذكر مي دهم.
002304.jpg
چه مي كنيد با آدم پرچانه اي كه رفته توي كيوسك تلفن عمومي و بيرون نمي آيد؟
به شيوه همه مردم سكه را درمي آورم و آن قدر به شيشه مي كوبم تا اعصابش را متقابلا خرد كنم! ... نه، شوخي كردم! تذكر مي دهم.
و اگر بچه هاي همسايه توي راه پله يك شكلك مزخرف كشيده باشند...؟
احتمالاً رفتاري از من سر خواهد زد كه به هيچ وجه قابل پيش بيني نيست. الان نمي توانم بگويم چه كار مي كنم فقط شايدديوانه شوم!
شده برويد مغازه جنس بخريد و پول در جيبتان نباشد، چه كار كرديد؟
خيلي. بيشتر در پمپ بنزين برايم اتفاق افتاده. هميشه هم متصديان پمپ بنزين بزرگواري كردند، من مي خواستم كارت شناسايي گرو بگذارم كه قبول نكردند. اما اگر در مغازه چنين اتفاقي بيفتد مي گويم اين جنس بماند تا پول بياورم.
اين اعتماد سر شناخت بوده يا نه به عنوان يك غريبه؟
معمولاً از سر شناخت بوده است. پذيرفته اند و كارت را برگردانده اند.
نظرتان درباره يك دنيا لبريز از سكوت چيست؟
بعضي وقت ها برايم آرزو مي شود. منتهي به شرط موقت بودن. يعني اگر بتواند فرصتي بدهد براي شنيدن صداهايي كه در دور و برم جاريند اما ما آنها را نمي شنويم. خيلي خوب است.
آسيب اجتماعي كه در محله مي بينيد آزارتان مي دهد؟
اعتياد،متأسفانه به محله ما اختصاص ندارد به همه جامعه باز مي گردد.
نمي خواهم بگويم كه نگاه من به جوانان يك نگاه منفي نيست. من جوانان امروز را بسيار نزديك تر به حق مي بينم. آنها بي رياتر، صاف و صادق تر با خودشان و جهان پيرامونشان هستند. واقعاً درصد بسيار كمي از جوانان با اين مسئله درگيرند اما آسيب هاي بسيار بزرگ اجتماعي را بار مي آورند كه خود قربانيان اصلي چنين وضع و داستاني هستند. گاهي سركوچه چند نفر از جوانان را مي بينيم كه مي توانند معرف محل باشند باعث تأسف است. معمولاً آدم در برخورد نخست احساس دلسوزي مي كند اما در مراحل بعدي وقتي موضوع آشكار مي شود فقط در جستجوي آن است كه افراد خانواده را پرهيز دهد. شايد هم نگاه من عوامانه باشد.
از همسايه ها و كاسب هاي محل بگوييد؟
همسايه هاي بسيار خوبي دارم. از بقال گرفته تا آرايشگر و نانوا؛ همگي آدم هايي بسيار اصل و نسب دارند. واقعاً كاسبند، به همان معنايي كه در گذشته ما بوده است؛ همان وقتي كه كاسب ها معتمد هاي محل بودند و خودشان را در خدمت آن محله مي ديدند و لذت مي بردند از اينكه در خدمت محله اند و از اين راه معاششان هم تأمين مي شود.
چيزي كه در بعضي جاها كم ديده مي شود و احساس مي شود كه صرفاً نگاه آن اين است كه چه قدر درآمد داشته باشند.
اهل كار كردن در خانه هستيد؟
به شدت اهل كار كردن در خانه هستم، ولي كارهاي خودم، يعني همان كارهاي بيرون! نوشته هايي كه مي آورم و در خانه انجام مي دهم. اگر منظور مشاركت و كمك به همسرم در خانه است متأسفانه در اين باره بسيار بسيار عرق شرم بر جبين دارم!
ويژگي بارز يك خانواده ايراني چيست؟
قربان صدقه همديگر رفتن. حاضر به فدا شدن براي همديگر. هركدام از اعضاي خانواده به شدت در جستجوي اينند كه داغ هيچ كدام از عزيزانشان را نبينند. يك معناي معكوس اين است كه آمادگي براي رفتن زود هنگام همه ممكن است تلقي شود ولي اين قربان و صدقه رفتن بر سر زبان هاست خيلي قشنگ است.
چه چيز چهار ديواري خانه تان را دوست داريد؟
بيشتر از هر چيزي اين تپيدن دل ها براي همديگر. خانه جايي است براي دريافت محبت متقابل.
ساعد باقري را تعريف كنيم؟
آدمي كه براي خيلي كارهاي بزرگ تر از اينها آفريده شده بود و متأسفانه خودش قدر خودش را ندانست ونتوانست آني باشد كه برا ي آن آفريده شده بود. خدا به او نظر عنايت داشت و توانايي هاي بسياري برايش قرار داده بود و خودش به اين توانايي ها چوب حراج زد.
از گذشته تان پشيمان هستيد؟
از آنچه مربوط به عنايت خدا و خلق خدا بود بسيار ممنون و سپاسگزار هستم. اما در مورد خودم و آنچه خودم با خودم كردم بله پشيمان هستم.

ساعد باقري در آينه
ـ فقط يك شاعر است كه وقتي بپرسي «خودت را در آينه چطور مي بيني؟» جوابت را اين طوري مي دهد:
ـ من شعري دارم به اسم «ناگزير» مربوط به حسي است كه هر بار صبح با ديدن آينه به من دست مي دهد و دريغي است بر گوهر به تاراج رفته وجود:

«مسيح گفت:
از احمق بگريز
چونان كه از شير درنده
و از آغوش گشوده اش بر حذر باش
چندان كه از دهان گشوده شير،
به خنده!
*
از هست و نيست جهان
گنج و گنجينه ام
دلي بود به خلوت نشسته
در خم سربسته چهل سال «كودكي»
شرابي «هوا» نديده
مستي انگيز سنگ!
لعلي و زمردي بي تا
بهشتي نقش و آسماني رنگ
به بازار رويگرانش بها ندادند
و فروختمش!
*
مهربان پيام آور! مسيح منا!
اكنون بگو چگونه توانم گريخت
از كسي كه هر صبح
دست و رو شسته به ديدارم مي آيد
از سمت آينه

حرف تو حرف
ازساعد باقري پرسيديم اين كلمات چه چيزي را به يادش مي اندازند؟ پاسخ هاي كوتاه و سريع او را بخوانيد:
پل سيد خندان: شلوغ
ميهمان مامان: ايراني
مدير مجتمع: فداكار
همشهري محله: نشان دهنده رشد و پيشرفت در زمينه نگاه هاي اختصاصي
سايه همسايه : عنايت بخشي!
غاز همسايه: مرغ لابد
سوسك: بلور
چاي: رفيق قديمي
نان و ترانه: هر دو تا لازم
اينترنت: تلفن هاي اشغال
خلسه: عمق
خانه: ايمني
هشتي و يك حوض: بابابزرگ
كرسي: جان
مترو: شلوغ
جعبه كبريت: قهوه خانه
خريد خانه: شرمنده!
سبزي پلو: ماهي
سيامك انصاري: شيطون
مادرزن: ماه!
سيمان: كپه
دود: غول
ترافيك : اعصاب
و مونو ريل: ان شاءالله!

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1384ساعت 14:18 توسط زهراكشوري |


 
 
خواننده هم محله اي  ما:
ضربان تند زندگي فراغت رااز بين برده است
 
 
مجيد اخشابي در دي ماه ۱۳۵۱ در تهران متولد شد. علاقه او به موسيقي در سنين كودكي تا جايي بود كه صداي هر سازي او را جذب مي كرد. در سن نه سالگي با استفاده از وسايل ابتدايي توانست سازي شبيه به سنتور بسازد و خود را با نواختن آن سرگرم كند. فعاليت حرفه اي وي از سال ۱۳۷۰ در زمينه هاي نوازندگي، آهنگسازي، تنظيم، نظارت بر ضبط و توليد آثار موسيقي بوده است. او تاكنون دو كاست «همراز» و «گمگشته» را با صداي خود روانه بازار كرده است.
004119.jpg
مجيد اخشابي اين روزها با ترانه يكي بود يكي نبود به خانه هاي ما آمده است.
چه چيز چار ديواري خانه ات را دوست داري؟
فضا و امنيت آن خانه خيلي برايم مهم است. امنيتي كه نه ديوار آن را مي آفريند نه چيز ديگري.
پس اين امنيت را چه چيز به وجود آورده است؟
بخشي از آن را قانون و مدنيت ايجاد مي كند. هر حريم و منزلي حرمتي دارد كه قانون نگهدارنده آن است و در مورد خودم آنچه باعث مي شود لحظاتم را در خانه بگذرانم، مادرم است كه وجود او فضاي خانه را بسيار شاد و لذت بخش كرده است.
چيزي وجود دارد كه بتواند حريم چارديواري شما را تهديد كند؟
نه خوشبختانه.
ويژگي شاخص يك چارديواري ايراني چيست؟
پايبندي به فرهنگي كه به مردم آموخته است اصولي را نسبت به حريم ديگران رعايت كنند. احترام همسايه ها را داشته باشند تا خودشان هم محترم شمرده شوند. يك فرهنگ اجتماعي و ملي كه مختص مردم ايران است.
تفاوت چار ديواري امروز با چارديواري قديم در چيست؟
چارديواري قديم خيلي بزرگتر بود. آن روزها بزرگترها قانونمندتر عمل مي كردند و با معرفت بيشتري با همسايه، محله و كوچه برخورد مي كردند. ولي امروز متأسفانه ضربان تند نبض زندگي آن هم در ابرشهري مثل تهران باعث شده كه هيچ كس وقت نداشته باشد به محله اش برسد. گذشته ها فراغت بيشتري وجود داشت و مردم خيلي بهتر و بيشتر به كوچه و محله مي پرداختند و توجه مي كردند.
شما دوست داشتيد در آن فضا زندگي مي كرديد؟
هر دوره اي يك مزايايي نسبت به دوره قبلي و شايد معايبي نسبت به دوره هاي بعدي داشته باشد. من فراغت و كندي زندگي قديم را دوست دارم. نمي خواهم زندگي اينقدر با تمپو و شتاب زياد من را وادار به حركت، كار و تلاش كند. ولي از طرفي من اگر دو روز بيكار در خانه بنشينم حوصله ام سرمي رود. يعني يك جورهايي ما محصول همين زمان هستيم و به همين خاطر شايد نتوانم با قاطعيت بگويم كدام دوره را دوست دارم.
نظرتان درباره مدرن شدن محله قديمي تان چيست؟
اين پديده حاصل تخريب شتاب زمان و سوق جهان به سمت بي نظمي است. بچه كه بودم كوچه و خيابان هاي محله برايم آشنا و در دسترس بود. حتي كوچه پسكوچه هاي كودكي ام را به ياد مي آورم.
ديگر خبري از آن ارتباط زيبايي كه مردم با همديگر داشتند نيست. وقتي شهر از ارتفاع بالا رفت آنچه گم شد، ديد و بازديد همسايه ها بود. امروزه هركس دوست دارد تمام وقتش را در خانه بگذراند. اختيارش دست خودش باشد و حتي يك دقيقه هم براي همسايه وقت نگذارد. آن رفت و آمدها به زندگي قديم يك آراستگي زيبا مي داد.
004122.jpg
از بازي هاي دوران كودكي تان در كوچه پسكوچه ها بگوييد.
متأسفانه يا خوشبختانه دوران كودكي ام خيلي طول نكشيد. خيلي زود مجبور شدم بزرگ شوم و از بازي هاي كودكانه در كوچه پسكوچه ها پرهيز كنم. چون توي مدرسه، به خاطر تدريس موسيقي شناخته شده بودم و خيلي براي من پسنديده نبود كه وسط خيابان «الك دولك» و يا فوتبال بازي كنم. غير از آن دوست داشتم حتي زمان تفريحم را هم با موسيقي بگذرانم و تمرين كنم تا در موسيقي پيشرفت كنم بنابراين زياد بازي هاي كودكانه را به خاطر نمي آورم.
 
از اينكه كودكي نكرديد و يكي از بهترين دوره هاي زندگي تان گم شد، ناراحت نيستيد؟
شايد بهتر بود كه بچگي ام عادي مي گذشت مثل همه بچه هايي كه مي بينم با اين وجود بعضي وقت ها به خواهرزاده ام توصيه مي كنم كه اينقدر بازي نكند و وقتش را به بازي كردن نگذراند.
پس ناراحت نيستيد؟
هنوز كه پشيمان نيستم. بالاخره هرچه زودتر آدم بايد تلاش كند.
البته اين شتاب بيشتر در ابرشهري مثل تهران احساس مي شود؟
در تهران و شهرهاي بزرگتر اين شتاب بيشتر است، اما در برخي شهرستان ها خيلي كندتر پيش مي رود. من معمولاً براي استراحت به يك روستايي در ارتفاعات البرز مي روم يك روستايي به نام «سيم كلايه» كه در ارتفاعات دو ـ سه هزار متري تنكابن قرار دارد. در آنجا زمان بسيار كند مي گذرد وقتي ساعت شش غروب مي شود شما فكر مي كنيد كه هيچ كاري نداريد و بايد بگيريد بخوابيد. زندگي را با طلوع و غروب آفتاب تنظيم مي كنيد. همه چيز شكل طبيعي به خود مي گيرد. زندگي ات و حتي ضربان قلبت و ...
و روزها برايت مفهومي ندارد؟
بله. ولي اينجا نه. شما قلبت بايد خيلي تندتر از ثانيه ها بزند و اصلاً ربطي به طبيعتت ندارد. شما بايد در جايي مثل يك استوديو كارت را انجام بدهي و خيلي فرقي ندارد كه آفتاب درآمده است يا ماه يا ابر وجود دارد يا باران.
امروز خيلي ها شما را مي شناسند اين آشنايي چه تأثيري در ارتباط شما با ديگران دارد؟
004089.jpg
وقتي شناخته شده باشي بايد اعمال و رفتارت موجه تر باشد.بايدخيلي منطقي پيش برويد. كاري كه انجام مي دهيد فقط سليقه گروه خاصي نباشد. گفتارتان خيلي قشري نباشد. چون با همه زندگي مي كنيد، خيلي چيزها را بايد ياد بگيريد و خيلي زود بايد به علم و دانايي مسلح شويد تا بتوانيد جوابگو باشيد و گرنه از قافله عقب مي مانيد.
 
همسايه خوبي هستيد؟
شايد نه.
چرا؟
چون بعضي وقت ها نصف شب صداي موسيقي ام بلند مي شود.
و آن وقت همسايه ها چه مي كنند با مجيد اخشابي؟
همسايه هاي خوبي دارم چون هميشه تحمل كرده اند و بعضي وقت ها تشويقم مي كنند. همين الان كه در يكي از كوچه هاي جردن زندگي مي كنيم همسايه ها محبت دارند و با سروصداهايم كنار آمده اند.
ويژگي يك همسايه خوب چيست؟
صبوري، گذشت، خوش اخلاقي و مهرباني
چقدر با همسايه ها ارتباط داريد؟
كم. چون فرصتم خيلي كم است. در راه پله يا آسانسور همسايه اي را مي بينم آن هم در حد سلام و عليك.
در مجتمع زندگي مي كنيد؟
مجتمع نه در يك ساختمان كه پنج ـ شش واحد دارد زندگي مي كنيم.
صداي ساز شما توي خانه براي كسي مشكل ايجاد نمي كند؟
خوشبختانه سازهايي كه من مي زنم، سازهاي ناهنجاري نيست. اگر كسي قرار باشد ترومپت يا برخي از سازهاي بادي يا كوبه اي را بزند تمام ساكنان به ستوه مي آيند. من معمولاًَ شب ها سه تار، گيتار يا سنتور مي زنم و از اين سازها خارج نمي شوم.
نظرتان درباره محله تان چيست؟
بد نيست. فقط نمي دانم تكليف من شهروند كه حدود يك پنجم وقت مفيدم را در عبور و مرور روزانه صرف مي كنم، چه مي شود. مشكلي وجود ندارد مشكل عبور و مرور، تراكم، افزايش جمعيت و اين شلوغي است. من اعتراف مي كنم اگر كارم امور هنري نبود در يك شهر ديگر زندگي مي كردم. واقعاً ديوانگي محض است كه به خاطر كارهايي كه مي شود در شهر ديگري انجام داد اين شرايط را قبول كرد.
يك تعريف از مجيد اخشابي شهرنشين به ما بدهيد؟
يك شهروند تهراني گرفتار و اسير بزرگراه ها و ترافيك كه صبر را تجربه كرده است و منطق و درك متقابل را و با همين دست مايه ها دارد زندگي مي كند تا ببيند چه مي شود.
و حرف آخر؟
من به عنوان شهروند و كسي كه در اين اجتماع زندگي مي كنم از مسئولان مي خواهم تا از اين فرصت و جايگاه استفاده كنند و امكانات شهري را براي تك تك افراد تهيه كنند. عمر مردم پشت اين چراغ هاي قرمز تلف مي شود هر روز اين وضعيت بدتر مي شود و هيچ فكري براي آن نمي شود.
اين كلمات شما را ياد چي مي اندازد؟
غاز همسايه: مرغ خودمان
سايه همسايه: در روزگار ما كمي سنگين است
بچه محل: معرفت
جوي آب: حقوق اداره
خط عابر پياده: گم در بين خودروها
ترافيك: غصه
كوچه باغ: فرصتي براي فكر كردن
قورمه سبزي: خانه
كرسي: شوفاژ بدوي
قفس: آپارتمان
ساعت: تأخير
تقويم: هجوم آينده
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1384ساعت 13:0 توسط زهراكشوري |