پاييز براي من يه فصل جداگانه است. پادشاه ست توي مسير زندگي. تعجب مي كنم وقتي كسي پاييز را انكار ميكند به زبان تبر. ايمان دارم همانطور كه آن شاعر شيرين سخن ميگويد پادشاه فصلها ست پاييز. شاعر ديگري هم ميگويد پاييز نام مستعار همه فصل هاست. دلم با اين حرف يكي است اما نگاه شاعرش را دوست ندارد. نه نام مستعار بودن اين همه زيبايي به معناي غم واندوه نيست. همانطور كه هرگز اعتقاد نداشتم آسمان همه جا يك رنگ است كه البته ميتواند باشد.بستگي دارد ما آسماني كه با خود مي بريم چه رنگي گرفته باشد.... روزها آنقدر شتاب دارند كه مي ترسيدم اين پست به پاييز نرسد كه رسيد.
عجله ای برای پایان قصه های نادر ابراهیمی ندارم. برای همین است که خواندن کتاب هایش ماه ها طول می کشد. نادر ابراهیمی طعم زندگی کردن با کتاب رو به تو می چشه.
تعدادی از عکس هایی که از دریاسر گرفتم رو می تونید اینجا ببینید.
خدايا فاصلت تامن خودت گفتي كه كوتاهه
ازاينجا كه من ايستادم چقدرتا آسمون راهه**
شهسوار، دریا سر- ۲۰۰۰ متر بالاتر از هرچیزی که دل آدم را تیره می کند- پاییز۸۸
جای امنی است برای آنهایی که بغض سفالی دارن. این بالا دست هیچ بدی به آدم نمی رسه. چون نفس کم میاره.
.
علفزار
با موهای سبز ژولیده در باد
کوه
با موهایِ قهوه ای یک دست
رودخانه
باگیره های سرخ ِماهي
برموهاش
هيچ كدام را نديده
حق دارد نمي خواند
اين پرندهي كوچك
تهران كلاه بزرگي است
كه بر سر زمين گذاشتهايم*
.
اگه سرعت اینترنت می ذاشت قبل از اینکه مونا برزویی آپ کنه این گله رو می نوشتم یا حداقل قبل از اینکه من ببینم. نوشته های مونا برزویی رو بهمون اندازه دوست دارم که ترانه هاشو. حتی گاهی اوقات نوشته هاشو به ترانه هاش ترجیح می دم. هرچند چیزی از هیچ کدومش کم نمی شه.عدل می زنه رو رگ. یه زیبایی های کوچیک زندگی رو که از رو عادت فراموش کردیم یادمون میاره. همین الان می خواستم بنویسم که مونا برزویی بنویس دیدم نوشته اما به اندازه خوردن تکه سنگی به سطح آب. یه لحظه حس کردم صورتم خیس شد اما فقط یه لحظه. این روزها آنقدر تشنه ام که اصلا دلم نمی خواد به برکه بسنده کنم. دلم دریا می خواد.بنابراین بنویس مونا برزویی . حالا که ترانه رو بوسیدی گذاشتی کنار. حداقل غر بزن. گله کن. یه چیزی بگو. عادت نکن به نگفتن. ترانه علیدوستی هم که کلا انقدر مهربونی دید که عطای وبش رو به لقاش بخشید. نه همین الان دیدم، ترانه هم آپ کرده. اما حدیث لرزغلامی اصلا آپ نکرده.
*گروس عبدالملكيان
**پویا بیاتی
یعنی که مسافرم و دارم می زنم به جاده. یه جاده سبز شمالی.
صدای من در ظلمت شب در آسمان ها پر گیرد
بیا که با تو این دل من سرود شوق از سرگیرد**
.
توی اتفاقی که افتاده من هیچ نقشی نداشتم. من کسی بودم که می دیدم. دیدم که چند نفر تو یک موقعیت قرار گرفت و هرکدوم از آنها به یک اندازه متضرر شد از لحاظ معنوی بجز یکی از آنها. به راحتی از رودخانه رد شد بدون اینکه حتی دامنش تر شه. بدون اینکه بخواهم صفت خوب و بد به آدم ها که دیدم ، بدم . می گم معامله خدا را با یکی از بنده هاش دیدم. گاهی اوقات تو در موقعیتی قرار می گیری که نمی خواهی و ... دیدم که خدا چشم های همه رو بست.
تومیان ما ندانی که چه می رود نهانی
البته گاهی خود ما هم نمی دانیم که بین ما و او چه می رود نهانی. اما لطفش بیشتر از جرم ماست.
.
باز گردد عاقبت این در بلی
رونماید یار سیمین بر بلی
صاقهاي سبز چون بند و چمن
جفت گردد ورد و نيلوفر بلي
دامن پر خاك و خاشاك زمين
پر شود از مشك و از عنبر بلي
روز مولانا مبارک***
.
** "سایه لرزان" شجریان را رو گوش بدید. هدیه خیلی خوبیه برای روز تولدش.
*** هشتم مهر
وين حلقه ی بازو را
در گردن مغرورت
خواهم آويخت

گاهی اوقات یه سرج شما را به یه دنیا ناشناخته می برد. یکی از سرچ های امروز منو رسوند به این عکس «نیکول فریدنی» که به یه نقاشی از طبیعت شبیه تا یه عکس. مردی که با دوربین نقاشی می کرد.
.
.
باز باران با ترانه
می خورد بر بام خانه
انقدر هست که این بام های سربی و سنگی و آسمان خراش هم بشنون.
...شکر
بعد از فیلم "درباره الی" دلم لک زده بود برای فیلم درست حسابی. بنابراین اگر شما هم دلتون لک زده برای یه فیلم درست و حسابی " بی پولی" رو از دست ندین. علاوه بر نگاه زیبا و سالم کارگردان. باورتون نمی شه که "بهرام رادان" داره بازی می کنه یا خودشه . درباره " بی پولی" خیلی میشه حرف زد که البته سرعت اینترنت اجازه نمی ده.
.
من توی دانشگاه دوستی داشتم به اسم"ساکار عباسی فرید". کرد و اهل بوکان. از ایران رفتند . اون و مادرش. چند سال پیش. عجیب دلتنگشم و عجیب اینکه مدام توی خوابام. اسمشو را اینجانوشتم شاید این دنیای مجازی باعث بشه یه خبری از هم دیگه بگیریم.راستی ساکار به معنی سپیده است.
.
پرویز مشکاتیان هم رفت
چنان گرفته ترا بازوانِ پیچکی ام
که گویی از تو جدا نه که با تو من یکی ام
نه آشنایی ام امروزی است با تو همین
که می شناسمت از خواب های کودکی ام*

کلی درباره اینکه چرا ما ایرانی ها اصولا به زبان شعر پناه می بریم و حرف هایمان را در لفافه می گویم افاضه فضل کرده بودیم با رعایت عیب و هنر که اینترنت بازهم نارفیقی کرد. به هر حال با زبان امروزی هم می شود گفت که اینجا شانه ای هست که دلتنگ دلتنگیاشه. اما چه کار باید کرد هنوز یاد نگرفته ایم.
...
...اما مارال نتوانست. ناگهان، صدای گریه اش-انگار که بی سببی- بلند شد؛بلند ِبلند... صدای گریه به ظاهر بی علت مارال، اُبه را به خاموشی کشاند. صحرا سکوت کرد-سراسر ِ صحرا- از این سوی مرز مجعول تا آن سو. ترکمن سکوت کرد تا صدای گریه ی مارال را بشنود؛ اما هیچکس نپرسید که او چرا می گرید. خدا می دانست، طبیعت می دانست، ترکمن می دانست،تاریخ می دانست.**
چقدر دلم بیابان می خواهد.
**
اعجاز کن،اعجاز کن،اعجاز ابراهیم
اعجاز کن آه ای خلیل الله دوران ها
زمزم بجوشان از گلوی این بیابان ها
من ماندم و بت های شوم ناجوانمردی
ای کاش می شد که تبر در دست برگردی
دلشوره می بارد از این تکرار هاجر وار
شیطان نشو ای مثنوی دست از سرم بردار
این بیت ها مرز شعارو شعر خواهد شد
این بیت های در گلویم مانده ی ناچار
بگذار تا فریاد هایم را برآشوبم
من از مسلمان بودن خود عار دارم،عار
دیشب هزاران کودک از قطحی نان مردند
دارم به خود می پیچم از اندوه این اخبار
من درد دارم،درد دارم،درد ابراهیم
ای کاش روزی بسته می شد راه استغفار…
تا حاجیان در آسمان مکه می دیدند
خیل ِ ابابیل ِ خدا را سنگ در منقار***
به امید ریشه کن شدن ظلم
آمین
*حسین منزوی
**"آتش بدون دود"ج چهارم.نادر ابراهیمی
***حسین غیاثی

